Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘کو آمد و گندی به همه عالم زد’ Category

امروز وقتی از در باشگاه ورزشی ام آمدم بیرون یک لحظه احساس کردم همه چیز به طرز هراسناکی خوب و آرام است. اینجا؛ یعنی شهر کوچکی در حومه ی سه‌ویا، مرکز ایالت آندلس در جنوب اسپانیا؛ همیشه همینطور بوده است: آرام تمیز و خلوت. شهری با خیابان کشی های منظم، رفت و آمد آرام ماشین ها، عابرها و دوچرخه سوارها، –بدون اغراق یادم نمی آید در این همه مدت که در این شهرکوچک ساکنم صدای بوق شنیده باشم- نخل های بلند، آسمان به غایت آبی، خانه های دوطبقه تراس دار با رنگ آمیزی های شاد و هماهنگ، کاشی کاری های سنتی «سه‌ویا»یی در ورودی خانه ها، و حالا هم که نسیم خنک و روح افزای بهاری…
به همه ی اینها اضافه کنید مردمی را که خلق و خوی گرم و مدیترانه ای دارند؛ که به قول این دانشجوی توی فیلم مستند آلبرتا «به معنای واقعی کلمه نایس هستند»، که همه ش لبخند تحویلت می دهند. نه از این لبخند «مارکتینگ»ای ها که در فروشگاهها و کمپانی های بزرگ ابرشهر ها تحویل مشتری می دهند؛ لبخند واقعی. همه اهل بگو و بخند هستند. وقتی برای فرستادن بسته ای می روی اداره پست بسیار محتمل است متصدی باجه که اصلن نمی شناسدت باهات شوخی کند و بگویید و بخندید. اصلن انگار بدون شوخی کردن امورات این ملت نمی گذرد! هر اداره ای که کار داشته باشی خیالت راحت است که مسئول مربوطه دارد تمام سعی اش را می کند که کار ت را راه بیاندازد (بگذریم از اینکه سیستم بوروکراتیک گاهی زورش می چربد و کارت خیلی دیر راه می افتد؛ این خودش داستان دیگری است که شاید بعدن درباره اش نوشتم).

عکس را از داخل واگن مترو گرفته ام

اما امروز یک لحظه با دیدن این شهر ساکت و آرام هراس برم داشت؛ و هنوز دارم فکر می کنم چرا؟

چند هفته ای است همه ی فکر و ذکرم معطوف ایران و خانواده ام و آشنایانم در آنجاست. از قبل تر ش تصمیم گرفته بودم ایران رفتنِ این بارم با دفعه های قبل فرق داشته باشد: این بار بعد از حدود نه سال می خواهم مدت طولانی بمانم. یک سال، بیشتر یا کمتر. برای اولین بار بدون اینکه بلیط برگشت توی جیبم باشد می روم. دیگر نمی خواهم تهران بودنم مثل توریست های دست توی جیب باشد و به به و چه چه کنم و دعوت شوم به این مهمانی و آن مهمانی به صرف قورمه سبزی و زرشک پلو! قرار است بروم آنجا که مدتی «زندگی کنم». مثل بقیه ده-دوازده میلیون ساکن تهران. دود و آلودگی بخورم، توی صف بانک نگران این باشم که کسی جلو نزند، اینترنت ام کند باشد و از سانسوری که بالای سرم است اعصابم خورد شود، از آدم های بی اخلاق و ضد اخلاق اش دلم بگیرد و …

با این همه بعید می دانم آن هراس ای که در پاراگراف اول گفتم ربطی به این داشته باشد که به زودی راحت و امنِ اینجا را با تهران عوض می کنم. خوب که درون خودم را واکاوی می کنم؛ می بینم احتمالن این هراس دقیقن همان چیزی است که باعث شده مختارانه تصمیم بگیرم سال آینده را ایران باشم. تصمیم ام آگاهانه بر این بود که بروم ایران و با دغدغه ها و مسائل زندگی آنجا درگیر شوم. نمی دانم فایده ی بیرونی اش چیست و چه چیزی را می توانم تغییر دهم اما در اینکه باید بروم شکی ندارم.( دلایل شخصی دیگری هم هست که جای گفتن اش نیست و بحث را بیراهه می برد). انگار هراس ام از آن است که به این زندگی شیک و آرام و بی دغدغه ی اینجا خو بگیرم و راضی شوم و یادم برود که قول و قرارهایی داشته ایم. که قرار بوده حداقل بخشی از توان مان صرف دیگران شود. که خوشی هایمان ما را از ناخوشی دیگران غافل نکند.

