Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

«ما هیچ، ما نگاه» (2)

رفته بودم کنسرت یک گروه سوریه ای که مطلقن هیچ چیز ازشان نمی دانستم. طبعن هیچ تصوری هم نداشتم کنسرت چه طور خواهد بود. فقط چون اسم اش حلب بود. به یاد جنگ زده های سوریه. همین.
………………..
ولی نه، قضیه همینجا تمام نمی شود. مسئله این است که دو تا همکلاسی اهل حلب داشتم آن زمانی که در مادرید دانشجوی فوق لیسانس بودم. کرد سوریه بودند. سه سال قبل از شروع جنگ بود. این دو پسر تمام همکلاسی ها را دعوت می کردند که تعطیلات تابستان بروند حلب مهمان اینها باشند. تازه من با اخلاقشان زیاد حال نمی کردم و رابطه مان هم چندان صمیمانه نبود. حداقل 5 سال است که تماسی هم نداشته ایم و فقط دورادور جویای وضعیتشان بوده ام، هر دو پناهنده اند در غرب. خبرهای جنگ و ویرانی های حلب من را یاد این ها می اندازد و یاد آن روز که خوش خیال همه ی کلاس را دعوت می کردند خانه شان. اما خانه ای که چیزی ازش نمانده؟

آن صدهزاران نفر سوری ای که کشته شده اند، میلیونها نفری که آواره شدند و آنها که رنج بی پایانشان را حتی نمی بینیم و نمی شنویم یک طرف؛ این دو تا جوانِ نه چندان خوش اخلاق کرد سوری هم یک طرف. با این دو تا در یک هوا نفس کشیدم. با هم سر یک سفره نشسته ایم، به جوکها خندیده ایم، از یک چیز مشترک شاد/ناراحت شده ایم. آن میلیونها آدم دیگر، شمار کشته ها، خیلی وقتها فقط عددی بوده که رقم یکانش به سرعت بالا می رفته. عکس های ویرانی هم الکترونهای نورانی توی مانیتور بوده! همین! این دو نفر ولی آدم های زنده بودند. خیلی فرق می کند، و افسوس که فرق می کند. محدودیت بشری. «ما هیچ، ما نگاه».

کنسرت برای این بود که ساعتی خوشی و شادی مخصوصن برای سوری های مهاجر بی وطن فراهم کند. همینطور هم بود. من ولی تصویری که روی سن می دیدم ارکستر منظمی بود که انگار روی تلی از خرابه های حلب نشسته و این دو همکلاسی سابقم با همان بداخلاقی معمول غر می زنند و کلافه اند. چند میلیون و دو نفر آدم زنده کلافه اند.

ما هیچ، ما نگاه (1)

Advertisements

*

«حتی قبل از اینکه داور سوت شروع بازی رو بزنه ما سه-هیچ از روزگار عقبیم… همه امیدمون هم به اینه که -مادامی که رمق جوانی تو بدن هست- تو ضدحمله‌های ناغافل فاصله رو کم کنیم.»
بخشی از مکالمه من و دوستی که مثل خیلی‌های دیگه گرفتار تلخی‌های روزگار، از جمله قصه‌ی پرغصه‌ی مهاجرت است.

ماهی که گذشت را اینطور زندگی کردم: در تدارک شروع فعالیت جدید دانشگاهی و جا افتادن در محیط جدید و در کمال تعجب مقادیر قابل توجهی روزمرگی و حتی بطالت. و این روزهای اخیر هم که خبرهای بد و پر تنش می آمد و آخری اش بحث ممنوعیت ورود و ویزا برای ایرانی ها. طبعن به این سوال تکراری فکر کردم که چطور می شود تاثیر سیاست و دیوانگی هایش را در زندگی شخصی مینیمم کرد. جواب سرراست ندارد و در شرایط بحرانی شاید کسی بگوید هیچ طور. ولی این را به عنوان جواب قبول ندارم. همیشه فکر می کنم جایی برای بهتر شدن – حتی از وضعیت بحران اندکی کاستن- هست و تا وقتی که جا برای کار هست دلیل برای مبارزه نیز هم. (کمی ایده آل گرایانه و خوش باورانه شد حرفم. تکمله بدهم: نا امیدی و یأس هم جزیی از داستان است و اتفاق غیرمنتظره ای نباید به شمار بیاید).
اما از همه اینها گذشته، دارم به این فکر می کنم که در یک ماه گذشته کسانی که بیش از همه دوستشان می دارم احتمالن به چیزهایی فکر کرده اند که روحم هم خبر ندارد. دغدغه هایی داشته اند، حسرتها، یا نگرانی هایی که من به خاطر دوری جغرافیایی حتی به آنها حساس هم نبوده ام. و طبعن باز به این فکر می کنم که آیا یک عمر اینطوری زندگی کردن، می ارزد؟

