Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘خب دیگه چه خبر’ Category

*

پررنگ ترین جنبه جنگ هشت ساله برای من اراده و شجاعت و روح بزرگ آدمهای زمینی ای بود که زندگی هایشان را جنگ زیرورو کرد و هویت شان را شکل داد. حالا که ما در فضای کاملا متفاوت درگیر زندگی های متداول و دغدغه های اغلب شخصی مان هستیم؛ هر از گاهی یاد جنگ افتادن لازم است: مرور کردن آن رنج ها که روح مردمان را بزرگ کرد و آن اراده های آهنین.
چند شب پیش فیلم قوی و تاثیرگذار «شیار 143» را در سالنی در مادرید بهمراه جمعی از دوستان ایرانی و اروپایی دیدم. قیافه های مبهوت و متاثر جمعیت موقع پایان فیلم دیدنی بود. تلنگری برای بیرون آمدن از زندگی شیک روزمره و درک جنبه دیگری از تجربه ی انسانی که آدمها را «از بین برد» و آدمها را «ساخت».

Advertisements

Read Full Post »

این چند روز در گشت و گذارهایمان کلی شعر خواندم برای رفقا. از حافظ و مولانا و سعدی و تک و توک هم شعر نو یا کهن از شعرای دیگر. ولی شوربختانه دیدم حافظه ام مثل قبل تر ها (زمان دبیرستان) نیست. همین الان هم شعرهایی که در راهنمایی و دبیرستان یادگرفته ام به خاطر دارم ولی بعضی از آنهایی را که دو سال پیش حفظ کرده ام و دیگر نخوانده ام را به یاد نمی آورم.
نمی دانم دقیقن جزئیات این پدیده ضعیف شدن حافظه چیست ولی امیدوارم برگشت پذیر باشد و دوباره به روزهای اوج برگردم که ظرف کمتر از ده دقیقه غزل هفت-هشت بیتی را حفظ می کردم و می رفتم پای تخته تحویل معلم ادبیات می دادم.

پی نوشت: از امروز نسخه ی انگلیسی وبلاگم را هم راه انداختم و امیدوارم تویش بنویسم. ترجیح دادم اسمش به هویج شبیه باشد و جالب اینکه هویج اصلن اسم مورد علاقه ام برای اینجا نیست. صرفن برای آن نوشته هایی که برچسب هویج دارند خوب است که در ابتدا تنها نوع نوشته های اینجا بودند.

Read Full Post »

عصر دیروز درمرکز شهر سه ویا قدم زنان مسیری 40 دقیقه ای را طی کردم تا به قرار با دوستانم برسم. مسیر در حالت عادی نیم ساعت طول می کشید اما خیابان های مرکز شهر (که مثل همه شهرهای اروپایی مختص عابر پیاده ست و ماشین رفت و آمد نمی کند) شلوغ تر از همیشه بود. تب و تاب کریسمس از اول ماه دسامبر به اوج می رسد و تعطیلی طولانی شده ی آخر هفته هم مزید بر علت شده بود. مرکز شهر سه ویا واقعن زیباست و احتمالن همه فصل بهارش را زیباترین می دانند به خاطر هوای فوق العاده و لطیف و بوی مست کننده ی بهارنارنج ها. ولی به نظرم فصل کریسمس در اینجا با شکوه ترین و باوقارترین است. همینطور که تند تند از بین آدم ها، زن و مرد و پیر و جوان، راهم را باز می کردم از دیدن این شهر لذت هم می بردم. چراغانی های کریسمس با سلیقه و زیبا. ساختمان ها مثل همیشه با عظمت و شکوه و با معماری یگانه ای که فقط در جنوب اسپانیا یافت می شود (تلفیق معماری اروپایی و اسلامی). هوا هم مطلقاً اذیت کننده نبود و برعکس خیلی مطبوع و بهاری. نوازنده های موسیقی گوشه و کنار خیابان می نواختند و این تصویر زیبا را با موسیقی هماهنگ اش زیباتر می کردند. انواع موسیقی ها را با طی کردن یک خیابان 500 متری می شنیدی، انگار که موج رادیو یا قطعه ام پی تری را هر از چند گاهی عوض کنی. مردم را مثل همیشه خوشحال و بی دغدغه و خوش پوش می دیدی. علاوه بر نوازنده ها، هنرمندهای خیابانی هم با انواع و اقسام ترفند ها و لباس ها و گریم ها مردم را سرگرم کرده بودند. در آن شلوغی هیچ بی نظمی ای نبود. هیچ! همه به آرامی قدم می زدند و کسی تنه نمی خورد. بیش از همه خانواده های جوان و بچه های توی کالسکه به نظرم متعدد آمدند. شهرداری به خاطر شلوغی این فصل، قسمتی از مسیر تراموای وسط خیابان را موقتاً تعطیل کرده بود تا مردم راحت تر قدم بزنند. یکجا جلوی فروشگاه بزرگ محصولات موسیقی و هنری، صف طولانی از مردمی تشکیل شده بود که منتظر بودند به نوبت وارد شوند و خواننده ی بزرگی (که البته من نمی شناختمش!) را ببینند که طبق برنامه آنجا بود تا بهشان امضا و عکس یادگاری بدهد. کمی آن سو تر دور تا دور کلیسای جامع سه ویا (که ظاهرن سومین کلیسای بزرگ دنیاست) حلقه انسانی از پیر و جوان و کودک درست شده بود که هر کدام شمعی در دست داشتند و پیامشان این بود که در کنار این چراغانی های زیبای کریسمس، نور درون هم وجود دارد و از ایمان می تابد.

