Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘آره خلاصه (همین‌طوری کلّی گفتم)’ Category

کار و بار. زندگی. مشغله. دغدغه.

این شعر سعدی را یادتان هست؟ «عمر گرانمایه درین صرف شد/ تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا». توی کتاب فارسی یک سالی داشتیم اش. شعر به مفهوم قناعت اشاره می کرد و این که اگر قانع نباشی عمرت را به نگرانی اینکه چه بخوری و چه بپوشی می گذرانی. حالا ما که دغدغه نان را به آن شکل نداریم ولی مشغله کار و مشغله های زندگی روزمره را داریم، که در بطن و بنیان اش مثل همان دغدغه نان است. عمر گرانمایه به این دغدغه ها و مشغله ها می گذرد اگر حواسمان نباشد.

باید حواسم باشد که غرق مشغله و دغدغه نشوم. «حواسم باشد» یعنی چی دقیقن؟ ربطی به قناعت سعدی ندارد. مثلن یکی اینکه روحیه طنز و شوخی و تساهل را از دست ندهم، و قدردان زیبایی های حتی ساده اطرافم باشم. دیروز یک دختربچه 2-3 ساله توی اتوبوس، یکی از این درشکه های اسب که توی قسمت توریستی مرکزشهر هستند را به مادربزرگش نشان داد و فریاد زد «ببین! درشکه!». با چنان شور و شوقی فریاد زد که انگار تا بحال چنین چیزی ندیده بود، و مطمئنم که دیده بود. ولی دختربچه عاقل تر از من بود از این جهت که حواسش بود از زیبایی های ساده زندگی لذت ببرد.

8136ea698a9f54c7e42e5473f393d256

Advertisements

Read Full Post »

 

فلاش بک به ده -یازده سال پیش…
– تبصره: قبلن ها ده- یازده سال خیلی بود! الان دیگه اینطوری نیست. ده -یازده سال می شه اون موقع که ما دبیرستان بودیم، و خب معلومه که همین دیروز بود.

داشتم می گفنم: فلاش بک به ده -یازده سال پیش… روزهای پنج شنبه، دینی داشتیم و معلم مان هر هفته از درس هفته ی پیش کوییز می گرفت. روش خوبی بود که مطمئن شود وسط آن معرکه ای که حسابان و فیزیک و جبر و احتمال به راه انداخته بودند؛ معارف را هم در حد خودش جدی می گیریم و می خوانیم. اما این اواخر دیگر راهش را یادگرفته بودیم که از زیر کوئیز در برویم. حساسیت های معلم نسبت به اعتقادات دینی اش را می شناختیم. اعتقاداتی که مثل خیلی معلم دینی های دیگر، آمیخته به مسائل سیاسی هم بود. اول کلاس یک سوال راجع به مسائل روز -ترجیحن جنجالی و در حوزه دغدغه های اعتقادی اش- می پرسیدیم تا حواسش پرت شود و شروع به صحبت کند و وقت کلاس برای کوییز گرفتن کافی نباشد. مثلن یک بار گفتیم آقا به نظر شما این سریال پاورچین دیشب و این مسخره بازی شخصیت «حسام دوو برریه» ترویج فرهنگ غربی نیست؟ … دست روی نقطه ی حساس گذاشتن همان و ده/بیست/سی دقیقه -و گاهی کل کلاس- را درباره این موضوع ها صحبت کردن همان. یادم نیست موردی پیش آمده باشد که این کلک جواب ندهد و وقت کافی برای کوییز هنوز باقی باشد. ولی اگر موردش پیش آمده باشد؛ اشتباه و کوتاهی از ما بوده که در پایان صحبت اش یکی دست بلند نکرده و با قیافه ی فکور و مردد، نپرسیده : آقا می شه بیشتر توضیح بدین؟

.
*
آدم های پر حرف را راحت تر می شود گول زد. شاید چون – هر چقدر هم که باهوش باشند- موقع صبحت بخشی از قوای ذهنی شان درگیر پردازش افکار و تبدیلشان به کلمات است، و بنابراین توان کمتری برای بازخورد گرفتن از محیط در همان لحظه وجود دارد.

Read Full Post »

عهد شکنی عصبانی ام می کند. صرف نظر از اینکه موضوع قول و قرار چی باشد، همین که طرفم عهدش را می شکند بسیار عصبانی ام می کند. در کل مدل عصبانیتم از آن «انباشته شدنی» هاست. یعنی چون خیلی صبور هستم اول هیچ نمی گویم. بعد عصبانیت ها جمع می شود؛ جمع می شود و یک روز با کوچکترین مقداری که به انباشته ی عصبانیتم اضافه می شود، از آستانه ی تحملم رد می شود و از کوره در می روم.

مسلمن راه بهتر آن است که نگذارم انباشته شود. برای همین باید هرچه زودتر با همخانه ام صحبت کنم. (مرد-38 ساله- اسپانیایی). قرارمان از روز اول این بوده که در خانه سیگار نکشد مگر روی تراس یا در حیات خلوت. صبح دیدم آقا با دوست دخترشان در آشپزخانه دور میز بساط دود راه انداخته اند. دوست دخترش دستپاچه شد و گفت آخ حواسم نبود دارم سیگار می کشم… بروم در را باز بگذارم. فقط قیافه ی درهم گرفتم و رفتم. الان هم دیدم اتاق نشیمن را دودخانه کرده اند. با اینکه در کل مرد خوب و مظلومی است ولی این جور رفتارهایش را باید پیش بینی می کردم. هی گفتم طفلک زن ش مرده و مدتی افسردگی داشته (آن طور که از صاحب خانه شنیدم)، و مراعات کردم.