«به زیر سقف این خونه / منم مثل تو مهمونم / منم مثل تو می دونم / تو این خونه نمی مونم».

عجب کاری کردم که روزم را محض تنوع با این آهنگ شروع کردم. نمی دانستم می رود یک سری فکرهای انباشته شده را از ته ذهن می کشد بیرون. آخرین روز سال 2016 است. نگاه می کنم در این یک سال گذشته، لابد به فراخور سن و مرحله ای از زندگی شخصی که تویش هستم، خیلی بیشتر از قبل به آینده، شغل، محل اقامت، خانواده و معیشت فکر کرده ام. یک جواب سرراست برای سوال «ایران یا خارج؟» همواره این بوده است که «خارج ولی آن نوع خارج که امکان حفظ ارتباط معنوی و فیزیکی با ایران را بیشتر فراهم کند».

ولی قضیه به همین سادگی نیست. باید این تبصره را به جمله بالا اضافه کرد که «با علم به اینکه توی این نوع زندگی همیشه جای خالی چیزی را احساس می کنی». دقیقن نمی توانم توضیح بدهم چه چیزی ولی خوب می دانم یک چیزی هست. چیزی از جنس تعلق خاطر، دلبستگی به آدمها و حساسیت به درد هایی که شاید بازتابشان در ذهن بزرگتر از خود واقعی شان باشد. بالاخره یک چیزی هست وگرنه چرا وقتی ترانه بالا به گوش ات می خورد حس ها و فکرها توی وجودت به غلیان در می آیند؟

نه آقا، ما تصمیم خودمان را گرفته ایم، « تو این خونه می مونیم«، نوستالژی بازی و ریا هم در کار نیست. «کی حال داره برگرده ایران با اون همه ناملایمات، اون جامعه عجیب و غریب و پرتنش، اون آدمها سر و کله بزنه؟ دیگه از ما گذشت«. هر روز که اینجا در خارج می گذرانیم یعنی چشم انداز عادت کردن به زندگی دائم در ایران را یک پله سخت تر کرده ایم. خلاصه که ما «تو این خونه می مونیم» ولی با تردید. با علم به اینکه احتمالن تا آخر عمر جای خالی چیزی را با خودمان حمل می کنیم و لابد حسرتی محو را.

نه شکایتی از کسی هست نه انتظار همدردی ای. فقط روایتی است از آدمهایی مثل من که ظهر آخرین روز سال میلادی را نه در فکر تدارک جشن سال نو که دل نگران خلاءی مدام می گذرانند. چند روز است که اینجا در نیویورک هستم، قلب تپنده ی کشوری که سرزمین فرصت ها می خوانندش. محض خیالپردازی هم که شده مسیر پیش روی خودم را تجسم می کنم اگر به غایت سختکوش و توانمند باشم. آن استاد دانشگاه بزرگ و شناخته شده را می بینم که هموطن ماست. عمر موفقی را اینجا گذرانده و به بالاترین درجه ها و افتخارات آکادمیک نائل شده. انسان دوست داشتنی ای هم هست و به خاطر شخصیت اش روی خیلی ها تاثیر گذاشته. ولی می دانید چیست؟ او سی و هشت سال است ایران نرفته! سالها پدرش را ندید و دیگر هم نمی بیند چون پدرش حالا مدتهاست که از دنیا رفته.

