Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for نوامبر 2016

می گویند موقع مرگ تصویرهایی از تمام طول زندگی مثل نگاتیو فیلم از جلوی چشم انسان می گذرد. با این حساب تجربه این آخرهفته و سفری که به شهر بی همتای «سه ویا» داشتم چیزی شبیه آن بود. بعد از تنها پنج ماه رفته بودم که خرت و پرت های باقیمانده را بیاورم و گشتی هم بزنم در شهری که چند سال از جوانی ام را در آن گذراندم به اسم دوره دکترا و به ارزش انباشتی از خاطره و تجربه. گویا فقط لازم بود کمی فاصله بگیرم – پنج ماه- و برگردم تا همه آن خاطره های به ظاهر پیش پا افتاده یک به یک و به سرعت از لای هزارتوی ذهن راهشان را پیدا کنند به خودآگاهی که حالا دیگر مسحور مانده بود: آن ساختمانی که هزاربار بی تفاوت از جلویش رد شدم را می بینی؟ این بار که می بینمش سریع به یادم می آید که اولین بار با فلانی از جلویش رد شدیم و فلان چیز اتفاق افتاد. همین طور آن یکی کافه، آن پله های دم رودخانه، آن آب نمای پارک، و هر گوشه ی دیگر این شهر، فریم به فریم تصاویر آن چند سال را پیش چشم می آورند. اینها دیگر برایم صرفن جسم و ماده نیستند؛ عجین شده اند با آدمها و همراهیها و حس ها. حالا که باز برگشته ام به زندگی روزمره در شهر معمولی، خیلی مشتاقم بدانم چه بر سر آن خاطره های پیش پا افتاده می آید؟ باز دوباره می روند در پس ذهن پنهان می شوند؟ فراموشی موقت؟ تا بار دیگر، اگرقسمت شود سفر دیگر؟
هر چه بود تجربه شیرینی بود. خوب می شود اگر تجربه دم مرگ هم چنین باشد.

Read Full Post »