Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘مسئله‌ای به نام زندگی، یا: کدام نوع زندگی ارزش زیستن دارد؟’ Category

این یکی انگار تغییر ناپذیر است، یعنی برخلاف بعضی موارد دیگر، این طرز فکرم انگار قرار نیست بعد از سالها زندگی در مغرب زمین عوض شود. کدام طرز فکر؟ همین که وقتی چیزهایی از جنس کارناوال و جشن های مرسوم و امثالهم می بینم یاد این آیه قرآن می افتم: «همانا زندگانی دنیا بازیچه و سرگرمی ای بیش نیست و سرای آخرت برای آنانکه پروا می کنند بهتر است. آیا نمی اندیشید؟» (انعام، 32)

علیرغم اینکه هیچ مشکل یا موضعی علیه آنانکه سبک زندگی شان «کارناوال-پسند» است ندارم و حتی خودم هم هر از گاهی به جشن ها و سرگرمی های آنها محلق می شوم و همدلانه لذت می برم؛ ولی به شدت آگاهم که – حداقل برای من- زندگی ای که غایت اش لذت هایی از این جنس باشد ارزش زیستن ندارد.

خلأ معنا را زود احساس می کنم. پناه می برم به «…» از شرّ اسیر ماندن و محدود شدن در زرق و برق و ظواهر زیبای بی باطن. «جای خالی» را هر از گاهی با یکی از گزینه های زیر پر می کنم: تعمق، تعمق، تعمق.

پی نوشت: فکر کنم تعداد دوست و آشناهایی که اینجا را می خوانند کم شده است. حداقل از این جهت خوب است که الان کمتر نگرانم از این که نوشته ام حمل بر خودستایی شود. نزد مخاطبی که مرا از نزدیک نمی شناسد که دلیلی ندارد (فایده ای ندارد) خودستایی کنم؛ هان؟

Advertisements

Read Full Post »

ما رندیم و خراباتی و سرخوشیم و مستیم / پوشیده چه گوئیم، همینیم که هستیم

*
وسط کارهای روزمره، اول دغدغه های کوچک، بعد غم و همدردی های عمیق، و یک لحظه یاد چیزها/کسانی که نسبت بهشان passion داری بیافتی و برای چند ثانیه ای این شعر را وصف حال بیابی.
(شاید این جور زندگی ای هم ارزش زیستن داشته باشد، ولو به خاطر همین ثانیه های معدود)

Read Full Post »

همین که (حداقل) یک نفر در زندگی ات باشد که وقتی پیغام محبت آمیز اش را می خوانی لبخند بزرگی روی صورت ات نقش ببندد، یعنی اینکه لحظاتی در زندگی ات هستند که به حد کمال ارزش زیستن دارند!

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد +

با دوست/ به یاد دوست/ در یاد دوست

Read Full Post »

به رغم نوشته ی قبلی و نوشته های متعدد دیگری که روشنی و مثبت اندیشی درون‌مایه شان بود؛ به رغم همه‌ی اینها؛ هنوز مطمئن نیستم این زندگی ارزش زیستن داشته باشد (هرچند نقیض اش را هم مطمئن نیستم)… گاهی غم ها و دردها گنده تر از هیکل ات می شوند و بار سنگین را شانه هایت هیچ رقمه تاب نمی آورند. در این حالت اگر شانس بیاوری، رابطه ات با خدا تقویت می شود. همان داستان همیشگی که مضطرّها و بیچاره ها به سوی خالق توانا روی می آورند و دل های شکسته بهتر پذیرای ایمان آسمانی است. (و باز همان داستان همیشگی که کشتی نشستگان تا زمانی که اوضاع خوب است در شادی و غرور خودشان را بی نیاز از تضرع و زاری و بندگی می دانند و به محض اینکه دریا طوفانی شد همگی وحشت زده دست به دعا می برند)… اما حالت دیگر؛ آن است که شانس نیاوری و نه تنها زیر بار دردها و غم ها رنجور شده باشی بلکه ایمان و رابطه ات با خدا هم تقویت نشود (یا وجود نداشته باشد که بخواهد تقویت شود) . در این حالت ممکن است چیزهای معنوی (غیر مادی) دیگری مثل رابطه ات با انسانهای همدل و مهربان یا اعتقادت به انرژی های مافوق طبیعی و امثالهم تقویت شود. اما من یکی اگر ( به فرض) روزی در این حالت آخر باشم مطمئن ام که چنین زندگی ای ارزش زیستن ندارد.
می شود پاراگراف بالا را این طوری خلاصه کرد: اگر بی درد و غم باشی احتمالن بدون خدا هم می توانی زندگی دنیایی ای داشته باشی که ارزش زیستن داشته باشد. اما اگر درد و غم وجود داشته باشد (که در اکثر مواقع این طور است) فقط بودن خدای لایزال می تواند ارزش زیستن زندگی را توجیه کند. اگر خدایی وجود نداشت این زندگی ارزش زیستن نداشت.

