Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘فیگور روشنفکری جلو آینه باشگاه بدنسازی’ Category

این آخر هفته ای که گذشت، جلسه شانزدهم شب شعر ما در مادرید به داریوش شایگان اختصاص داشت. حضور معنوی او نور تابانید به افکارمان. آنطور که باید نمی شناختیمش، فقط می دانستیم بزرگ و تاثیر گذار است. مرگ اش بهانه ای شد تا بیشتر از او و درباره او بخوانیم. یک ارائه مفصل آماده کردم و بیش از یک ساعتی درباره او حرف زدیم: از «آسیا در برابر غرب» تا «زیر آسمان های جهان» و «پنج اقلیم حضور»، از آنجا که به زعم هم-قطارانش روشنفکری بومی-گرا بود تا آنجا که جهانی-گرا شد. این چند روز خیلی ها دعوت کرده بودند به بهانه مرگ شایگان سراغ شناخت بهتر میراث فکری اش برویم. پدرم هم تشویقم کرد و منابعی برایم فرستاد. زمان هم داشتم و توجیه نه.
خوش به حال امثال شایگان، که بعد از مرگ هم حیات فکری شان ادامه دارد. بیشترین چیزی که مرا به روش و منش او علاقه مند کرد «بی تعلق» بودنش بود از لحاظ حرفه ای و انسانی. به هیچ مکتب یا مرام خاصی تعلق نداشت و اصرار داشت در بند عناوین نماند تا آزادی فکر کردن اش محدود نشود! یک جا در مصاحبه ای می گوید حتی شعر بزرگان را حفظ نمی کند چون نمی خواهد روی الگوی فکر کردنش تاثیر بگذارد! هر چه بیشتر از او و سبک زندگی اش می خواندم شباهتش با سعدی بیشتر جلوی چشمم می آمد. «بی تعلق بودن» و «کمال گرا نبودن» سعدی و شایگان شاید ریشه ای هم در این واقعیت داشت که هر دو در زندگی شان بسیار سفر کرده بودند و بسیار در هوای فرهنگ ها و آیین های گوناگون دم زده بودند. هما کاتوزیان درباره سعدی می گوید «او صاحب مکتب و ایدئولوژی نیست و به هیچ ایدئولوژی، مکتب و طریقتی نیز بستگی ندارد. به جهان و آنچه در آن است از زوایای گوناگون می نگرد و در قلمرو اندیشه و سخن برای هر راه و روشی – کم یا بیش- ارزش و اعتباری قائل است.» و ادامه می دهد » به عبارت دیگر سعدی کمال‌گرا نبود و وعده ی هیچ بهشتی را در این دنیا نمی داد. در نتیجه، در همه امور اهل اعتدال بود، نسبت به جهان دیدی مثبت داشت و به هم‌نوعان خود- که کم و بیش عاری از کمال‌اند- خیلی سخت نمی گرفت. او مروج کوشش برای پیشرفت بود نه منادی امید به کمال. عقیده داشت که همین زندگی با همه کمبودهایش ارزش زیستن دارد «. تا آن جايي که من شناختم، تک تک این جمله ها در مورد شایگان هم صدق می کند. به نظرم او نه فقط دانشی عمیق بلکه بینشی روشن داشت و همين بود که من را به خودش جذب می کرد و هر چه بیشتر خواندم، بیشتر علاقمند شدم که از او یاد بگيرم. از او که به گفته خودش، نه فیلسوف، بلکه سالک فرهنگ‌های جهان بود.

Advertisements

Read Full Post »


نمی شود ننوشت. هر چقدر هم سعی کنی بی قضاوت به مشاهده بنشینی، یک مواقعی هست که دوست داری حرف بزنی از تجربه ایران آمدن ت. اگر ساکن خارج از کشور هستی وقتی برای تعطیلات می آیی اینجا که متعلق به من و شماست، احتمالن روزهای اول را به ارزیابی دوباره اش می گذرانی بی آنکه خودت بخواهی.

ولی شاید بعد از گذشت سالها و تکرار شدن پیاپی این رفت و آمد ها؛ از شدت این ارزیابی هایت بکاهی. از شدت مقایسه ها و تحلیل ها -از جامعه و رفتار مردم گرفته تا وضع حکمرانی و آبادانی. وقتی مجموع سالهایی که خارج از ایران زندگی کرده ای را حساب می کنی و می بینی کسر بزرگی، مثلن نیمی از کل عمرت می شود؛ شاید آن موقع وقت «کنار نشستن و تماشا کردن» فرا رسیده است. یا شاید از اول هم راه صواب همین بوده و فقط لازم بوده کمی سن ات بالا برود، تجربه ات زیاد شود و ببینی چه قدر از این تحلیل ها و حرف ها خطا هستند و چه قدر دیگرشان تکرار مکررات و از اساس بی فایده – و لذا اتلاف وقت و انرژی. این تجربه را که از سر بگذرانی، شاید متواضع تر شوی و کمتر بی رحمانه سوژه هایت را مورد قضاوت و مقایسه و مداقه قرار دهی. هم برای خودت خوب است هم برای سوژه های بینوایت. و البته که بیش از همه برای خودت خوب است. سوژه هایت که به هر حال بیرون ذهن تو حیات عادی شان را داشته اند و دارند.