خوب که فکر می کنم می بینم علت عصبانیتم فقط عهد شکنی اش است. وقتی عهد می شکنی یعنی طرف مقابلت را به هیچ گرفته ای.  وگرنه اولن دود سیگارشان مدت زیادی نمی ماند چون در و پنجره ها را باز می گذارند. ثانیاً وقتی من باشم سیگار روشن نمی کنند. ثالثاً من چندان مشکلی با دود سیگار (مثلن در جاهای عمومی یا جمع دوستان) ندارم! می خواهم بهش بگویم رفیق یا قول نده، یا اگر می دهی پایش بایست. اگر می خواهی از امروز همه قول و قرار های خانه را لغو می کنیم؛ عشقی و هردمبیل و مثل انسانهای اولیه دور هم زندگی می کنیم. روزهای تعطیل هم که سوپرمارکت بسته هر کس زورش بیشتر بود آن یکی را می پزد، می خورد : )

Read Full Post »

هم‌آفیسی خوب، هم‌آفیسی مرده ست.

– گِرَد استودنتِ عاصی

حاشیه: «هم آفیسی» کلمه ی اختراعی خودمه. هم‌کار لزومن معنی هم اتاق بودن رو نمی رسونه. شرمنده که فارسی نیست. من خودم دارم نهایت سعی‌ام رو می کنم که فارسی رو درست بنویسم. واسه این نیم‌فاصله ها پدرم درمیاد  («هم‌کار» رو داشتین؟ واسه اون نیم‌فاصله هه باید کنترل+شیفت+2 رو هم‌زمان فشار بدم‌).
لزومن و لطفن و این ها رو هم با «ن» می نویسم چون راست می‌گن؛ تو فارسی تنوین نداریم.
معادل فارسی برای هم‌آفیسی؟ «هم‌دفتر»؟ شوخی می کنید! آدم یاد مثنوی معنوی میفته. «بشوی اوراق اگر هم‌درس مایی».
بعضی جاها هم آدم کلمه ی بیگانه رو به جای معادل فارسی‌ش به‌کار می بره برای اینکه فضا رو به‌تر می رسونه. (این جدانویسی هم کشت ما رو در ضمن!). مثلاً من اگه بیام اون بالا بنویسم «دانشجوی عاصی تحصیلات تکمیلی»؛ خود شما، بله شما، به ریش‌ام نمی خندی؟

حاشیه-2: آره می گفتم. هم‌آفیسی خوب هم‌آفیسی مرده ست. ماها فکر می کنیم این اروپایی‌ها خیلی به حقوق بقیه احترام می‌ذارن. اما حساب اسپانیایی‌ها رو  باید جدا کرد. با اینکه آدم‌های باحالی هستند ولی ملاحظه بقیه رو نمی کنند. توی آپارتمان پارتی می‌گیرند آهنگ رو تا آخر بلند می کنند عین خیالشون هم نیست. توی آفیس هم، با تلفن بلند بلند و به مدت طولانی حرف می‌زنن (اون هم زن‌ها شون که اکثرن تن صداشون چیزی شبیه صدای ارّه برقیه). شاید تربیت کودکی ما طوری بوده که مدام مراعات حال بقیه رو می کنیم بنابراین همین انتظار رو هم از بقیه داریم؛ ولی این‌ها هم دیگه خیلی بی‌خیالن.

خب مثل اینکه حرف‌های خاله زنک‌شون تموم شد. من برم به بقیه کارم برسم!

Read Full Post »

یک ایمیل تبلیغاتی برایم آمده از شرکت هواپیمایی که عضو خبرنامه ش هستم. عنوانش هست:

Enjoy your honeymoon with… a

با دیدنش برای کسری از ثانیه ذوق کردم و قند توی دلم آب شد : )

بگذریم… همون کسری از ثانیه هم برای خودش عالمی بود : )

*

همیشه وقتی سرم خیلی شلوغه همزمان دهها حرف گفتنی برای وبلاگ هم دارم که نوشتن شان را موکول می کنم به موقعی که سرم خلوت تر شد. و بعد هم که مشخصه… بیشترش را یادم می ره. حالا این دفعه خیال دارم حافظه ام و آلزایمر را غافلگیر کنم : ) عنوان حرف هایم را توی تقویم جیبی ام می نویسم. خدا کند بعداً با دیدن عنوان های یک خطی مثل گیج و منگ ها دیوار را نگاه نکنم و یادم بیاد چی به چی بوده!
.

پی نوشت: من تا همین ماه گذشته که ایران بودم نمی دانستم وردپرس را فیلتر کرده اند. از این بابت از آقای فیلترچی به خاطر تاخیری که در فحش دادن بهشون داشتم عذر می خوام. گرچه فحش ِ از ته دل رو هر موقع بدی تازه است و مرهم ِ هر چند موقتی برای زخم.

Read Full Post »