Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘پرش های ذهن’ Category

می گویند موقع مرگ تصویرهایی از تمام طول زندگی مثل نگاتیو فیلم از جلوی چشم انسان می گذرد. با این حساب تجربه این آخرهفته و سفری که به شهر بی همتای «سه ویا» داشتم چیزی شبیه آن بود. بعد از تنها پنج ماه رفته بودم که خرت و پرت های باقیمانده را بیاورم و گشتی هم بزنم در شهری که چند سال از جوانی ام را در آن گذراندم به اسم دوره دکترا و به ارزش انباشتی از خاطره و تجربه. گویا فقط لازم بود کمی فاصله بگیرم – پنج ماه- و برگردم تا همه آن خاطره های به ظاهر پیش پا افتاده یک به یک و به سرعت از لای هزارتوی ذهن راهشان را پیدا کنند به خودآگاهی که حالا دیگر مسحور مانده بود: آن ساختمانی که هزاربار بی تفاوت از جلویش رد شدم را می بینی؟ این بار که می بینمش سریع به یادم می آید که اولین بار با فلانی از جلویش رد شدیم و فلان چیز اتفاق افتاد. همین طور آن یکی کافه، آن پله های دم رودخانه، آن آب نمای پارک، و هر گوشه ی دیگر این شهر، فریم به فریم تصاویر آن چند سال را پیش چشم می آورند. اینها دیگر برایم صرفن جسم و ماده نیستند؛ عجین شده اند با آدمها و همراهیها و حس ها. حالا که باز برگشته ام به زندگی روزمره در شهر معمولی، خیلی مشتاقم بدانم چه بر سر آن خاطره های پیش پا افتاده می آید؟ باز دوباره می روند در پس ذهن پنهان می شوند؟ فراموشی موقت؟ تا بار دیگر، اگرقسمت شود سفر دیگر؟
هر چه بود تجربه شیرینی بود. خوب می شود اگر تجربه دم مرگ هم چنین باشد.

Advertisements

Read Full Post »

  • «شلخته درو کنید تا چیزی گیر خوشه چین ها بیاید»
    چند وقت پیش دوستی بنا به موقعیت پیش آمده، در میانه صحبت فلاش بک زد به این جمله از کتاب سووشون سیمین دانشور که در ادبیات دبیرستان داشتیم. امروز، نمی دانم چه شد که یادش افتادم. و یاد آن سوال در خودآزمایی بعد از درس که «کدام بیت حافظ به همین مفهوم اشاره دارد؟» و جوابش که این بود: ثوابت باشد ای دارای خرمن / اگر رحمی کنی بر خوشه چینی.
    تا اینجای کار، غور کردن در آموخته های گذشته بود و ورق زدن ذهن. ولی یک دفعه نکته ای جدید، و بیرون از کانتکست، به ذهنم رسید که به ذهن رسیدن اش خود به قدر کفایت مضحک است: این که از زمان حافظ – قرن هشتم هجری- تا سیمین دانشور -قرن چهاردهم- تکنولوژی کشاورزی در سرزمین ما پیشرفتی نکرده! گندم را هنوز به همان روش قدیم درو می کنند و اگر شلخته درو کنند چیزی باقی می ماند برای خوشه چین تهی‌دست…
    مضحک است که ذهن چنان صفر و یکی شده باشد که در چنین میانه ای برود سراغ چنان نکته ای!
  • «به هرزه، بی می و معشوق، عمر می‌گذرد»: چند وقت است باز از اینکه اوقاتم در غیاب شعر و ادبیات می گذرد ناراحتم. شاید حتی گاهی چهره ی دبیر مرحوم ادبیاتمان در دبیرستان می آید جلوی چشمم که با آن نگاه نگران و با مهر نهان اش دارد افسوس می خورد که چرا خودم را از لذت دم زدن در آن هوا محروم کرده ام و اوقاتی را که می شد بهتر و دلپذیرتر گذراند، به هدر داده ام. طبق معمول دست به کار شدم، کمی شعر خواندم و یکی دو تا غزل سعدی هم حفظ کرده ام و گاهی وسط کار کردن روی کاغذ می نویسم و یا در طول مسیر با خودم تکرار می کنم.
  • یادم هست همان سال دوم یا سوم دبیرستان، یک تحقیق اضافی انجام داده بودم درباره زندگی سهراب سپهری، مونس روزهای خاکستری نوجوانی. در آن بحبوحه ای که دغدغه مان باید حسابان و فیزیک و تست کنکور می بود، با عشق و علاقه کتاب «از مصاحبت آفتاب» کامیار عابدی و یکی دو کتاب دیگر و نامه های سهراب به احمدرضا احمدی را خوانده بودم و چکیده اش را در جزوه ای جمع آوری کرده بودم. در کنار این علاقه ها، البته که نمره هم برایم مهم بود و ادبیات را بیست شده بودم لذا موقع تحویل دادن تحقیق به دبیر مرحوممان گفتم اگر می شود نمره اضافی اش را برای درس زبان فارسی در نظر بگیرد. در آن کم حرفی و کم رویی نوجوانی ام این حرف روی دلم ماند که «آقا البته برای نمره این کار را نکردم». نمی دانم پیش خودش چه فکری کرد و شاگرد محبوبش از چشمش افتاد یا نه… بگذریم. به لطف شبکه های اجتماعی فیلمی از یکی از کلاسهایش در سالهای بعد از ما به دستم رسید که یکی از شعرهای خودش را روی تخته می نویسد و با لحن خاص خودش می خواند. خدایش بیامرزد.

