Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘عمومی’ Category

حدود پانصد سال پیش، در سال 1492، سپاه «فردیناند» و «ایزابل ِکاتولیک»، شاه و ملکه اسپانیای آن زمان، حکومت مسلمان‌ها را که برای هفت قرن در جنوب اسپانیا برقرار بود سرنگون کردند. در سویل (سه‌ویا) بزرگترین کلیسای آن زمان را بر مخروبه ی مسجد شهر بنا کردند. ایزابل دستور داد باید گوشت خوک در همه جای سرزمین به فروش رود و در طبخ غذاها استفاده شود. مسلمان‌ها و یهودی‌ها مورد اذیت و آزار قرار گرفتند؛ یا از آنجا بیرون رانده شدند یا در فقر و تبعید به سر بردند.

الان، در سال 2011، من در دانشگاه همان شهر سه‌ویا، از مسئول سلف سرویس درباره ی غذای بدون گوشت خوک می پرسم. خودش و همکارش با همین یک سوال ساده به تکاپو می افتند و با آن که سرشان خیلی شلوغ است یکی شان می رود از آشپزخانه می پرسد تا مطمئن شود غذای مورد سوال گوشت خوک ندارد. تازه این ها همه در حالی‌است که دو جور غذای دیگر (مرغ و ماهی) پای ثابت منوی غذاست.

شاید پانصد سال دیگر ایران هم شاهد این درجه از مدارا و تساهل باشد و شاید آن موقع این موضوع دیگر آن‌قدر برای همه مردم دنیا عادی و بدیهی شده باشد که کسی نیاید مشاهده‌ی مشابهی را در وبلاگش (یا حالا در رسانه‌‌ پیشرفته‌ی آن زمان!) بنویسد.

ما کمی زود به دنیا آمدیم. حدود پانصد سال!

Advertisements

Read Full Post »

ایوان مدائن را …

این گزارش را باید با تامل خواند…
کمتر از ۱۹ سال بعد ، صحنه اعدام و تحقیر صدام حسین را میلیون‌ها نفر دیدند.

.
بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر / دیدی که چگونه گور بهرام گرفت؟

-خیّام

Read Full Post »

