Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for مارس 2017

از من دلگیر نشو، اما راستش این آفرینش پر از نقصان و سرشار از تنافضی که دسته گل باریتعالی است، چندان تعریفی نداشت چه برسد به اینکه بخواهی لب به تحسین بگشایی که: «فتبارک الله احسن الخالقین» !
همین که مخلوقی چون من هست یعنی یک جای کار خالق حسابی می لنگد: مخلوقی که می خواهد، ولی نمی تواند آن گونه باشد که شاید و باید. و تو، خالقی که می تواند ولی نمی خواهد اشتباهش – آفرینش- را جبران کند.
می خواهی جبران کنی؟ بیا و روی از من مگیر، تنها گناهم -زیستن جز با یاد تو- را ببخش و پایان بده! قول می دهم آن اشتباهت را بیش از این به روی ات نیاورم.  قبول؟

Advertisements

Read Full Post »

رفته بودم کنسرت یک گروه سوریه ای که مطلقن هیچ چیز ازشان نمی دانستم. طبعن هیچ تصوری هم نداشتم کنسرت چه طور خواهد بود. فقط چون اسم اش حلب بود. به یاد جنگ زده های سوریه. همین.
………………..
ولی نه، قضیه همینجا تمام نمی شود. مسئله این است که دو تا همکلاسی اهل حلب داشتم آن زمانی که در مادرید دانشجوی فوق لیسانس بودم. کرد سوریه بودند. سه سال قبل از شروع جنگ بود. این دو پسر تمام همکلاسی ها را دعوت می کردند که تعطیلات تابستان بروند حلب مهمان اینها باشند. تازه من با اخلاقشان زیاد حال نمی کردم و رابطه مان هم چندان صمیمانه نبود. حداقل 5 سال است که تماسی هم نداشته ایم و فقط دورادور جویای وضعیتشان بوده ام، هر دو پناهنده اند در غرب. خبرهای جنگ و ویرانی های حلب من را یاد این ها می اندازد و یاد آن روز که خوش خیال همه ی کلاس را دعوت می کردند خانه شان. اما خانه ای که چیزی ازش نمانده؟

آن صدهزاران نفر سوری ای که کشته شده اند، میلیونها نفری که آواره شدند و آنها که رنج بی پایانشان را حتی نمی بینیم و نمی شنویم یک طرف؛ این دو تا جوانِ نه چندان خوش اخلاق کرد سوری هم یک طرف. با این دو تا در یک هوا نفس کشیدم. با هم سر یک سفره نشسته ایم، به جوکها خندیده ایم، از یک چیز مشترک شاد/ناراحت شده ایم. آن میلیونها آدم دیگر، شمار کشته ها، خیلی وقتها فقط عددی بوده که رقم یکانش به سرعت بالا می رفته. عکس های ویرانی هم الکترونهای نورانی توی مانیتور بوده! همین! این دو نفر ولی آدم های زنده بودند. خیلی فرق می کند، و افسوس که فرق می کند. محدودیت بشری. «ما هیچ، ما نگاه».

کنسرت برای این بود که ساعتی خوشی و شادی مخصوصن برای سوری های مهاجر بی وطن فراهم کند. همینطور هم بود. من ولی تصویری که روی سن می دیدم ارکستر منظمی بود که انگار روی تلی از خرابه های حلب نشسته و این دو همکلاسی سابقم با همان بداخلاقی معمول غر می زنند و کلافه اند. چند میلیون و دو نفر آدم زنده کلافه اند.

ما هیچ، ما نگاه (1)

Read Full Post »