حالا مورد شخصی او را کنار بگذاریم. به فرض سالی یک بار هم بروی ایران و سر بزنی. با آن خلاءای که گاه و بیگاه یقه ات را می گیرد چه می کنی؟ خلاء ای که باعث می شود کنار بنشینی و مردم را نظاره کنی و ببینی خیلی هایشان خوش شانس بوده اند چون- لااقل در ظاهر- چنان چیزی را حس نمی کنند و در چنین روز سی و یک دسامبری به جای اینکه پای کامپیوتر و وبلاگ باشند سرگرم تدارک جشن سال نو هستند. لابد هیاهوی «تایمز اسکوئر» می تواند کمک کند حواست پرت شود و فکر نکنی به «آن چیزی که نیست» و گمان می کنی باید باشد. در این «سرزمین فرصت ها» می توانی به همه چیز برسی الّا آن چیزی که خلاء مهاجر مادام العمر بودن، یا «دائماً مقیم موقت» بودن(!) را برایت پرکند. شانس اگر بیاوری این است که فراموش کنی و حواس ات پرت شود.

طنز قضیه اینجاست که از جای خالی چیزی حرف می زنیم که شاید خود «موهومی» باشد. یعنی از آن چیزها که فقط در ذهن و قوه تخیل ما بازتاب پیدا می کند و بزرگ می شود. هر چند راهی برای آزمودن این قضیه نداریم چون فقط یک عمر بیشتر نداریم. نمی شود یک بار تا آخر، آن یکی مسیر را زندگی کرد و در ایران ماند تا ببینیم آخرش چطور می شود… «عمری دگر بباید، بعد از وفات ما را».

خاطره

می گویند موقع مرگ تصویرهایی از تمام طول زندگی مثل نگاتیو فیلم از جلوی چشم انسان می گذرد. با این حساب تجربه این آخرهفته و سفری که به شهر بی همتای «سه ویا» داشتم چیزی شبیه آن بود. بعد از تنها پنج ماه رفته بودم که خرت و پرت های باقیمانده را بیاورم و گشتی هم بزنم در شهری که چند سال از جوانی ام را در آن گذراندم به اسم دوره دکترا و به ارزش انباشتی از خاطره و تجربه. گویا فقط لازم بود کمی فاصله بگیرم – پنج ماه- و برگردم تا همه آن خاطره های به ظاهر پیش پا افتاده یک به یک و به سرعت از لای هزارتوی ذهن راهشان را پیدا کنند به خودآگاهی که حالا دیگر مسحور مانده بود: آن ساختمانی که هزاربار بی تفاوت از جلویش رد شدم را می بینی؟ این بار که می بینمش سریع به یادم می آید که اولین بار با فلانی از جلویش رد شدیم و فلان چیز اتفاق افتاد. همین طور آن یکی کافه، آن پله های دم رودخانه، آن آب نمای پارک، و هر گوشه ی دیگر این شهر، فریم به فریم تصاویر آن چند سال را پیش چشم می آورند. اینها دیگر برایم صرفن جسم و ماده نیستند؛ عجین شده اند با آدمها و همراهیها و حس ها. حالا که باز برگشته ام به زندگی روزمره در شهر معمولی، خیلی مشتاقم بدانم چه بر سر آن خاطره های پیش پا افتاده می آید؟ باز دوباره می روند در پس ذهن پنهان می شوند؟ فراموشی موقت؟ تا بار دیگر، اگرقسمت شود سفر دیگر؟
هر چه بود تجربه شیرینی بود. خوب می شود اگر تجربه دم مرگ هم چنین باشد.

