Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘آاای صغرا خانوم جون’ Category

رفته بودم کنسرت یک گروه سوریه ای که مطلقن هیچ چیز ازشان نمی دانستم. طبعن هیچ تصوری هم نداشتم کنسرت چه طور خواهد بود. فقط چون اسم اش حلب بود. به یاد جنگ زده های سوریه. همین.
………………..
ولی نه، قضیه همینجا تمام نمی شود. مسئله این است که دو تا همکلاسی اهل حلب داشتم آن زمانی که در مادرید دانشجوی فوق لیسانس بودم. کرد سوریه بودند. سه سال قبل از شروع جنگ بود. این دو پسر تمام همکلاسی ها را دعوت می کردند که تعطیلات تابستان بروند حلب مهمان اینها باشند. تازه من با اخلاقشان زیاد حال نمی کردم و رابطه مان هم چندان صمیمانه نبود. حداقل 5 سال است که تماسی هم نداشته ایم و فقط دورادور جویای وضعیتشان بوده ام، هر دو پناهنده اند در غرب. خبرهای جنگ و ویرانی های حلب من را یاد این ها می اندازد و یاد آن روز که خوش خیال همه ی کلاس را دعوت می کردند خانه شان. اما خانه ای که چیزی ازش نمانده؟

آن صدهزاران نفر سوری ای که کشته شده اند، میلیونها نفری که آواره شدند و آنها که رنج بی پایانشان را حتی نمی بینیم و نمی شنویم یک طرف؛ این دو تا جوانِ نه چندان خوش اخلاق کرد سوری هم یک طرف. با این دو تا در یک هوا نفس کشیدم. با هم سر یک سفره نشسته ایم، به جوکها خندیده ایم، از یک چیز مشترک شاد/ناراحت شده ایم. آن میلیونها آدم دیگر، شمار کشته ها، خیلی وقتها فقط عددی بوده که رقم یکانش به سرعت بالا می رفته. عکس های ویرانی هم الکترونهای نورانی توی مانیتور بوده! همین! این دو نفر ولی آدم های زنده بودند. خیلی فرق می کند، و افسوس که فرق می کند. محدودیت بشری. «ما هیچ، ما نگاه».

کنسرت برای این بود که ساعتی خوشی و شادی مخصوصن برای سوری های مهاجر بی وطن فراهم کند. همینطور هم بود. من ولی تصویری که روی سن می دیدم ارکستر منظمی بود که انگار روی تلی از خرابه های حلب نشسته و این دو همکلاسی سابقم با همان بداخلاقی معمول غر می زنند و کلافه اند. چند میلیون و دو نفر آدم زنده کلافه اند.

ما هیچ، ما نگاه (1)

Read Full Post »

*

«حتی قبل از اینکه داور سوت شروع بازی رو بزنه ما سه-هیچ از روزگار عقبیم… همه امیدمون هم به اینه که -مادامی که رمق جوانی تو بدن هست- تو ضدحمله‌های ناغافل فاصله رو کم کنیم.»
بخشی از مکالمه من و دوستی که مثل خیلی‌های دیگه گرفتار تلخی‌های روزگار، از جمله قصه‌ی پرغصه‌ی مهاجرت است.

Read Full Post »

«به زیر سقف این خونه / منم مثل تو مهمونم / منم مثل تو می دونم / تو این خونه نمی مونم».

عجب کاری کردم که روزم را محض تنوع با این آهنگ شروع کردم. نمی دانستم می رود یک سری فکرهای انباشته شده را از ته ذهن می کشد بیرون. آخرین روز سال 2016 است. نگاه می کنم در این یک سال گذشته، لابد به فراخور سن و مرحله ای از زندگی شخصی که تویش هستم، خیلی بیشتر از قبل به آینده، شغل، محل اقامت، خانواده و معیشت فکر کرده ام. یک جواب سرراست برای سوال «ایران یا خارج؟» همواره این بوده است که «خارج ولی آن نوع خارج که امکان حفظ ارتباط معنوی و فیزیکی با ایران را بیشتر فراهم کند».