Sevilla en Navidad Sevilla 3890331 Sevilla en NavidadMinube.com

خیلی جالب است. خیلی. همین کلیسای 800 ساله ی سه ویا شاهد سالهای تاریک تاریخ اسپانیا، تفتیش عقاید و آزار و اذیت اقلیت ها بوده. ولی قرن ها گذشته و آن تاریکی ها به تاریخ پیوسته. دیروز در همان حالی که سعی می کردم تندتر راهم را باز کنم، از همه ی این تصویرهای اطرافم لذت می بردم و گفتم بیایم روی وبلاگم همین را بنویسم، بدون اینکه آخرش چیزی درباره ی ایران اضافه کنم و اینطور برداشت شود که همیشه در قضاوت ها/مقایسه هایم به نفع ایران نتیجه گیری می کنم. و یک چیز دیگری که در همان حال پیاده روی به ذهنم آمد؛ مثل همیشه احساس احترام و ستایش نسبت به جنبش های فکری قرن 17 و 18 اروپا بود که به نظرم اروپای امروزی بیش از همه میراث دار آن دوران و آن جنبش‌هاست. هر موقع از نظم و آزادی و زیبایی جامعه اروپایی لذت می برم ناخودآگاه همه اینها را میراث عصر روشنگری می بینم و یاد فلاسفه و متفکران اروپایی آن زمان می افتم. البته احتمالن حرف یک سویه ای باشد و عوامل تاریخی مهم دیگر هم هستند… می دانم… و همینطور بر این باورم که همین جامعه مدرن اروپایی پاشنه آشیل و اشکالات اساسی و بنیادی هم دارد. ولی کار من که فقط «وفق» دادن خودم با این محیط است، و البته درست کردن محیطی که «موافق»خواسته ها و ایده آل های من باشد. بقیه اش بماند برای متفکرین. ببینیم آدم هایی که سیصد سال بعد زندگی خواهند کرد از متفکرین الان به نیکی یاد می کنند یا نه. یا شاید اصلن دوره ی متفکرین سر رسیده و تکنولوژی است که زمام امور را گرفته…

Read Full Post »

بعضی‌ از دوره‌های زندگی‌ آن قدر خوب و در عین حال ساده و واقعی‌ اند که آرزو می کنی‌ کاش می شد مدت شان را کش بدهی‌ به همه ی عمر. درست عین نشانگر ماوس که باهاش میگیری یک چیزی را می‌‌کشی، آن‌ها را هم می‌‌کشیدی می‌بردی تا انتهای محور زمان…

Read Full Post »

یک دوست کلمبیایی دارم که پریروز نوشته ی کوتاه زیر را درباره اش نوشتم و گذاشتم که بعدتر ارسال کنم.

یک دوست خارجی ام زیر نوشته ی فیس بوکی دوست دیگری که درباره مرگ ویتنی هیوستون است چیزی نوشته که انگلیسی اش می شود مثلاً «what a big loss!» و با ده-بیست تا علامت تجعب بعدش، شدت اندوه خودش را نشان داده.