  • «شلخته درو کنید تا چیزی گیر خوشه چین ها بیاید»
    چند وقت پیش دوستی بنا به موقعیت پیش آمده، در میانه صحبت فلاش بک زد به این جمله از کتاب سووشون سیمین دانشور که در ادبیات دبیرستان داشتیم. امروز، نمی دانم چه شد که یادش افتادم. و یاد آن سوال در خودآزمایی بعد از درس که «کدام بیت حافظ به همین مفهوم اشاره دارد؟» و جوابش که این بود: ثوابت باشد ای دارای خرمن / اگر رحمی کنی بر خوشه چینی.
    تا اینجای کار، غور کردن در آموخته های گذشته بود و ورق زدن ذهن. ولی یک دفعه نکته ای جدید، و بیرون از کانتکست، به ذهنم رسید که به ذهن رسیدن اش خود به قدر کفایت مضحک است: این که از زمان حافظ – قرن هشتم هجری- تا سیمین دانشور -قرن چهاردهم- تکنولوژی کشاورزی در سرزمین ما پیشرفتی نکرده! گندم را هنوز به همان روش قدیم درو می کنند و اگر شلخته درو کنند چیزی باقی می ماند برای خوشه چین تهی‌دست…
    مضحک است که ذهن چنان صفر و یکی شده باشد که در چنین میانه ای برود سراغ چنان نکته ای!
  • «به هرزه، بی می و معشوق، عمر می‌گذرد»: چند وقت است باز از اینکه اوقاتم در غیاب شعر و ادبیات می گذرد ناراحتم. شاید حتی گاهی چهره ی دبیر مرحوم ادبیاتمان در دبیرستان می آید جلوی چشمم که با آن نگاه نگران و با مهر نهان اش دارد افسوس می خورد که چرا خودم را از لذت دم زدن در آن هوا محروم کرده ام و اوقاتی را که می شد بهتر و دلپذیرتر گذراند، به هدر داده ام. طبق معمول دست به کار شدم، کمی شعر خواندم و یکی دو تا غزل سعدی هم حفظ کرده ام و گاهی وسط کار کردن روی کاغذ می نویسم و یا در طول مسیر با خودم تکرار می کنم.
  • یادم هست همان سال دوم یا سوم دبیرستان، یک تحقیق اضافی انجام داده بودم درباره زندگی سهراب سپهری، مونس روزهای خاکستری نوجوانی. در آن بحبوحه ای که دغدغه مان باید حسابان و فیزیک و تست کنکور می بود، با عشق و علاقه کتاب «از مصاحبت آفتاب» کامیار عابدی و یکی دو کتاب دیگر و نامه های سهراب به احمدرضا احمدی را خوانده بودم و چکیده اش را در جزوه ای جمع آوری کرده بودم. در کنار این علاقه ها، البته که نمره هم برایم مهم بود و ادبیات را بیست شده بودم لذا موقع تحویل دادن تحقیق به دبیر مرحوممان گفتم اگر می شود نمره اضافی اش را برای درس زبان فارسی در نظر بگیرد. در آن کم حرفی و کم رویی نوجوانی ام این حرف روی دلم ماند که «آقا البته برای نمره این کار را نکردم». نمی دانم پیش خودش چه فکری کرد و شاگرد محبوبش از چشمش افتاد یا نه… بگذریم. به لطف شبکه های اجتماعی فیلمی از یکی از کلاسهایش در سالهای بعد از ما به دستم رسید که یکی از شعرهای خودش را روی تخته می نویسد و با لحن خاص خودش می خواند. خدایش بیامرزد.

*

پررنگ ترین جنبه جنگ هشت ساله برای من اراده و شجاعت و روح بزرگ آدمهای زمینی ای بود که زندگی هایشان را جنگ زیرورو کرد و هویت شان را شکل داد. حالا که ما در فضای کاملا متفاوت درگیر زندگی های متداول و دغدغه های اغلب شخصی مان هستیم؛ هر از گاهی یاد جنگ افتادن لازم است: مرور کردن آن رنج ها که روح مردمان را بزرگ کرد و آن اراده های آهنین.
چند شب پیش فیلم قوی و تاثیرگذار «شیار 143» را در سالنی در مادرید بهمراه جمعی از دوستان ایرانی و اروپایی دیدم. قیافه های مبهوت و متاثر جمعیت موقع پایان فیلم دیدنی بود. تلنگری برای بیرون آمدن از زندگی شیک روزمره و درک جنبه دیگری از تجربه ی انسانی که آدمها را «از بین برد» و آدمها را «ساخت».