Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘تخلیه روانی’ Category

«به زیر سقف این خونه / منم مثل تو مهمونم / منم مثل تو می دونم / تو این خونه نمی مونم».

عجب کاری کردم که روزم را محض تنوع با این آهنگ شروع کردم. نمی دانستم می رود یک سری فکرهای انباشته شده را از ته ذهن می کشد بیرون. آخرین روز سال 2016 است. نگاه می کنم در این یک سال گذشته، لابد به فراخور سن و مرحله ای از زندگی شخصی که تویش هستم، خیلی بیشتر از قبل به آینده، شغل، محل اقامت، خانواده و معیشت فکر کرده ام. یک جواب سرراست برای سوال «ایران یا خارج؟» همواره این بوده است که «خارج ولی آن نوع خارج که امکان حفظ ارتباط معنوی و فیزیکی با ایران را بیشتر فراهم کند».

ولی قضیه به همین سادگی نیست. باید این تبصره را به جمله بالا اضافه کرد که «با علم به اینکه توی این نوع زندگی همیشه جای خالی چیزی را احساس می کنی». دقیقن نمی توانم توضیح بدهم چه چیزی ولی خوب می دانم یک چیزی هست. چیزی از جنس تعلق خاطر، دلبستگی به آدمها و حساسیت به درد هایی که شاید بازتابشان در ذهن بزرگتر از خود واقعی شان باشد. بالاخره یک چیزی هست وگرنه چرا وقتی ترانه بالا به گوش ات می خورد حس ها و فکرها توی وجودت به غلیان در می آیند؟

نه آقا، ما تصمیم خودمان را گرفته ایم، « تو این خونه می مونیم«، نوستالژی بازی و ریا هم در کار نیست. «کی حال داره برگرده ایران با اون همه ناملایمات، اون جامعه عجیب و غریب و پرتنش، اون آدمها سر و کله بزنه؟ دیگه از ما گذشت«. هر روز که اینجا در خارج می گذرانیم یعنی چشم انداز عادت کردن به زندگی دائم در ایران را یک پله سخت تر کرده ایم. خلاصه که ما «تو این خونه می مونیم» ولی با تردید. با علم به اینکه احتمالن تا آخر عمر جای خالی چیزی را با خودمان حمل می کنیم و لابد حسرتی محو را.

نه شکایتی از کسی هست نه انتظار همدردی ای. فقط روایتی است از آدمهایی مثل من که ظهر آخرین روز سال میلادی را نه در فکر تدارک جشن سال نو که دل نگران خلاءی مدام می گذرانند. چند روز است که اینجا در نیویورک هستم، قلب تپنده ی کشوری که سرزمین فرصت ها می خوانندش. محض خیالپردازی هم که شده مسیر پیش روی خودم را تجسم می کنم اگر به غایت سختکوش و توانمند باشم. آن استاد دانشگاه بزرگ و شناخته شده را می بینم که هموطن ماست. عمر موفقی را اینجا گذرانده و به بالاترین درجه ها و افتخارات آکادمیک نائل شده. انسان دوست داشتنی ای هم هست و به خاطر شخصیت اش روی خیلی ها تاثیر گذاشته. ولی می دانید چیست؟ او سی و هشت سال است ایران نرفته! سالها پدرش را ندید و دیگر هم نمی بیند چون پدرش حالا مدتهاست که از دنیا رفته.

حالا مورد شخصی او را کنار بگذاریم. به فرض سالی یک بار هم بروی ایران و سر بزنی. با آن خلاءای که گاه و بیگاه یقه ات را می گیرد چه می کنی؟ خلاء ای که باعث می شود کنار بنشینی و مردم را نظاره کنی و ببینی خیلی هایشان خوش شانس بوده اند چون- لااقل در ظاهر- چنان چیزی را حس نمی کنند و در چنین روز سی و یک دسامبری به جای اینکه پای کامپیوتر و وبلاگ باشند سرگرم تدارک جشن سال نو هستند. لابد هیاهوی «تایمز اسکوئر» می تواند کمک کند حواست پرت شود و فکر نکنی به «آن چیزی که نیست» و گمان می کنی باید باشد. در این «سرزمین فرصت ها» می توانی به همه چیز برسی الّا آن چیزی که خلاء مهاجر مادام العمر بودن، یا «دائماً مقیم موقت» بودن(!) را برایت پرکند. شانس اگر بیاوری این است که فراموش کنی و حواس ات پرت شود.

طنز قضیه اینجاست که از جای خالی چیزی حرف می زنیم که شاید خود «موهومی» باشد. یعنی از آن چیزها که فقط در ذهن و قوه تخیل ما بازتاب پیدا می کند و بزرگ می شود. هر چند راهی برای آزمودن این قضیه نداریم چون فقط یک عمر بیشتر نداریم. نمی شود یک بار تا آخر، آن یکی مسیر را زندگی کرد و در ایران ماند تا ببینیم آخرش چطور می شود… «عمری دگر بباید، بعد از وفات ما را».