Read Full Post »

پی نوشت سفر

چند هفته ای می شود که از سفر تابستانی به ایران برگشته ام و ظاهرن همه چیز به قول مرحوم نوذری برگشته به «روال عادی برنامه». ولی روزی نیست که ذهنم درگیر ایران و نسبت من با آن نباشد. فکر می کنم بخش زیادی از این وابستگی عمیق و ریشه دار به خاطر پدر و مادر باشد. سعی می کنم آن دو نفر را از معادله کنار بگذارم تا ببینم چی باقی می ماند. خاطره؟ خاطره و گذشته که با گذشت سالیان خارج از ایران کمرنگ شد. دوستان؟ آنها که پراکنده اند چهارگوشه ی عالم.
هرچه که هست انگار درد ها و تشویش ها و نگرانی های مردمان آنجا را با وضوح بیشتری می بینم و می شنوم و حس می کنم. هم آنجا برای خودش «جغرافیای درد» است و هم لابد حسگرهای ما به خاطر ریشه فرهنگ و زبانی مان برای حس کردن آن چه آنجا می گذرد قوی تر است. سه-چهار سال پیش یک بار توی صف پمپ بنزین در تهران بودم. مرد جوانی دستفروشی می کرد، سی دی فیلم می فروخت. به ماشین جلویی چیزی فروخت و بعد انگار دید پول خرد ندارد باقی پول را بدهد. این پا و آن پا کرد، کلی جیب هایش را گشت، آخر سر با اضطراب بهش گفت: «راضی باش». لرزش و تمنای صدایش هنوز توی ذهنم مانده.

Read Full Post »

کار و بار. زندگی. مشغله. دغدغه.

این شعر سعدی را یادتان هست؟ «عمر گرانمایه درین صرف شد/ تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا». توی کتاب فارسی یک سالی داشتیم اش. شعر به مفهوم قناعت اشاره می کرد و این که اگر قانع نباشی عمرت را به نگرانی اینکه چه بخوری و چه بپوشی می گذرانی. حالا ما که دغدغه نان را به آن شکل نداریم ولی مشغله کار و مشغله های زندگی روزمره را داریم، که در بطن و بنیان اش مثل همان دغدغه نان است. عمر گرانمایه به این دغدغه ها و مشغله ها می گذرد اگر حواسمان نباشد.

باید حواسم باشد که غرق مشغله و دغدغه نشوم. «حواسم باشد» یعنی چی دقیقن؟ ربطی به قناعت سعدی ندارد. مثلن یکی اینکه روحیه طنز و شوخی و تساهل را از دست ندهم، و قدردان زیبایی های حتی ساده اطرافم باشم. دیروز یک دختربچه 2-3 ساله توی اتوبوس، یکی از این درشکه های اسب که توی قسمت توریستی مرکزشهر هستند را به مادربزرگش نشان داد و فریاد زد «ببین! درشکه!». با چنان شور و شوقی فریاد زد که انگار تا بحال چنین چیزی ندیده بود، و مطمئنم که دیده بود. ولی دختربچه عاقل تر از من بود از این جهت که حواسش بود از زیبایی های ساده زندگی لذت ببرد.