Read Full Post »

زندگی با به دنیا آمدن آدمها شروع نمیشود، اگر چنین بود هر روز غنیمتی بود. زندگی خیلی بعد شروع میشود، و گاهی هم خیلی دیر. تازه اگر حرف آن زندگیهایی را نزنیم که شروع نشده تمام می شود…

 – ژوزه ساراماگو

      “Life begins at the end of your comfort zone.”

Neale Donald Walsch –

Read Full Post »

*

…فقط خداوند و خود من آن چه را که در قلبم می گذرد می دانیم. دوست دارم سینه ام را بشکافم، قلبم را بیرون بکشم و در دستانم بگیرم تا همه بتوانند ببینند. زیرا کسی که خود را برای خویشتن آشکار کند، آرزو دارد دیگران هم درکش کنند. همه ی ما آرزوی دیدن نوری را داریم که پشت در است. دوست داریم این نور به میان اتاق، پیش روی همه بیاید.

(از: نامه های عاشقانه یک پیامبر؛ جبران خلیل جبران)

—-

* با بعضی از دوست ها هرهر و کرکر و گذران وقت کردن حیف است. حیف است فقط بنیشید جک بگویید و خل شوید و بخندید. با اینکه خودم پایه ی جک گفتن و مسخره بازی های گهگاه هستم؛ ولی حیفم می آید دوستی را که می شود باهاش حرف جدی و عمیق زد و به ضمیرش راه پیدا کرد؛ اینطوری به هدر بدهم. برای ما که دوستانمان در شهرها و کشورهای مختلف پخش اند، فرصت مصاحبت های اینچنینی زیاد پیش نمی آید. باید قدر دانست!

—-

* چند وقت است با اینکه روتین زندگی ام خوب و روبراه است، یک دفعه یک چیزی توی کلّه ام دنگ می کند که «قدر بدان!»؛ «زندگی کن!» ؛ «اینطوری نه! بیشتر زندگی کن! تا نهایت زندگی!»
یاد آهنگ جدید نامجو می افتم : … دوباره برنمی گردد دیگر جوانی.

Read Full Post »

یک نوع دیگه ی زندگی هم هست که توش تک لحظه ها حرف اول رو می زنن. همون تک لحظه هایی که شوق زندگی در عرض چند ثانیه به وجودت سرازیر می شه و زود هم می ره، همون چند ثانیه ای که باعث می شه یکهو قلبت تند بزنه؛ همون ها بهونه ی زندگی کردن ت می شن.

مطمئن نیستم، اما بعید می دونم اینطور زندگی ای ارزش زیستن داشته باشه. حداقل  می شه گفت با ایده آل خیلی فاصله داره.

پ.ن: به قول دوستی این وبلاگ داره به مجموعه ای از حرف ها درباره ی «اصل زندگی» تبدیل می‌شه. یک دسته ایجاد کردم به اسم «مسئله ای به نام زندگی» که بعدها با یک کلیک همه ی پست های این طوری‌م رو یکجا ببینم.

Read Full Post »

Older Posts »