فعلن کنار نشسته ام و تماشا می کنم ایرانِ تابستانِ 95 را.

DSC_0660

عکس را در باغ نگارستان گرفته ام. از بناهای قصر زمان قاجاریه اش چیزی نمانده. کاش دویست سال بعد هم این ساختمان کنونی موزه و هم پیام تساهل و تسامح شعری که بر سردرش نوشته، مانده باشد برای نسل های آینده.

Read Full Post »

می گفت: آخر استرس و فشار زندگی روزمره مجالی هم برای خلوت کردن با خود باقی می گذارد؟
خواستم بگویم نه، نمی گذارد. حق با توست. به خاطر همین هم هست که باید طوری زندگی کرد که بتوانی در عین جدی گرفتن زندگی روزمره، هر موقع دلت خواست پوزخندی بهش بزنی و بگویی «تو تمام دنیای من نیستی. دنیای دیگری هم دارم، خلوتی که مخصوص خودم هست و حال و هوایی دارد برای خودش. و آینه ای که هر از گاهی باید پاک اش کنم از گرد روزها».
و بعد دوباره یادت می آید که چرا این چیزهای «نادیدنی» در زندگی مهم هستند.

Read Full Post »

این یکی انگار تغییر ناپذیر است، یعنی برخلاف بعضی موارد دیگر، این طرز فکرم انگار قرار نیست بعد از سالها زندگی در مغرب زمین عوض شود. کدام طرز فکر؟ همین که وقتی چیزهایی از جنس کارناوال و جشن های مرسوم و امثالهم می بینم یاد این آیه قرآن می افتم: «همانا زندگانی دنیا بازیچه و سرگرمی ای بیش نیست و سرای آخرت برای آنانکه پروا می کنند بهتر است. آیا نمی اندیشید؟» (انعام، 32)

علیرغم اینکه هیچ مشکل یا موضعی علیه آنانکه سبک زندگی شان «کارناوال-پسند» است ندارم و حتی خودم هم هر از گاهی به جشن ها و سرگرمی های آنها محلق می شوم و همدلانه لذت می برم؛ ولی به شدت آگاهم که – حداقل برای من- زندگی ای که غایت اش لذت هایی از این جنس باشد ارزش زیستن ندارد.

خلأ معنا را زود احساس می کنم. پناه می برم به «…» از شرّ اسیر ماندن و محدود شدن در زرق و برق و ظواهر زیبای بی باطن. «جای خالی» را هر از گاهی با یکی از گزینه های زیر پر می کنم: تعمق، تعمق، تعمق.

پی نوشت: فکر کنم تعداد دوست و آشناهایی که اینجا را می خوانند کم شده است. حداقل از این جهت خوب است که الان کمتر نگرانم از این که نوشته ام حمل بر خودستایی شود. نزد مخاطبی که مرا از نزدیک نمی شناسد که دلیلی ندارد (فایده ای ندارد) خودستایی کنم؛ هان؟

Read Full Post »

 متن زیر را تقریبن یک سال پیش نوشته بودم به استقبال سال پیش رو.
عمر خیلی زود می گذرد. ماه گذشته بیست و نه ساله شدم و باید باورم شود. البته من حتی موقعی که بیست و پنج ساله هم بودم باورش برایم سخت بود که زمان انقدر زود گذشته. مدتی درگیر این هراس از آمدن سی سالگی و بعد آرام آرام ورود به میانسالی بودم. اما کمی روی خودم کار کردم و الان دیگر برایم مهم نیست.
اول اینکه عدد سی فقط یک قرارداد است. چون سیستم اعداد ده تایی یک قرارداد است. اینکه بعد از هر ده تا عدد اسم رقم دهگان عوض می شود. ممکن بود سیستم دوازده تایی یا شانزده تایی می بود. مثلن اینطوری بود که عددها به ترتیب بیست و هشت، بیست و نه، بیست و اکس، بیست و وای، بیست و زد بودند بعد عوض می شد.
ولی این حرفها لوس بازی است. زمان و عمر می گذرد و این چیزها هم حالی اش نمی شود.
با خودم فکر کردم دیدم دهه ی بیست سالگی ام را در گذر از منتها الیه حواسپرتی و سر به هوایی و سیر در هپروت به سمت جدی گرفتن زندگی روزمره و الزاماتش گذرانده ام. خوشحال هم هستم و حس نمی کنم اجبار یا استیصالی در کار بود. انگار بیشتر یک انتخاب بود.