8136ea698a9f54c7e42e5473f393d256

Read Full Post »

این یکی انگار تغییر ناپذیر است، یعنی برخلاف بعضی موارد دیگر، این طرز فکرم انگار قرار نیست بعد از سالها زندگی در مغرب زمین عوض شود. کدام طرز فکر؟ همین که وقتی چیزهایی از جنس کارناوال و جشن های مرسوم و امثالهم می بینم یاد این آیه قرآن می افتم: «همانا زندگانی دنیا بازیچه و سرگرمی ای بیش نیست و سرای آخرت برای آنانکه پروا می کنند بهتر است. آیا نمی اندیشید؟» (انعام، 32)

علیرغم اینکه هیچ مشکل یا موضعی علیه آنانکه سبک زندگی شان «کارناوال-پسند» است ندارم و حتی خودم هم هر از گاهی به جشن ها و سرگرمی های آنها محلق می شوم و همدلانه لذت می برم؛ ولی به شدت آگاهم که – حداقل برای من- زندگی ای که غایت اش لذت هایی از این جنس باشد ارزش زیستن ندارد.

خلأ معنا را زود احساس می کنم. پناه می برم به «…» از شرّ اسیر ماندن و محدود شدن در زرق و برق و ظواهر زیبای بی باطن. «جای خالی» را هر از گاهی با یکی از گزینه های زیر پر می کنم: تعمق، تعمق، تعمق.

پی نوشت: فکر کنم تعداد دوست و آشناهایی که اینجا را می خوانند کم شده است. حداقل از این جهت خوب است که الان کمتر نگرانم از این که نوشته ام حمل بر خودستایی شود. نزد مخاطبی که مرا از نزدیک نمی شناسد که دلیلی ندارد (فایده ای ندارد) خودستایی کنم؛ هان؟

Read Full Post »

غبطه

این را شاید به این دلیل می نویسم که علیرغم کاهلی هایم در مسیر معنوی و معنایی زندگی، کمی به خودم افتخار کنم. و نیز دارم سعی می کنم زیاد احساساتی نشوم. شرح ماوقع، نه شرح ماوقع که نمی خواهد، خلاصه ی آنچه در ذهنم گذشت این است:

غبطه خوردم. خلاصه اش این است که غبطه خوردم. به حال کی؟ به حال یک جوان ساده و تهیدست شهرستانی که در تهران ماجرایی برایش پیش آمده بود و دلش را آدمهای بدبین و عجول و «حقیر» -که او متاسفانه کارگر زیردستشان بود- شکسته بودند. حالا چرا به حالش غبطه خوردم؟ چون ایمان داشت و شب و روز خدا را یاد می کرد و یاد می کرد و یاد می کرد. ایمان داشت و ایمانش نجاتش بود و پناهگاهش و مامن آسایش اش از شرّ شرور انسان های دیگر. ایمان، بی نیازش کرده بود و ذکر، قدرتمندش ساخته بود. «آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟»*. با خودم گفتم کاش من، او بودم. کاش این ها که دارم- از قبیل موقعیت و شغل و وسایل زندگی- نداشتم ولی جای او می بودم.

یک لحظه از اینکه دارم به حال خوش و سعادتمندی او غبطه می خورم، احساس غرور کردم. یکهو یادم آمد آنهایی را که به حال آن مرد ثروتمند و مرفه و عیاش که چهره سلبریتی اینترنتی شده، از صمیم قلب غبطه می خوردند. با خودم گفتم حداقل من اگر در مسیر معنوی – معنای باطن زندگی- ضعیف و کاهلم ولی الگویی که بهش غبطه می خورم این جوان شهرستانی است نه آن مرد دیگر. اگر این را فرض بگیریم که «هر چیز که در جستن آنی، آنی»؛ لابد برای من هم امید رسیدنی هست.


* قرآن،سوره 39 ،آیه 36

Read Full Post »

ما رندیم و خراباتی و سرخوشیم و مستیم / پوشیده چه گوئیم، همینیم که هستیم

*
وسط کارهای روزمره، اول دغدغه های کوچک، بعد غم و همدردی های عمیق، و یک لحظه یاد چیزها/کسانی که نسبت بهشان passion داری بیافتی و برای چند ثانیه ای این شعر را وصف حال بیابی.
(شاید این جور زندگی ای هم ارزش زیستن داشته باشد، ولو به خاطر همین ثانیه های معدود)

Read Full Post »

Older Posts »