Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘خود شناسی’ Category

دوستی هم-فکر و همدل درباره انتخابات پیش رو نوشته بود و به درس هایی که از تجربه های انتخاباتی مان در طول حداقل 18 سال گذشته آموخته ایم اشاره کرده بود. به اشتباههایی که کردیم و چیزهایی که آموختیم و اینکه باید این آموخته ها چراغ راه حال و آینده شود. به این فکر کردم در زندگی هم معمولا تا اشتباه نکنیم و «سرمان به سنگ نخورد» مسیر را اصلاح نمی کنیم. اگر از اشتباههای گذشته ات بیاموزی و مسیر را اصلاح کنی، اشتباههایت را باارزش کرده ای!

چند هفته پیش دکترا را تمام کردم و بهانه ای شد که به مسیر تحصیلی پنج ساله (یا به روایتی هفت ساله) ای که طی کردم فکر کنم. دیدم چقدر اشتباهات زیادی داشته ام و چه هزینه های گزافی (هزینه از عمر و جوانی و انرژی روحی گزاف تر؟) که به پای خطاها و کاهلی هایم داده ام. با خودم گفتم اگر به آن لحظه ای که تازه فوق لیسانس یا دکترا را شروع کرده بودم برگردم ولی دید الانم را داشته باشم چقدر متفاوت زندگی می کنم. چقدر عملگراتر و متمرکز تر و منضبط تر زندگی می کنم و چقدر کمتر از این شاخه به آن شاخه می پرم وَ وَ وَ … تا اینجایش لابد خیلی داستان غم انگیزی است، ولی اینطور نیست. به خاطر آن هزینه های گزاف، درس ها و عبرت ها توی ذهنم حک شده. قیمت گرانی که برای به دست آوردن آن تجربه ها پرداخته ام، آنها را برایم عزیز و گرانسنگ کرده! اگر هفت سال پیش کسی این درس ها را در گوشم می خواند احتمالن زود فراموش می کردم. یک چیز شیرین و در عین حال تلخ در زندگی همین است که اغلب تا خودت تجربه نکنی و سرت به سنگ نخورد نمی آموزی.

Advertisements

Read Full Post »

*

یک لحظه هایی هست که احساس می کنی دست خودت است چقدر از فلان پیشامد ناراحت شوی. یا احساس می کنی می توانی انتخاب کنی چطور با فلان مشکل روبرو شوی. اخیرن وقتی به مشکل یا مسئله ناخوشایندی برمی خورم، نیاز نیست به خودم ثابت کنم می شود جور بهتر و مثبت تری هم واکنش نشان داد. یعنی اولاً این سوال به ذهنم خطور می کند -گاهی در همان اوج ناراحتی یا عصبانیت- و ثانیاً جوابش را بلافاصله به خودم می دهم که «بله می شود».

Read Full Post »

این روزها باز ذهنم شروع کرده به مرور عملکردم در گذشته ی نزدیک. باز شروع کرده ام به حساب کشیدن از خودم و «تصفیه حساب» ذهنم. (ظاهرن املای درست «تسویه» است یعنی مساوی کردن حساب بدهی و بستانکاری. ولی برای منظور من در اینجا همان «تصفیه» بهتر است: از صافی رد کردن محتویات ذهنم تا فقط آنهایی که مهم و اصیل اند باقی بمانند). برای اینکه خودم را یادم بیاید – آن خود واقعی، ورای روزمرگی ها و هیجانات زودگذر – خواندن نوشته های گذشته خیلی به کار می آید و اغلب جالب و نیرو بخش است. دو نوشته زیر را در بیست و پنج سالگی نوشته و اینجا پست کرده ام.
====

دسامبر 11, 2011
خب ظاهرن دیگه چاره‌ ای نیست، باید زندگی رو جدی گرفت.

(از مونولوگ های بیست و پنج سالگی)