Advertisements

Read Full Post »

  • «شلخته درو کنید تا چیزی گیر خوشه چین ها بیاید»
    چند وقت پیش دوستی بنا به موقعیت پیش آمده، در میانه صحبت فلاش بک زد به این جمله از کتاب سووشون سیمین دانشور که در ادبیات دبیرستان داشتیم. امروز، نمی دانم چه شد که یادش افتادم. و یاد آن سوال در خودآزمایی بعد از درس که «کدام بیت حافظ به همین مفهوم اشاره دارد؟» و جوابش که این بود: ثوابت باشد ای دارای خرمن / اگر رحمی کنی بر خوشه چینی.
    تا اینجای کار، غور کردن در آموخته های گذشته بود و ورق زدن ذهن. ولی یک دفعه نکته ای جدید، و بیرون از کانتکست، به ذهنم رسید که به ذهن رسیدن اش خود به قدر کفایت مضحک است: این که از زمان حافظ – قرن هشتم هجری- تا سیمین دانشور -قرن چهاردهم- تکنولوژی کشاورزی در سرزمین ما پیشرفتی نکرده! گندم را هنوز به همان روش قدیم درو می کنند و اگر شلخته درو کنند چیزی باقی می ماند برای خوشه چین تهی‌دست…
    مضحک است که ذهن چنان صفر و یکی شده باشد که در چنین میانه ای برود سراغ چنان نکته ای!
  • «به هرزه، بی می و معشوق، عمر می‌گذرد»: چند وقت است باز از اینکه اوقاتم در غیاب شعر و ادبیات می گذرد ناراحتم. شاید حتی گاهی چهره ی دبیر مرحوم ادبیاتمان در دبیرستان می آید جلوی چشمم که با آن نگاه نگران و با مهر نهان اش دارد افسوس می خورد که چرا خودم را از لذت دم زدن در آن هوا محروم کرده ام و اوقاتی را که می شد بهتر و دلپذیرتر گذراند، به هدر داده ام. طبق معمول دست به کار شدم، کمی شعر خواندم و یکی دو تا غزل سعدی هم حفظ کرده ام و گاهی وسط کار کردن روی کاغذ می نویسم و یا در طول مسیر با خودم تکرار می کنم.
  • یادم هست همان سال دوم یا سوم دبیرستان، یک تحقیق اضافی انجام داده بودم درباره زندگی سهراب سپهری، مونس روزهای خاکستری نوجوانی. در آن بحبوحه ای که دغدغه مان باید حسابان و فیزیک و تست کنکور می بود، با عشق و علاقه کتاب «از مصاحبت آفتاب» کامیار عابدی و یکی دو کتاب دیگر و نامه های سهراب به احمدرضا احمدی را خوانده بودم و چکیده اش را در جزوه ای جمع آوری کرده بودم. در کنار این علاقه ها، البته که نمره هم برایم مهم بود و ادبیات را بیست شده بودم لذا موقع تحویل دادن تحقیق به دبیر مرحوممان گفتم اگر می شود نمره اضافی اش را برای درس زبان فارسی در نظر بگیرد. در آن کم حرفی و کم رویی نوجوانی ام این حرف روی دلم ماند که «آقا البته برای نمره این کار را نکردم». نمی دانم پیش خودش چه فکری کرد و شاگرد محبوبش از چشمش افتاد یا نه… بگذریم. به لطف شبکه های اجتماعی فیلمی از یکی از کلاسهایش در سالهای بعد از ما به دستم رسید که یکی از شعرهای خودش را روی تخته می نویسد و با لحن خاص خودش می خواند. خدایش بیامرزد.

Read Full Post »

خب یک کارکرد اصلی این وبلاگ «نوشتن برای دل» بود احتمالن مثل کارکرد خیلی وبلاگ ها یا دفترچه های دیگر برای آدم ها و دل های دیگر. آدم با خودش خلوت می کند و بار ذهن و روح اش را خالی می کند روی کاغذ یا دکمه های کیبورد و بعد احساس سبکی بهش دست می دهد. فکر هم منظم می شود. نوشتن برای سلامتی فکر خوب است همانطور که ورزش برای سلامتی بدن.

گاهی اوقات که سرم خیلی با مشغله های روزمره گرم است و غرق در خوشی ها/ناخوشی های روزمره گذشت زمان را درک نمی کنم؛ یکهو یادم می افتد که وبلاگی هم وجود دارد به اسم هویج. بعد آخرین چیزهایی که نوشته ام را مرور می کنم و یادم می آید که چنین چیزهایی نوشته ام! فاصله ای می گیرم از شلوغی دنیای روزمره و می روم به دل آن افکاری که پشت نوشته ها هستند. یک جورهایی یک یادآوری و تلنگر به خودم که «تو این هستی! باطن حقیقی ات را ببین که اینجا نشسته!».
این هم یک کارکرد دیگر وبلاگ. حیف که دیر به دیر می نویسم ولی چه خوب که همچنان می نویسم!

Read Full Post »

لعنت به فراموشی. فراموشی اصل و غایت. سرگرم شدن به روزمرگی هایی که ناپایدار و رفتنی اند؛ حتی وقتی خوشحال کننده اند.
لعنت به روزمرگی.
لعنت به ناتوانی. ناتوانی از دورماندن. دورماندن از حواس پرتی. حواس پرتی از اصل و غایت.
مباد عمر که صرف روزمرگی های خوش و ناخوش شود و از معنویت و شادی درون بی بهره بماند. مباد، مباد، مباد.