ولی قضیه به همین سادگی نیست. باید این تبصره را به جمله بالا اضافه کرد که «با علم به اینکه توی این نوع زندگی همیشه جای خالی چیزی را احساس می کنی». دقیقن نمی توانم توضیح بدهم چه چیزی ولی خوب می دانم یک چیزی هست. چیزی از جنس تعلق خاطر، دلبستگی به آدمها و حساسیت به درد هایی که شاید بازتابشان در ذهن بزرگتر از خود واقعی شان باشد. بالاخره یک چیزی هست وگرنه چرا وقتی ترانه بالا به گوش ات می خورد حس ها و فکرها توی وجودت به غلیان در می آیند؟

نه آقا، ما تصمیم خودمان را گرفته ایم، « تو این خونه می مونیم«، نوستالژی بازی و ریا هم در کار نیست. «کی حال داره برگرده ایران با اون همه ناملایمات، اون جامعه عجیب و غریب و پرتنش، اون آدمها سر و کله بزنه؟ دیگه از ما گذشت«. هر روز که اینجا در خارج می گذرانیم یعنی چشم انداز عادت کردن به زندگی دائم در ایران را یک پله سخت تر کرده ایم. خلاصه که ما «تو این خونه می مونیم» ولی با تردید. با علم به اینکه احتمالن تا آخر عمر جای خالی چیزی را با خودمان حمل می کنیم و لابد حسرتی محو را.

نه شکایتی از کسی هست نه انتظار همدردی ای. فقط روایتی است از آدمهایی مثل من که ظهر آخرین روز سال میلادی را نه در فکر تدارک جشن سال نو که دل نگران خلاءی مدام می گذرانند. چند روز است که اینجا در نیویورک هستم، قلب تپنده ی کشوری که سرزمین فرصت ها می خوانندش. محض خیالپردازی هم که شده مسیر پیش روی خودم را تجسم می کنم اگر به غایت سختکوش و توانمند باشم. آن استاد دانشگاه بزرگ و شناخته شده را می بینم که هموطن ماست. عمر موفقی را اینجا گذرانده و به بالاترین درجه ها و افتخارات آکادمیک نائل شده. انسان دوست داشتنی ای هم هست و به خاطر شخصیت اش روی خیلی ها تاثیر گذاشته. ولی می دانید چیست؟ او سی و هشت سال است ایران نرفته! سالها پدرش را ندید و دیگر هم نمی بیند چون پدرش حالا مدتهاست که از دنیا رفته.

حالا مورد شخصی او را کنار بگذاریم. به فرض سالی یک بار هم بروی ایران و سر بزنی. با آن خلاءای که گاه و بیگاه یقه ات را می گیرد چه می کنی؟ خلاء ای که باعث می شود کنار بنشینی و مردم را نظاره کنی و ببینی خیلی هایشان خوش شانس بوده اند چون- لااقل در ظاهر- چنان چیزی را حس نمی کنند و در چنین روز سی و یک دسامبری به جای اینکه پای کامپیوتر و وبلاگ باشند سرگرم تدارک جشن سال نو هستند. لابد هیاهوی «تایمز اسکوئر» می تواند کمک کند حواست پرت شود و فکر نکنی به «آن چیزی که نیست» و گمان می کنی باید باشد. در این «سرزمین فرصت ها» می توانی به همه چیز برسی الّا آن چیزی که خلاء مهاجر مادام العمر بودن، یا «دائماً مقیم موقت» بودن(!) را برایت پرکند. شانس اگر بیاوری این است که فراموش کنی و حواس ات پرت شود.

طنز قضیه اینجاست که از جای خالی چیزی حرف می زنیم که شاید خود «موهومی» باشد. یعنی از آن چیزها که فقط در ذهن و قوه تخیل ما بازتاب پیدا می کند و بزرگ می شود. هر چند راهی برای آزمودن این قضیه نداریم چون فقط یک عمر بیشتر نداریم. نمی شود یک بار تا آخر، آن یکی مسیر را زندگی کرد و در ایران ماند تا ببینیم آخرش چطور می شود… «عمری دگر بباید، بعد از وفات ما را».

Read Full Post »

می گویند موقع مرگ تصویرهایی از تمام طول زندگی مثل نگاتیو فیلم از جلوی چشم انسان می گذرد. با این حساب تجربه این آخرهفته و سفری که به شهر بی همتای «سه ویا» داشتم چیزی شبیه آن بود. بعد از تنها پنج ماه رفته بودم که خرت و پرت های باقیمانده را بیاورم و گشتی هم بزنم در شهری که چند سال از جوانی ام را در آن گذراندم به اسم دوره دکترا و به ارزش انباشتی از خاطره و تجربه. گویا فقط لازم بود کمی فاصله بگیرم – پنج ماه- و برگردم تا همه آن خاطره های به ظاهر پیش پا افتاده یک به یک و به سرعت از لای هزارتوی ذهن راهشان را پیدا کنند به خودآگاهی که حالا دیگر مسحور مانده بود: آن ساختمانی که هزاربار بی تفاوت از جلویش رد شدم را می بینی؟ این بار که می بینمش سریع به یادم می آید که اولین بار با فلانی از جلویش رد شدیم و فلان چیز اتفاق افتاد. همین طور آن یکی کافه، آن پله های دم رودخانه، آن آب نمای پارک، و هر گوشه ی دیگر این شهر، فریم به فریم تصاویر آن چند سال را پیش چشم می آورند. اینها دیگر برایم صرفن جسم و ماده نیستند؛ عجین شده اند با آدمها و همراهیها و حس ها. حالا که باز برگشته ام به زندگی روزمره در شهر معمولی، خیلی مشتاقم بدانم چه بر سر آن خاطره های پیش پا افتاده می آید؟ باز دوباره می روند در پس ذهن پنهان می شوند؟ فراموشی موقت؟ تا بار دیگر، اگرقسمت شود سفر دیگر؟
هر چه بود تجربه شیرینی بود. خوب می شود اگر تجربه دم مرگ هم چنین باشد.