صادق باشم… این هایی که نوشتم معنی اش این نیست که مایلم همه ی عمر ایران زندگی کنم. این ها فقط مکتوب کردن دغدغه هایی بود که ظاهرن قرار است  باعث شود تردید اینجا ماندن/نماندن را من و امثال من برای سالها به دوش بکشیم و هر از چند گاهی از ورای روزمرگی شیک و آرام و بی دغدغه مان به یاد بیاوریم که قولی داشته ایم و قراری.

کس ندانست که منزلگه مقصود کجاست
آن قدر هست که بانگ جرسی می آید

Advertisements

Read Full Post »

 اصلن تو ی نامجو می‌فهمی وقتی می‌خونی «یار یارُم بیا» با دل یک آدم ساده دلی مثل من چی‌کار می کنی؟ اصلن به عواقب کارهات فکر کردی؟ همین‌طوری برای خودت می‌خونی و می‌ری؟ حاجی حاجی مکّه؟ اون باباطاهر عریان هم هم‌دستته. با هم توطئه کردین که جَوون هایی مثل من روعاشق و بی‌چاره کنید. بی مروّت حداقل قبل از آهنگ ت یه هشدار بگذار که مثلاً: «این آهنگ شامل مواد به شدّت عاشق کننده است» یا «برای گوش دادن در نیمه های شب مناسب نیست» ، «با مسئولیت خودتان مصرف کنید». تو با اون صدای محزون ات؛ و اون باباطاهر هم از اون طرف هی تصویر سازی می‌کنه که «دو زلفونت بوَد تار ربابُم». شماها ما رو به این حال و روز کشوندید. ببینم؛ باباطاهر اصلن می‌فهمیده درس و مشق و عقل و مقاله و تز و پروپوزال یعنی چی؟ اون که همه‌ش کنار آب و پای بید می‌نشسته و طبع شعرش برای یار خوش اش گل می کرده. فردا استاد گفت فلانی چرا مقاله ت رو نفرستادی بگم چی؟ بگم آخه باباطاهر صدها سال پیش یه چیزی گفته؟

ولش کن. این حرفها به جایی‌ نمی رسه. بذار صدای آهنگُ زیاد کنم اینجاش قشنگه: «نسیمی کز بن آن کاکل آیه/ مرا خوشتر ز بوی سنبل آیه // چو شو گیرُم خیالش را در آغوش / سحر از بسترُم بوی گل آیه».

Read Full Post »

من دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت
بروم تا سر کوه
یک جایی نه چندان دور
آوایی است؛
که مرا می خواند

– وام گرفته از سهراب سپهری

Read Full Post »

– اکتبر هم تموم شد و این دل ما دل نشد.

– امشب شب هالووین است. مردم سعی می کنند با لباس و آرایش عجیب هم را بترسانند. من برای ترسیدن فقط کافی است به سرعت گذر عقربه ی ثانیه شمار ساعت نگاه کنم…

– فیلم «یک تکه نان» را دیدم و از انبوه استعاره ها و اشارات عارفانه اش لذت بردم. شاعرانه بود.

-چند وقتی است زیاد تر شعر می خوانم. این برایم نشانه ی آن است که دارم «زندگی می کنم» و به روزمرگی نیفتاده ام.

– خودم را زده ام به خوش خیالی… «که بد به خاطر امّیدوار ما نرسد». خیال هم خیلی موقع ها به واقعیت پیوسته. لزومن هم خیال بد نبوده… یعنی می خواهید بگید هیچ خیال خوبی تا حالا به واقعیت نپیوسته؟!… آره خلاصه… «زده ام فالی و فریاد رسی می آید…». خودش گفت.