از حدود سه سال پیش که آمده ام اینجا 8 بار خانه عوض کرده ام و از این حیث بین تمام کسانی که می شناسم رکورد دارم! در مجموع هم از همه ی خانه ها و لوازم شان و صاحبخانه ها کم و بیش راضی بوده ام. شاید راضی بودنم به این خاطر است که اصولاً این چیزها برایم آنقدر مهم نیست که خود هم-خانه ای مهم است. از کشورهای مختلف هم-خانه ای داشته م: ایتالیا، برزیل، رومانی، اسپانیا، جمهوری دومینیکن، ایران(!)، آرژانتین، پرو، اروگوئه، یونان، آلمان. ولی این آخری از الجزایر از همه بیشتر برایم مرموز است. با اینهایی که اسم بردم گاه انقدر رفیق بودیم که هر روز حرف می زدیم و آشپزخانه یا اتاق نشیمن را پاتوق شبانه کرده بودیم و گاه آنقدر فاصله داشتیم که دوری و دوستی بینمان برقرار بود و فقط در راهرو یا آشپزخانه به هم سلام می گفتیم و رد می شدیم. با این حال این مرد حدوداً سی ساله الجزایری؛ که گاه با هم حرف می زنیم و گاه فقط سلام می دهیم و رد می شویم؛ برایم معماست. می خواهم باهاش نزدیک بشوم و بیشتر حرف بزنیم و ببینم چطور آدمی است، ولی مثل ماهی از دستم لیز می خورد و در می رود. ظاهراً قهرمان شطرنج اسپانیاست و هر از چند گاهی به این شهر و آن شهر، این تورنمنت و آن مسابقه می رود؛ معمولاً هم همه را می برد و قهرمان می شود. با این حال هنوز چیز زیادی ازش نمی دانم. با اینکه هر بار سر صبحت را باز کرده ام او هم به حرف آمده ولی صحبتمان فقط حول موضوعاتی تکراری مثل آینده ی شغلی او و گرمای هوای سه‌ویا چرخیده. دلم می خواهد بدانم او دنیا را چطوری می بیند، چون به نظرم می آید آدم بدبینی باشد. صبح تا شب – به معنای واقعی صبح تا شب- پای کامپیوترش مثل مرده ها نشسته، طوری که کمی روی صندلی سُر خورده و دست ها از دو طرف آویزان اند. درس می خواند برای  دوره های آموزشی  ای که مربوط به شغلش است. ساعت یک ظهر ناهار می خورد و نه شب -در حالی که هوا هنوز روشن است- شام. غذایش هم همیشه ی همیشه یا ماکارونی (پاستا) است که زود آماده می شود یا پائه‌یا (غذای اسپانیایی با برنج و میگو و ادویه) که آن را هم آماده از سوپرمارکت می خرد. کلاً همه چیزش مرتب و خط کشی شده و تکراری و به گمان من ملال آور است.
حالا که زندگی بنده خدا را این جا تابلو کردم، فقط امیدوارم ناراضی نباشد! اما جالب است که شناختن آن همه هم-خانه ای دیگر از ملیت های مختلف برایم سخت نبود ولی این الجزایری-که کشورش از لحاظ مردم شناسی به نسبت آن دیگران بیشتر به ایران نزدیک است- تنها کسی است که ناشناس مانده. انگار آلمانی و اسپانیایی و … را در یک نگاه آنالیز می کنم و می شناسم (حداقل گمان می کنم که می شناسم؛ بس که زندگی هایشان ساده است) ولی این یکی هنوز معما مانده. اگر یک روز حل اش کردم یافته هایم را اینجا می نویسم که شما هم استفاده کنید : ) به قول خارجی ها stay tuned (تو کف بمانید).

Read Full Post »

متروی سه‌ویا واگن هایی دارد با ردیف صندلی های روبه روی هم، چهار تا صندلی یک ردیف و چهار تای دیگر با فاصله‌ی کم روبرویشان. (همین ها که در عکس می بینید). هر ردیف انگار بخشی از یک نیم دایره را تشکیل داده، بنابراین کل داستان بسیار شبیه نشستن در جکوزی است. که دست های ت را بالای پشتی صندلی بگذاری و چشم در چشم نفر روبرویی بیاندازی و گل بگویید و گل بشنوید، مثلاً.
روی یکی از این صندلی ها نشستم و برای خودم کاغذ و قلمی بیرون آوردم. حرف مانده بود توی گلو، که بنویسم. یکی دو صفحه سیاه کردم. طبعاً به فارسی. می دانستم احتمالاً توی آن مترو-جکوزی که نوع چیدمان صندلی هایش باعث می شود خیلی با مسافرهای دیگر احساس نزدیکی بکنی، کسانی هم هستند که کنجکاوانه خط فارسی و به
زعم خودشان عربی ام را می بینند و هیچ سر در نمی آورند. انگار که من ببینم کسی چینی یا ژاپنی می نویسد. کمی که گذشت  دیدم کسی آرام زد بهم. جوانی که روی صندلی مقابل نشسته بود ازم خواست اسمش رو با این حروف  برایش بنویسم. روی یک کاغذ دیگر نوشتم «دیه گو ماکارنا». دادم دستش. تشکر کرد. خودکار را بردم سر خط، برگشتم سراغ نوشته ام که دیدم رشته ی فکر پاره شده. رو کردم به پسرک و توضیح دادم که راستی این هایی که می نویسم عربی نیست و فارسی است ولی حروف الفبایمان یکی است. من ایرانی هستم… حالا اصلاً گفتن اش چه لزومی داشت؟ شک ندارم تا حالا کلمه persa یا فارسی به گوشش نخورده بود. در هر حال اصلاً جا نخورد. گفت خب بله همان دیگر، الفبایشان یکی است دیگر، یعنی یکی هستند(!). ادامه ندادم. چند خط دیگر نوشتم و رسیدیم به ایستگاه مقصدم. باهاش خداحافظی کردم و پیاده شدم.