Read Full Post »

مباد که اسیر ذهن خود شوی.

هنوز هم حیرت می کنم از اینکه ذهن آدمیزاد چقدر در رقم خوردن خوشی یا ناخوشی او موثر است. چه لذت ها/رنج ها که بسیار بیش از آنکه معلول علت های بیرونی باشند، متاثر از ذهن مثبت بین/منفی بین بوده اند. یادآوری به خودم: راههای بیرون رفتن از چرخه ی باطل و منفی ذهن/روح: هنگام تنگ دستی، در عیش کوش و مستی.

حتی خوب که فکر می کنم می بینم این همه «مراقبت از نفس» که گفته اند، یک جورهایی شبیه همین «عیش و مستی» است. در ظاهر حرف، متناقض نماست، می دانم. ولی مراقبت از ذهن/روح/نفس، یعنی مقابله با به هدر رفتن انرژی های بالقوه ای که برای رسیدن به «نیکی» در تو هستند. «نیکی» را هم که دلیل نمی بینم تعریف کنم. اصلن اگر نمی دانی نیکی و خوبی چیست، بهتر است یک خانه تکانی اساسی در ذهنت بکنی و بعد بروی از پله ی اول شروع کنی.

Read Full Post »

بیشتر از چهار ماه از آخرین باری که اینجا نوشتم گذشت. قرار بود خاطره بقیه بازی های جام جهانی را بنویسم که ننوشتم. اول به سرگرمی و سفر گذشت بعد به روزمرگی و فراموشی بعد هم دچار به اینرسی ننوشتن. ولی بالاخره باید چیزی می نوشتم و چه وقتی بهتر از امشب که فیلم جدید کارگردان النا را دیدم که سه سال پیش کشف اش کردم.

روزها و ماهها گذشتند و من هنوز زنده ام و زندگی می کنم گاهی به روزمرگی و گاهی اصیل. این روزها بسیار پیش می آید که از خودم بپرسم از این زندگی چه می خواهم و عجیب اینکه بر خلاف سالهایی که جوانتر بودم، جواب چندان حاضر و آماده ای ندارم. باید کلی گوشه های ذهنم را بجورم تا جوابی پیدا کنم. پیدا کردن نقیض جواب کار راحت تری است: آن چیزی که نمی خواهم یا آن طور زندگی ای که نمی خواهم. بیا تا برایت بگویم: این و آن و آن یکی …

چند ماهی ایران بودم و انگار بیشترش به روزمرگی گذشت ولی طبق معمول وقتی عمر ظاهری سفر تمام شذ تازه نوبت تعمق کردن و درک کردن حس های عمیق شد.

فعلن رسیده ام به «غار» خودم و مواجه شده ام با سوال هایی که برخلاف گذشته، جواب شان را چندان حاضر و آماده و قطعی ندارم. شاید هم همه ی اینها صرفن حالات روحی گذرا باشند. فعلن که مصمم ام به زندگی کردن.

*حافظ

Read Full Post »

تب

مسیحای جوانمرد من! ای ترسا!

من تب دارم! حرف هایم را موقعی که تب دارم باور نکن. مثل همیشه -صبور و با ایمان- به من حق بده گاهی تلخ و بی منطق باشم. همین.

اینجا کسی به فکر کسی نیست.اینجا هیچ چیز روی حساب کتاب نیست. اینجا ایران است.

تمام شد، مسیحا! رویاها و خوش خیالی ها تمام شد. من آمده بودم اینجا که سری بزنم، که دودلی هایم بین عاطفه و عقل را اندکی بیشتر ادامه بدهم؛ ولی پاگیر شدم. نمی خواستم بمانم، ولی گذرنامه ام در آتش سوخت، بعد گل های سرخ را این آفتاب سوزانِ وقت نشناس زمستانی تهران، پژمرد. مرزها را هم بستند. من هم اینجا، پیش بغضم، ماندم.

مسیحا! اینجا زندگی سخت است. و سختی و رنج روح را بزرگ می کند. اینجا مشرق زمین است. اینجا آنچه که اصالت دارد و می ارزد، روح است و دنیای درون و اشراق.

اینجا اینطور نیست که من صرفاً به خاطر انسان بودنم حق و حقوقی داشته باشم. اینجا همه باید ثابت کنند «کس خاصی» هستند تا حق و حقوقی برایشان ایجاد شود. اگر نه، فقط همان سهم همیشگی را می بری که برای همه به مقدار کافی هست: رنج.

مسیحا، من دلم برای تو تنگ است. کاش بودی و بودن ِ در این لحظه را دلپذیر می کردی. حرف هایم را باور نکن. تب من گذرا و موقتی است. رنج اما، همیشگی است و ربطی به مشرق و مغرب و حس شدن و نشدن اش توسط ما ندارد. هستی هم، مثل رنج، همیشگی است.

Read Full Post »

Older Posts »