Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘روزمره (ابتدا به ساکن یا در جواب دیگه چه خبر)’ Category

این چند روز در گشت و گذارهایمان کلی شعر خواندم برای رفقا. از حافظ و مولانا و سعدی و تک و توک هم شعر نو یا کهن از شعرای دیگر. ولی شوربختانه دیدم حافظه ام مثل قبل تر ها (زمان دبیرستان) نیست. همین الان هم شعرهایی که در راهنمایی و دبیرستان یادگرفته ام به خاطر دارم ولی بعضی از آنهایی را که دو سال پیش حفظ کرده ام و دیگر نخوانده ام را به یاد نمی آورم.
نمی دانم دقیقن جزئیات این پدیده ضعیف شدن حافظه چیست ولی امیدوارم برگشت پذیر باشد و دوباره به روزهای اوج برگردم که ظرف کمتر از ده دقیقه غزل هفت-هشت بیتی را حفظ می کردم و می رفتم پای تخته تحویل معلم ادبیات می دادم.

پی نوشت: از امروز نسخه ی انگلیسی وبلاگم را هم راه انداختم و امیدوارم تویش بنویسم. ترجیح دادم اسمش به هویج شبیه باشد و جالب اینکه هویج اصلن اسم مورد علاقه ام برای اینجا نیست. صرفن برای آن نوشته هایی که برچسب هویج دارند خوب است که در ابتدا تنها نوع نوشته های اینجا بودند.

Advertisements

Read Full Post »

بخشی از مکالمه ی من با فروشنده ای که من را به یکی دیگر از شعبه ها راهنمایی کرد:

     l -Well, today is Friday, so go there  on Monday. If you’re not unlucky and by Monday [the product you’re looking for] is not sold out …l

  .No, I don’t think so. I am usually lucky –

همین سهل انگاشتن و خوش بینی بی دلیل، با ظاهر غلط اندازش، تا الان برایم کلی هزینه توی زندگی شخصی داشته.

Read Full Post »

کاش عکس اش خوب می افتاد تا می گذاشتم اینجا. حاشیه اتوبان یادگار امام. ایستگاه اتوبوس. یک کاغذ آ-4 چسبانده شده به دیواره ی داخلی ایستگاه. انگار که آگهی باشد؛ تدریس خصوصی، آموزشگاه کنکور… اما نه، یک دستخط با ماژیک رنگی است. از حافظ نوشته: «از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر/ یادگاری که در این گنبد دوّار بماند». طرف عاشق بوده؛ بدجور هم عاشق بوده. حالی اش نبوده. ولی هر چه که هست، یک چیز را خوب متوجه شده: آدمی را عاشقیّت لازم است.

Read Full Post »

به روز نشدن وبلاگم نشانه ی چیست؟ یک ماه است این صفحه دارد خاک می خورد. گاهی اوقات –پیش تر ها- به روز نشدن های این وبلاگ نشانه ی این بوده که زمان بی رحم با غلتک از روی لحظه هایم رد شده (این و این) و نفهمیدم چه بر سر لحظه ها و روزها آمده. این دفعه چی؟ این مدت ذهنم مشغول بود و دقیقن هم نمی دانم مشغول چی. دو سه هفته ای ایران بودم و باز به زودی برمی گردم که بمانم. ولی در تمام این دو سه هفته ای که ایران بودم، بیشتر از اینکه سرم شلوغ باشد (گرفتاری های روزمره) ؛ ذهنم مشغول تجزیه و تحلیل و آنالیز کردن اوضاع جامعه و مردم و … بود. کاری به شدت تکراری که به نظرم فایده ی چندانی هم ندارد. هیچ برداشت جدیدی از اوضاع – نسبت به پارسال که ایران رفته بودم- ندارم و به نظرم چیز زیادی هم تغییر نکرده. فکر می کنم همه مان در حد مطلوبی از مشکلات و سختی ها و دلایلشان آگاهیم و این وراجی کردن های بیهوده که تکرار مکررات است را نمی پسندم. اصلن دوست ندارم همه اش مشغول آنالیز کردن اوضاع ایران باشم و ریشه یابی فلسفی ؛ بر عکس، دوست دارم بدون اینکه کاری به فلسفه و چرایی داشته باشم درگیر زندگی عادی آنجا شوم. این سری که ایران بودم بیش از همه روی آن عده از آشنایان و اطرافیانی زوم کرده بودم که –علیرغم داشتن آگاهی از امور- دست از ستیز فکری با مسائل برداشته بودند، واقعیت ها را همان طور که هستند پذیرفته بوند و بعد هرجا توانسته بودند اقدام عملی –هرچند کوچک یا ضعیف- برای بهتر شدن اوضاع اطرافشان کرده بودند.

الان که این ها را گفتم چقدر یاد سهراب سپهری افتادم و تجلیل اش از کودکی: «آب بی فلسفه می خوردم». و فروغ فرخزاد که کودکی را عین دانایی می دانست : » آه ای هفت سالگی/ ای لحظه ی شگفت عزیمت/ بعد از تو هر چه رفت/ در انبوهی از جنون و جهالت رفت.»