Read Full Post »

مراسم بزرگداشت عزت الله و هاله سحابی در مادرید، مراسم کوچک و غریبانه ای بود. همه ی سعی مان را کرده بودیم که مراسم خوب برگزار شود. خوب هم برگزار شد. اما نه در حد بزرگی آن دو نفر، در حد غربت خودمان. کاملاً پیدا بود ما هایی که آنجا جمع شده بودیم دنبال چیزی بودیم که می دانستیم باید حفظش کنیم -هویتی؛ امیدی؛ یا روزنه ای شاید- و آن مراسم هم بیشتر از روی نیاز خودمان بود، و گرنه سحابی های مرحوم چه نیازی به برگزاری مراسم داشتند.

Read Full Post »

خاطره ای از یکی از آشناهایمان یادم مانده که می گفت امریکا مهد دموکراسی است و از زمان انقلاب 57 تعریف می کرد که در امریکا دانشجوی مبارز و عضو انجمن اسلامی بوده. می گفت جلوی کاخ سفید جمع شده بودند و شعار می دادند «yankee go home»! اگر درست یادم مانده باشد در اعتراض به انتصاب سفیر جدید امریکا در تهران. فکرش را بکنید؛ در قلب واشینگتن چند تا دانشجوی خارجی – که آنجا خانه شان نیست!- به صاحب خانه بگویند جمع کن و برگرد خانه ات! قضیه به همین جا هم ختم نشده. یک پیرزن امریکایی عصبانی می شود و شروع می کند بهشان پرخاش کردن و آب دهانش را به سمت یکی شان می اندازد. پلیس هم در کمال احترام وارد قضیه می شود و «پیرزن» را با خود می برد، چون دانشجوهای معترض مجوز داشته اند!

پریشب که بارسلونا قهرمان اروپا شد، در مادرید جمع 40-50 نفره ای از طرفدارها در میدان اصلی شهر جمع شدند و بزن و برقص راه انداختند. در همان میدانی که چند وقت پیش مادریدی ها جشن قهرمانی جام حذفی گرفته بودند و سال قبل هم جشن قهرمانی اسپانیا را در جام جهانی. با همه ی حساسیت  های قومی و دشمنی ای که بین مادریدی ها و کاتالان های طرفدار بارسلونا وجود دارد، طرفدار های بارسا با خیال راحت و در حالی که پلیس دورشان را محافظت کرده بود هرچقدر خواستند داد و بیداد کردند و شعر خواندند و حتی به رئال مادرید و مورینیو و کریستیانو رونالدو حرف های رکیک هدیه کردند! یک لحظه تصویر آن خاطره ی دوست مان در امریکا برایم زنده شد. فرض کن یک کاتالان باشی و در قلب شهر مادرید به تیم اول شهر هر چقدر بخواهی بد و بیراه بگویی و مامور پلیس هم موظف است  -احتمالاً علیرغم میل باطنی اش – از تو محافظت کند.

حالا بحث توهین کردن ها به کنار، با آن موافق نیستم ولی اینکه در جامعه آزادی دادن به افراد برای حرف زدن می تواند به عنوان مکانیسمی برای تخلیه انرژی ها عمل کند و بقای همان سیستم را تضمین کند نکته ای ست که ظاهراً خیلی از حکومت های دنیا هنوز نفهمیده اند.

آره خلاصه.

Read Full Post »

این پست های اخیر را که می خواندم وبلاگم به نظرم خیلی خسته کننده و حوصله-سر-بر(!) آمد. واقعاً دم اونهایی که این مدت مشتری ثابت اینجا بودند گرم؛ چه حوصله ای داشته اند 🙂
حالا از این به بعد سعی می کنم یک سری حرکات ژانگولری توی وبلاگم انجام بدم که خواننده عزیز حوصله اش سر نره.

Read Full Post »

Older Posts »