====

چیزی که ارزش صحبت کردن داره…
نوامبر 30, 2011
از همون اول صبح که بیدار شدم با خودم گفتم امروز یا روز خیلی خوبیه یا خیلی بد. اول‌ش یک خبر خیلی خوبِ کاری شنیدم (در رابطه با تز و مقاله و بودجه تحقیق و این خزعبلاتی که برای یک دانشجوی دکترا اوج آرزو هاش حساب می شه!) که البته نهایی نشده بود و قرار بود ظرف چند روز آینده نهایی بشه. ظرف دو سه ساعت خبر رسید که به خاطر ملیت ام (نداشتن تابعیت اتحادیه اروپا) و طبق مقررات موضوع از بیخ کنسل شده. طبعن بال درآوردم رفتم توی محوطه دویدم از خوشحالی (آرایه‌ی دنده معکوس). یک سری کار اداری هم داشتم که انجام دادم و خیالم راحت شد و احساس مفید بودن و خوشحالی کردم؛ و هم‌زمان متوجه شدم چقدر کار اداری دیگر مانده و اوووه کی حال داره و زمان خیلی کمی هم مهلت مانده بنابر این حالم گرفته شد. بعد هم با چندین نفر از دوستان‌م حرف زدم، تلفنی و چت و امثالهم. از حرف زدن با همه شون هم خوشحال شدم هم ناراحت. شاید چون همه‌شون هم خوشحال بودند هم ناراحت. الان هم که ساعت حدود 9 شب ئه هنوز مطمئن نیستم امروز روز خیلی خوبی بود یا روز خیلی بدی. برآیند بگیریم؟ روز متوسطی بود، خیرش رو ببینید… داور نقطه ی صفر محور مختصات رو نشون می ده. -من خیلی تلاش کرده بودم برم رو سکّو ولی روز مسابقه بدشانسی آوردم + ایشالا المپیک بعدی طلا می گیری… آره می گفتم، فردا روز دیگری است. ولی برای آدمی که از اتفاقات روزانه زندگی زیاد هیجان زده نشه؛ روز خوب و بد وجود نداره. بالا و پایین های زندگی می‌آن و می‌رن. برآیندشون هم صفر می‌شه. ولی برای آدمِ حسابی، «زندگی ِ» خوب و بد وجود داره. چیزی که ارزش صحبت کردن داره اینه. بحث یک عمره. نه یک بیست و چهار ساعت.

Read Full Post »

تقلای مدام

چند وقت است کتاب کم خوانده ام. مطالعه ی درست و حسابی نکرده ام. فیلم خوب که به فکر فروببردت یا حسی را در تو بیدار کند، ندیده ام. فرصت گپ و گفت از ضمیر و باطن با دوستان کمتر دست داده. مهمتر از همه حتی با خودم کمتر از قبل خلوت کرده ام. صرفاً یا لذت روزمره برده ام یا رنج روزمره. الان دارم فکر می کنم چقدر وحشتناک خواهد بود اگر همه ی عمرم به روال همین چند وقت اخیر بگذرد. این نوع زندگی را می دانم که در نظرم چندان ارزش زیستن ندارد.

انگار در تقلایی مادام العمر هستم برای بیرون ماندن ِ حتی الامکان از دایره ای که می شود اسمش را دایره‌ی خوشی و ناخوشی روزمره گذاشت. انگار نیروهای بیرونی دست به دست هم می خواهند من را هل بدهند توی این دایره. گاهی زور من می چربد، گاهی زور آنها. خدا کند با بالارفتن سن زورم کم نشود. اصلن چرا آرزو نکنم که بیشتر هم بشود؟

Read Full Post »

*

در همان حالی که من و کسانی مثل من زمین گیر ِ نوستالژی های مردافکن مان شده ایم، آدمهایی هم هستند که مشغول کارهای مفید هستند: فعالیت می کنند و ارزش ( ثروت، دانش، فهم، نیکویی) تولید می کنند.

از بین گروه اول، خوشبخت آن کسی است که وقتی هم زیر بار غم و نوستالژی خم شده؛ باز خودش را از تک و تا نیندازد و به همه آن آدمهای فعال و مفید، پوزخند مهربانانه ای بزند و بگوید: عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی / عشق داند که در این دایره سرگردانند.

آدمهای گروه اول باید قبول کنند اینطوری به دنیا آمده اند و کاری ش نمی شود کرد. چه می دانم لابد چیزی در دی-ان-ای شان فرق می کند. باید بپذیرند هر از چند گاهی احساس و نوستالژی زمام زندگی شان را به دست می گیرد. یک روزی هم ول می کند و کنار می رود، و آن آدمها می توانند موقتاً مثل گروه دوم، فعال و مفید باشند؛ تا سیل بعدی احساس از راه برسد و باز غرق شان کند.

 

Read Full Post »