آن وقت شماها می گویید چرا با خارجی ها از یک حدی بیشتر رفیق نمی شی!

اما دیروز در یک مهمانی همین دوست حرف هایی می زد که باعث شد بفهمم تصمیم ام درباره ی نگه داشتن حد دوستی با این جور آدمها – یعنی آدم هایی که فضای ذهنی خیلی متفاوتی از من دارند- اشتباه بوده. آمد یک کاره از من راجع به «رومی» (مولانا) پرسید. گفت همینجوری روی اینترنت درباره اش می خوانده و حسابی علاقه مند شده. یک نفر دیگر به بحث اضافه شد، این دوستمان آن قدر خوب «وحدت وجود» و «عشق به بیان مولانا» را برایش توضیح داد که لذت بردم. عشق عمومی، عشق به همه آدم ها. دیدم واقعن این که می گویند پیغام مولانا برای همه ملت ها و همه ی زمان هاست از آن تعارفات و اغراق های ما ایرانیان نیست بلکه واقعیت است.
«ملت عشق از همه دينها جــداسـت / عاشقان را مذهب و ملت خداست»

و نیز دیدم باید تجدید نظری در «جدی نگرفتن» دوستی هایم با غیر ایرانی ها بکنم. در فیس بوک آن قدر به فارسی پست کرده ام که حدس می زنم بیشتر دوست های خارجی «هاید»ام کرده اند! حق هم دارند بندگان خدا! درست است که همیشه حرف ها و دغدغه هایی خیلی درونی و عمیق هست که فقط یک رفیق شفیق ایرانی می تواند بفهمد، ولی دوست های غیر ایرانی هم برای باز شدن/ماندن نگاه ام به دنیا و آدمها خیلی لازم اند!

علاوه بر این، آن نوشته ام که درباره ویتنی هیوستون است بعد از نوشتن به نظرم غلط آمد. یعنی چه اشکالی دارد مرگ آن خواننده برای کسی «ضایعه ی بزرگی» باشد، هر چند برای من نیست. اگر کارهای آن هنرمند روح (عده ای از) آدم ها را صیقل می داده و به نیکویی ها متوجه می کرده حتمن مرگ اش ضایعه ی بزرگی است.

*

بی ربط به بالایی: دیشب رفتم استادیوم تیم سه ویا میزبان اوساسونای جواد نکونام بود و دو هیچ برنده شد. نکات قابل یادداشت: 1. جواد نکونام واقعن در تیم اش نقش کلیدی داره و دیشب تاثیرگذارترین بازیکن اوساسونا بود. 2. فشار تشویق ها و سر و صداهای سه ویایی ها در طول نود دقیقه امان اوساسونا را بریده بود. یادم هست یک باد خود نکونام در برنامه نود راجع به تماشاگران تیم بتیس (تیم دیگر شهر سه ویا) می گفت. 3. تماشای فوتبال در استادیوم از طبقه بالا خیلی بهتر از طبقه پایین است چون دید بهتر و مسلط تری داری. این را هم دیشب بعد از یک عمری استادیوم رفتن یاد گرفتم چون هر نیمه ی بازی را از دو جای مختلف نگاه کردم.

Read Full Post »

در دو ماه اخیر چهار تا فیلم خوب در سینما دیدم. اولی در جشنواره ی فیلم سه ویا: النا ساخت روسیه. برای علاقه مندان به سبک کارهای کیشلوفسکی به شدت قابل توصیه است. از آن فیلم ها که درون‌مایه ی فلسفی و ساخت هنری دارند و دوست داری لذت ش را مثل مزه ی یک غذای دلچسب آرام آرام مزمزه کنی. بعدن فهمیدم در بخش نوعی نگاه جشنواره‌ی کن برنده ی جایزه ویژه ی هیأت داوران شده. دوست دارم دوباره ببینم اش.

دومین فیلم، قتل عام رومن پولانسکی بود. تازه با دیدن این فیلم فهمیدم چرا اسم یک کارگردان اینقدر بزرگ می شود. ویژگی برجسته ی فیلم تکنیک اش بود هم در کارگردانی رومن پولانسکی و هم در فیلمنامه؛ که اقتباسی از یک نمایشنامه‌ی یاسمینا رضا بود.

