Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for اکتبر 2016

  • «شلخته درو کنید تا چیزی گیر خوشه چین ها بیاید»
    چند وقت پیش دوستی بنا به موقعیت پیش آمده، در میانه صحبت فلاش بک زد به این جمله از کتاب سووشون سیمین دانشور که در ادبیات دبیرستان داشتیم. امروز، نمی دانم چه شد که یادش افتادم. و یاد آن سوال در خودآزمایی بعد از درس که «کدام بیت حافظ به همین مفهوم اشاره دارد؟» و جوابش که این بود: ثوابت باشد ای دارای خرمن / اگر رحمی کنی بر خوشه چینی.
    تا اینجای کار، غور کردن در آموخته های گذشته بود و ورق زدن ذهن. ولی یک دفعه نکته ای جدید، و بیرون از کانتکست، به ذهنم رسید که به ذهن رسیدن اش خود به قدر کفایت مضحک است: این که از زمان حافظ – قرن هشتم هجری- تا سیمین دانشور -قرن چهاردهم- تکنولوژی کشاورزی در سرزمین ما پیشرفتی نکرده! گندم را هنوز به همان روش قدیم درو می کنند و اگر شلخته درو کنند چیزی باقی می ماند برای خوشه چین تهی‌دست…
    مضحک است که ذهن چنان صفر و یکی شده باشد که در چنین میانه ای برود سراغ چنان نکته ای!
  • «به هرزه، بی می و معشوق، عمر می‌گذرد»: چند وقت است باز از اینکه اوقاتم در غیاب شعر و ادبیات می گذرد ناراحتم. شاید حتی گاهی چهره ی دبیر مرحوم ادبیاتمان در دبیرستان می آید جلوی چشمم که با آن نگاه نگران و با مهر نهان اش دارد افسوس می خورد که چرا خودم را از لذت دم زدن در آن هوا محروم کرده ام و اوقاتی را که می شد بهتر و دلپذیرتر گذراند، به هدر داده ام. طبق معمول دست به کار شدم، کمی شعر خواندم و یکی دو تا غزل سعدی هم حفظ کرده ام و گاهی وسط کار کردن روی کاغذ می نویسم و یا در طول مسیر با خودم تکرار می کنم.
  • یادم هست همان سال دوم یا سوم دبیرستان، یک تحقیق اضافی انجام داده بودم درباره زندگی سهراب سپهری، مونس روزهای خاکستری نوجوانی. در آن بحبوحه ای که دغدغه مان باید حسابان و فیزیک و تست کنکور می بود، با عشق و علاقه کتاب «از مصاحبت آفتاب» کامیار عابدی و یکی دو کتاب دیگر و نامه های سهراب به احمدرضا احمدی را خوانده بودم و چکیده اش را در جزوه ای جمع آوری کرده بودم. در کنار این علاقه ها، البته که نمره هم برایم مهم بود و ادبیات را بیست شده بودم لذا موقع تحویل دادن تحقیق به دبیر مرحوممان گفتم اگر می شود نمره اضافی اش را برای درس زبان فارسی در نظر بگیرد. در آن کم حرفی و کم رویی نوجوانی ام این حرف روی دلم ماند که «آقا البته برای نمره این کار را نکردم». نمی دانم پیش خودش چه فکری کرد و شاگرد محبوبش از چشمش افتاد یا نه… بگذریم. به لطف شبکه های اجتماعی فیلمی از یکی از کلاسهایش در سالهای بعد از ما به دستم رسید که یکی از شعرهای خودش را روی تخته می نویسد و با لحن خاص خودش می خواند. خدایش بیامرزد.

Read Full Post »