ولی یک ترس هم هست: که این حرکت در واقع به سمت میانسالی باشد و میانسالی مترادف روزمرگی و عادت. جوان تر که بودم بیشتر در جهان توی سرم زندگی می کردم تا دنیای زمینی. نکند شور و آرمانی که توی سرم بود جای خودش را به دو دو تا چهارتای معمول برای زندگی روزمره بدهد و حس های معمول و دغدغه های معمول؟

در ظاهر و در سبک زندگی ام، به میانسالی حتی شبیه هم نیستم. خدارا شکر. اما در باطن و فکر چی؟ و اصلن آیا ما چیزی جز فکر خود هستیم؟

«ای برادر تو همه اندیشه ای».

Read Full Post »

دوستی هم-فکر و همدل درباره انتخابات پیش رو نوشته بود و به درس هایی که از تجربه های انتخاباتی مان در طول حداقل 18 سال گذشته آموخته ایم اشاره کرده بود. به اشتباههایی که کردیم و چیزهایی که آموختیم و اینکه باید این آموخته ها چراغ راه حال و آینده شود. به این فکر کردم در زندگی هم معمولا تا اشتباه نکنیم و «سرمان به سنگ نخورد» مسیر را اصلاح نمی کنیم. اگر از اشتباههای گذشته ات بیاموزی و مسیر را اصلاح کنی، اشتباههایت را باارزش کرده ای!

چند هفته پیش دکترا را تمام کردم و بهانه ای شد که به مسیر تحصیلی پنج ساله (یا به روایتی هفت ساله) ای که طی کردم فکر کنم. دیدم چقدر اشتباهات زیادی داشته ام و چه هزینه های گزافی (هزینه از عمر و جوانی و انرژی روحی گزاف تر؟) که به پای خطاها و کاهلی هایم داده ام. با خودم گفتم اگر به آن لحظه ای که تازه فوق لیسانس یا دکترا را شروع کرده بودم برگردم ولی دید الانم را داشته باشم چقدر متفاوت زندگی می کنم. چقدر عملگراتر و متمرکز تر و منضبط تر زندگی می کنم و چقدر کمتر از این شاخه به آن شاخه می پرم وَ وَ وَ … تا اینجایش لابد خیلی داستان غم انگیزی است، ولی اینطور نیست. به خاطر آن هزینه های گزاف، درس ها و عبرت ها توی ذهنم حک شده. قیمت گرانی که برای به دست آوردن آن تجربه ها پرداخته ام، آنها را برایم عزیز و گرانسنگ کرده! اگر هفت سال پیش کسی این درس ها را در گوشم می خواند احتمالن زود فراموش می کردم. یک چیز شیرین و در عین حال تلخ در زندگی همین است که اغلب تا خودت تجربه نکنی و سرت به سنگ نخورد نمی آموزی.

Read Full Post »

A4_serhumano

تصویر بالا یک آگهی تبلیغاتی سازمان غیرانتفاعی «پزشکان بدون مرز» است که احتمالن با آن آشنا باشید. وظیفه اش ارائه کمک های پزشکی انسان دوستانه در کشورهای نیازمند است. ترجمه متن درشت این است: تنها کسی که می تواند انسانی را نجات دهد انسانی دیگر است.

حالا فکر کنید من این بیلبورد را در یک روز کاری در ایستگاه اتوبوس دیده ام. بعد از آن چطور می توانم به این فکر نکنم که » پس خدا چی می شود؟». تنها کسی که می تواند بشری را نجات دهد بشری دیگر است؟؟ لابد تا بپرسم «پس خدا چی؟» می خواهی «برهان شر» را جلویم قرار دهی. می خواهی بگویی اگر خدا وجود داشت/قرار بود کاری بکند تا الان کاری برای فقر و گرسنگی و بیماری در آفریقا و جنگ و نکبت در سوریه و امثالهم کرده بود.

نمی خواهم وارد بحث فلسفی پاسخ به برهان شر و مثال های بالا شوم. فقط خواستم به خودم یادآوری کنم در این مواقع خیلی هم مهم نیست آدمها چه نوع اعتقادی به خدا (وجود، عدم، ندانم انگار) داشته باشند. فقط لازم است آستین بالا بزنند و به یاری نیازمند بشتابند. چه خودشان را «وسیله»ای که خدا در مسیر قرار داده ببینند و چه مثالی از انسانی که تنها موجودی است که می تواند انسانی دیگر را نجات دهد.

Read Full Post »

Older Posts »