Read Full Post »

مباد که اسیر ذهن خود شوی.

هنوز هم حیرت می کنم از اینکه ذهن آدمیزاد چقدر در رقم خوردن خوشی یا ناخوشی او موثر است. چه لذت ها/رنج ها که بسیار بیش از آنکه معلول علت های بیرونی باشند، متاثر از ذهن مثبت بین/منفی بین بوده اند. یادآوری به خودم: راههای بیرون رفتن از چرخه ی باطل و منفی ذهن/روح: هنگام تنگ دستی، در عیش کوش و مستی.

حتی خوب که فکر می کنم می بینم این همه «مراقبت از نفس» که گفته اند، یک جورهایی شبیه همین «عیش و مستی» است. در ظاهر حرف، متناقض نماست، می دانم. ولی مراقبت از ذهن/روح/نفس، یعنی مقابله با به هدر رفتن انرژی های بالقوه ای که برای رسیدن به «نیکی» در تو هستند. «نیکی» را هم که دلیل نمی بینم تعریف کنم. اصلن اگر نمی دانی نیکی و خوبی چیست، بهتر است یک خانه تکانی اساسی در ذهنت بکنی و بعد بروی از پله ی اول شروع کنی.

Read Full Post »

همه چیز خوب و عادی است (قرار گرفتن این دو صفت در کنار هم عمدی است و هیچ یک به تنهایی کفایت نمی کند) ولی من چند روز پیش فهمیدم چقدر دلتنگ ایرانم. داشتم با ماشین می رفتم محل کار و راه جدیدی را- از یک اتوبان دیگر- امتحان می کردم. اتوبان سه ویا به مالاگا. خروجی ای که روی نقشه چک کرده بودم را گرفتم و پیچیدم..آخ.. چقدر دیوارهای بلند این قسمت اتوبان شبیه دیوارهای قبل از خروجی همت به ستاری ئه… آی یادش بخیر. چقدر تلخ و شیرین شد کامم …اما این همت و ستاری دقیقن چه صنمی با سه ویا و مالاگا داشتند؟ این ناخودآگاه من کجاها می گردد و خودم خبر ندارم؟ و اصلن چه خاطره ی خاص خوب یا بدی از خروجی همت به ستاری دارم؟ هیچ!

آخرش همین است. من دلتنگم. شاید به خاطر این است که آن شهر و کشوری که همت و ستاری دارد یک احساس امنیتی به من می دهد که هیچ جای دیگر دنیا نمی دهد. جالب و پارادوکسیکال است چون همان ایران عزیز لعنتی دقیقن متضاد خیال آسودگی است. ایران که هستم همه ش ذهنم در ستیز و چالش است و اینجا که می آیم ذهن آرام می گیرد (+). اما احساس امنیتی که ازش حرف می زنم چیزی عمیق تر از این هاست. لابد ربطی هم به تعداد سالهایی که آنجا در ایران زندگی کرده م ندارد چون تقریبن مساوی با سالهای زندگی در خارج از ایران است.
نمی دانم چقدر واضح نوشتم. احتمالن تا دلتنگ نباشید متوجه حرفم نشوید.

Read Full Post »

*

زندگی خیلی سخته..
این رو که گفت؛ پاکت سیگار بهمن ش رو در آورد. یکی روشن کرد. با ولع پکی زد و بدون اینکه نگاهم کنه ادامه داد: واقعن زندگی خیلی سخت تر از اون چیزیه که ما فکر می کردیم..ولی نباید کم آورد. اون جاهایی رو که می شه؛ باید ایستادگی کرد. اون جایی رم که نمی شه؛ بی خیالی طی کرد… می دونی چیه؟ با این اوضاع ما ها هر کدوممون یه قهرمان حساب می شیم.. فکرشو بکن؛ حضرت پروردگار تو جهان باقی تا مدتها کارش فقط دلجویی کردن از ماست…!

Read Full Post »

Older Posts »