پی نوشت: با خیلی چیزهایی که سه سال پیش نوشته بودم دیگر موافق نیستم. اما این یک پاراگراف شب هالووین سه سال پیش را هنوز – باغرور- موافقم:

عکس های هم دانشکده ای ها و رفقای اروپایی و آمریکای لاتین و چینی ای که رفته بودند «جشن هالووین» را نگاه می کنم. پوزخند می زنم. انگار بین من و اونها «دریاها» فاصله هست. چطور این فاصله رو پیش تر ها حس نمی کردم؟ چه خیال خامی بود که: «شهروند جهانی» شده م.
حالا
که شروع کرده م به برگشتن به اصل خودم، تازه می فهمم اون پسری که قبل تر ها این فاصله رو حس نمی کرده، فقط یه سایه ای از من بوده، نه خود من.

Read Full Post »

من نمی دونم اگه این حضرت حافظ ششصد سال پیش مرده، پس این فال های دقیق ِ با-آدم-حرف-بزن چیه چپ و راست واسه آدم میاد.

همین طوری ادامه بده کم کم رکورد نوح رو می زنه!

Read Full Post »

به نظرتون آدمی که موسیقی مورد علاقه ش موسیقی سنتی ایرانیه، هیچ وقت هم طرفدار همیچین موسیقی ای نبوده، ولی یکهو به این آهنگ معتاد بشه در حدی که 8 بار (خب حالا شد 9 بار… به قول گوگل and counting !) پشت سرهم با ماکزیمم صدا (هم صدای ویندوز هم صدای خود پلیر موسیقی) در حالیکه هدفون هاییکه خودش آمپلی فایر داره توی گوشش باشه و لپ تاپ قراضه و قدیمی ش از شانس خوب یا بد کارت صدای فوق العاده خوب داشته باشه که bass ها رو (دوبس دوبس ها رو!) قشنگ یه حــــالی بهشون می ده، بعد خود اون آدم هم هدفون ها رو محکم تو گوشش فشاربده… به نظرتون این آدم حالش خوبه؟

یا کسی که مثلاً دیروز رو مثل خر کار کرده (درس و دانشگاه) و خودش هم از اینکه می تونه انقدر بهره وری ش بالا باشه متعجب شده، بعد امروز مثل مرده فقط به مانیتور زل زده و هیچ کاری نکرده؛

یا کسی که تنها چیزی که دوست داره یه ماشین در حال پارکه که بره توش بشینه، و در حالی که شیشه های ماشین کاملاً بالاست سیگار پشت سیگار دود کنه تا فضای کوچیک ماشین پر از دود بشه.

به نظرتون این آدم حالش خوبه؟

من چرا انقدر عادی ام پس؟ هیچ کس نگرانم نیست، حتی خودم!

*
پی نوشت: اگه جونتون رو دوست دارید از گذاشتن کامنت با مضمون «عاشق شدی؟» جداً خودداری کنید : )
*
پی نوشت 2: به لیست اضافه کنید: یا کسی که کمتر از یک ساعت بعد از اینکه بالاخره دکمه استاپ رو می زنه و هدفون رو درمیاره، می ره می شینه رو نیمکت پارک دکلمه ی شعرهای سید علی صالحی و شاملو رو که با موسیقی «خیلی ملایم و کند-ریتمی» همراهه گوش می ده؟ (در ضمن این لینک شاملو و کلاً اون سایت رو از دست ندید که یکی از مهمترین دستاوردهای اخیر زندگیم بوده : )  )

Read Full Post »

دست عشق از دامن دل دور باد! / می توان آیا به دل دستور داد؟
– قیصر امین پور

بله آقا. بله که می شه. برو آقا اینجا واینسّا ما آبرو داریم.

پی نوشت: اسم شاعر را اشتباه گفته بودم. تصحیح شد.

Read Full Post »