سومین فیلم؛ درام عاشقانه «جین ایر» بود. اولش فقط به خاطر اصرار دوستم که کتابش را خوانده بود رفتم  سینما. اما بعد دیدم خود فیلم واقعن دیدنی است. پیش از این زیاد مشتری این جور درام های تاریخی/عاشقانه نبودم شاید چون صرفن موقعیت اش برایم پیش نیامده بود. اما الان این را هم حاضرم بار دوم ببینم.

اما فیلم آخر که دیشب دیدم «بانوی آهنی» با بازی مریل استریپ بود در نقش مارگارت تاچر اولین نخست وزیر زن بریتانیا. خود فیلم خوب بود هرچند از نظر هنری به نظرم پایین تر از سه مورد قبلی باشد. ولی باید در یک پست جداگانه بنویسم وسط های فیلم داشتم به چی فکر می کردم…

یک نکته ی قابل توجه در همه این فیلم ها موسیقی متن بود که در هر چهار فیلم خیلی استادانه انتخاب شده بود. این را هم تازه دارم می فهمم که چه قدر مهم است در تاثیرگذاری بر مخاطب. «النا» را تا پایان تیتراژ فکورانه نشستم چون موسیقی اش نمی گذاشت از صندلی جدا شوم. بعد از بیرون آمدن از سالن هم تا نیم ساعتی ذهنم فقط درگیر فیلم بود.

Read Full Post »

– برای اولین بار در خارج از ایران رفتم یک تئاتر دیدم. اولین فایده‌ش این بود که دیدم اسپانیایی‌م هنوز آنقدری خوب نشده که یک چنین نمایشنامه ی دیالوگ-محوری را با تمام بازی‌های کلامی و طنزش به طور کامل بفهمم. طبعن یک کمی حالم گرفته شد ولی انگیزه ای هم شد برای اینکه زبانم را تقویت کنم.

– کدام تئاتر؟ نمایش «به خاطر لذت دوباره دیدن اش» که متن اصلی‌ش را میشل ترمبلی نامی نوشته که فرانسوی-کانادایی است و ظاهراً سبک کارش شبیه تنسی ویلیامز است. تنسی ویلیامز کیست؟ همان که فیلم «اینجا بدون من» اقتباسی از نمایشنامه «باغ وحش شیشه ای»اش بود. اینجا بدون من کدام فیلم بود؟ همان که صابر ابر اش خیلی واقعی غمگین بود و تابستان امسال اکران شد…

– چه‌طور بود؟ تئاتر خوبی بود بیشتر به خاطر این‌که متن خیلی خوبی داشت. معلوم بود نویسنده از روی زندگی و کودکی خودش آن را نوشته. کلاً دو تا بازیگر داشت. یکی نویسنده/راوی/فرزند و دیگری هم مادرش. یک ساعت و نیم با دیالوگ های طولانی هم سرگرم‌ت می کرد و هم می خنداند؛ و شاهکارش اینجا بود که در پرده ی آخر نمایش  اشک ملت را درآورد. (واقعن! صدای فین فین ها بلند شده بود!). فقط هم با دست مایه قرار دادن عواطف مادر و فرزندی. و تازه آن هم از سمت پسر خیال پرداز و بازیگوشی که دل خوشی از مادر غرغرو و سخت گیرش نداشت.

– ظاهراً بازیگرهای اسپانیایی تئاتر هم برای مخاطب نسبتن معروف بودند. با این حال موقعی که بازیگر نقش مادر دیالوگ های طولانی و داد و بیداد کردنش را خوب (فقط خوب) اجرا می کرد، با خودم می گفتم این نقش را باید می دادند به بهناز جعفری. یا رویا افشار. (این ها در ذهنم بودند چون از هر دوی شان همین تابستان تئاتر دیدم). و بازیگر مرد هم خیلی خوب بود و کاملن به نقش مسلط،ولی باز هم با خودم می گفتم سیامک صفری بهتر می توانست این را بازی کند.

-ساختمان تئاتر اصلی شهر سه‌ویا  -شهری که به خاطر معماری بی نظیرش معروف است- نمای بیرونی خوبی داشت. اما داخل سالن خیلی توی ذوق‌م زد. از معماری چیز زیادی نمی دانم ولی این قدر را فهمیدم که معماری آن سالن مجلل تقلید ناشیانه و بد سلیقه ای از سالن های بزرگ اروپایی بود.

– همه ی این ها به کنار. تئاتر شهرم آرزوست.

Read Full Post »