دفتر خاطرات قدیمی‌ام را بعد از سالیان آورده ام جلوی دست و می خوانم. از سال 1379 شروع می شود که اول دبیرستان بوده ام. 13 سال پیش. 13 سال یعنی خیلی؛ نه؟ 13 سال، در مقایسه با عمر آدمی که مثلن 80 سال هم عمر کند، زمان کمی نیست. می خوانم و گاهی لبخند می زنم به آنچه نوشته ام و افکارم، که «چقدر زیادی خودم و همه چیز را جدی گرفته بودم»؛ گاهی خاطرات خوب و بد را فقط دوباره می چشم و گاهی هم حیرت از جدیت و ایمانی که آن سالها داشته ام. اما اهمیت این دفتر به آن سن و سالی است که داشته ام: دوره ی شکل گیری باورها و شکاکی به همه چیز. دوره ی اوج گرفتن ها و فرود آمدن های یکباره، دوره ای که همه چیز را زیادی جدی می گرفتم ولی می دانستم یک روزی به خودم می خندم.
دارم از خودم می پرسم آیا دوست داشتم یک بار دیگر به آن روزها برگردم؟ … هم آری و هم نه. روزهای سختی بود. پر از سوال و پر از دغدغه های عمیق فکری، که گاه خمودی و افسردگی می آورد. اما روزهای پربار و جدی ای بود. و در کنار این همه جدیت، بی خیالی و سرخوشی نوجوانانه هم بود و گاه ظاهر می شد (شاید سرخوشی کودکانه اسم بهتری باشد، چون هنوز هم که هنوز است وجود دارد!). روزهایی بود که شاید به دوباره زندگی کردن اش بیارزد؛ به شرطی که دل شیر و سر نترس داشته باشی!
در لابلای خاطرات گاه هم از آینده ای که خبر ندارم نوشته ام. مثلاً نوشته ام «که می داند ده سال دیگر کجا هستم و چه می کنم؟ فردایم تیره و تار است یا روشن و پرامید؟»… حالا بیش از ده سال گذشته و می توانم قضاوت کنم این «فردا»یی که حالا حتی به سرعت تبدیل به «دیروز» شده چطور گذشته. آیا اگر اینجا، همین سن 27 و خورده ای، آخر خط برایم باشد؛ از روزهایی که صرف زیستن شده و نفس هایی که آمده و رفته راضی ام؟ خوب که فکر می کنم می بینم راضی و خشنودم ولی جالب تر این است که آن چیزهایی که پررنگ تر از همه در ذهنم مانده و باعث می شود جواب مثبت به این سوال بدهم؛ نه روزهای خوشی و خوش گذرانی، که مواقع تفکر و با خودخلوت کردن است. یعنی دلم هم اگر به چیزی خوش باشد، به این است که در این 13 سال خلوت خودم با خودم را محترم شمرده ام و به آن بها داده ام… «باقی همه بی‌حاصلی و بوالهوسی بود».

Read Full Post »

– یک چیزی هست به اسم قسمت که من مخصوصا پنج سال پیش بیشتر از قبل بهش ایمان آوردم؛ وقتی که سرنوشت محل ادامه ی زندگی و تحصیلم بر اثر چیزی که به ظاهر یک فرایند کاملن تصادفی می نمود رقم خورد. آن موقع من در رومانی بودم و چند هفته ای مانده بود به ارائه پایان نامه و دریافت مدرک لیسانس. برای فوق لیسانس چند کشور اروپای غربی اپلای کرده بودم ولی دلم با هیچکدام نبود. ترجیحم جایی مثل اسپانیا بود ولی نمی دانستم در اسپانیا هم می شود به انگلیسی درس خواند. خلاصه اش این که همان روزها یک بار رفتم با یکی از همکلاسی های سابق یک قهوه خوردم. اگر آن روز برای خوردن آن قهوه نرفته بودم، الان اینجا در اسپانیا نبودم. به همین سادگی.

– یک ماه پیش در ادامه ی پینگ پنگ رفت و برگشتی ام از ایران به اسپانیا، آمدم که ظرف دو هفته برگردم. اتفاقاتی شبیه همان پنج سال پیش افتاد و فعلاً که کل سال تحصیلی را اینجا ماندگار شده ام.

– نمی دانم به اینهایی که در بالا نوشتم ربط دارد یا نه: ولی حداقل یک سالی بود خیلی غبطه ی «آن موقع ها»ی خودم را می خوردم. همان 5-6 سال پیش را. که حال خودم وقتی با خودم بودم خیلی بهتر بود و سبکتر و با عالم بالا مهربان تر و روراست تر. خوشحالی الانم این است که ظاهرن آن حال و هوای 5-6 سال پیش واقعن برگشته. البته یک دلیل بیرونی دارد و آن تنها زندگی کردن است. برای من مثل عزلت گزینی های عارفان و راهبان می ماند که می رفتند مدتی را توی یک غار به تفکر و عبادت می پرداختند.

– این یکی دیگر بی ربط به بالایی هاست ولی درس و نکته دارد برای من: پیش تر ها – بله، مثلن همان 5-6 سال پیش کذایی!- فکر می کردم هیچوقت «هالووین» برایم بیشتر از یک جشن مسخره جلوه نخواهد کرد و هیچوقت خودم را قاطی اش نمی کنم. اما الان دیگر خبری از آن آن آرمان گرایی ها و سخت گیری ها نیست. خیلی راحت من هم دیروز بخشی از یک جشن هالووین در اینجا بودم. هرچند که همه چیز را اطرافیان تدارک دیده بودند و من را هم همراه کردند. خوش گذشت.

Read Full Post »

Older Posts »