Read Full Post »

تازگی ها یک جوری شده ام. فکر کنم باید بروم خودم را به روانپزشک نشان بدهم. معمولاً شب ها اتفاق می افتد؛ یک جورهایی می شوم؛ احساس می کنم ذهنم سرحال و آماده است. روزنه های ذهن ام کاملن باز هستند و آماده ی جذب. بدنم هوشیار است. برای یادگیری کاملن آماده ام. به قول اینها حسابی «شارپ» هستم. خب اینها علائم عجیبی است برای من که هنوز هم نمی دانم چه بر سر توان ذهنی ام در سالهای اخیر آمده: در یک سری جنبه ها پیشرفت کرده (مثلن پیچیدگی و پرداختن به جزئیات مسائل ذهنی. به قول اینها elaborate شده) ؛ در یک سری جنبه ها بدتر و بدتر شده (مثلاً یک انواعی از حافظه. همه اش نه ولی یک سری از انواع حافظه. که فکر کنم متاثر از مورد بعدی باشد: تمرکز!) و در یک سری از جنبه ها گاهی خوبتر شده گاهی بدتر (سینوسی!) مثل تمرکز و توجه که گفتم. و به نظرم این یعنی مثلن توان انجام محاسبات کمّی ام هم با همین بالا پایین رفتن ها، زیاد و کم شده!

می دانم «سوسول بازی» به نظر می آید ولی گفتم بروم پیش روانپزشک ببینم آقا چه بر سر این حافظه و تمرکز ما آمده و چکارش می شود کرد؟ از بخت بد تا همین چند ماه پیش بیمه ی خصوصی داشتیم و پول لازم نبود بدهیم برای این «سوسول بازی ها». از ابتدای امسال دولتِ در تقلای اسپانیا برای کاهش مخارج گفت دانشگاهها بورسیه هایشان را بیمه خصوصی نکنند، همان دولتی را بدهید بروند ته صف! خلاصه چند هفته پیش که رفته بودم مرکز بهداشت با بیمه دولتی و درخواست مشاوره برای این «سوسول بازی»ها دادم، خانم دکتر یک نگاهی بهم کرد؛ گفت متاسفم ما فقط برای مسائل حاد شما را می فرستیم پیش روانپزشک. (و این یعنی اگر می خواهی خودت برو پیش روانپزشک خصوصی یک شصت هفتاد یورویی برای هر جلسه پیاده شو). خلاصه ما هم گفتیم این سوسول بازی ها از اولش هم به ما نیامده بود. برویم بیل مان را برداریم باغچه را بیل بزنیم، که کار درمان همه ی بیماری های روانی/ فکری ست!

حالا که بحث به اینجا رسید بی انصافی است جمله ولتر را کامل ننویسم: هر زمان احساس می كنم كه درد و رنج و بیماری می خواهد مرا رنجه كند و آزار دهد، به كار پناه می برم. كار، بهترین درمان دردهای من است. -فرانسوا ولتر

Read Full Post »

– امروز عصر قبل از خروج از محوطه دانشگاه علی رغم خستگی و عجله  رفتم و در انتخابات رئیس دانشگاه شرکت کردم. اول مردد بودم. ولی بعد گفتم احتمالن تا چند سال قسمت نشود در هیچ انتخاباتی به عنوان شهروند ایران رای بدهم! بگذار اینجا از حقم استفاده کنم.
از بین سه کاندیدا هیچ کدام را نمی شناختم. رئیس قبلی دانشگاه چند ماه پیش بعد از یک دعوای کاری با وزارت علوم اسپانیا (یا شاید دولت محلی آندلس، مطمئن نیستم) استعفا داد. کلّن ریاست دانشگاههای دولتی در اسپانیا پستی به شدت سیاسی است و رقابت برایش زیاد است. من حتی وقت نکرده بودم برنامه ها و کارزار تبلیغاتی کاندیداها را نگاهی بکنم یا از استاد راهنمای عزیز بپرسم به کی رای بدهم؟ گفتم سفید می اندازم. در «کابین» مخصوص نوشتن رای اما تعرفه عادی مثل انتخابات های ایرانی خودمان نبود. سه دسته برگه بود، روی هر کدام اسم یک کاندیدا بود که انتخاب می کردی و توی پاکت مربوطه می گذاشتی و از کابین نصفه نیمه (پارتیشن!) میامدی بیرون تا رای را بیاندازی داخل صندوق. خلاصه من هم فقط یک پاکت خالی را برداشتم درش را بستم. مسئول پای صندوق خواست مطمئن شود درست انجام داده ام، پاکت را گرفت دید لاغر است! گفت رای را تویش گذاشته ای دیگر؟ گفتم نه رای ام سفید است. هر دو لبخند زدیم. رسمن حال کرده بودم از تحویل گرفته شدنم در فرآیند انتخابات و از متعهد بودنم به مشارکت!

– تا الان در مقابل این فکر که دسته ی «روزمره» در نوشته های وبلاگ داشته باشم مقاومت کرده بودم. تا همین چند ثانیه پیش : )

Read Full Post »