Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for فوریه 2016

دوستی هم-فکر و همدل درباره انتخابات پیش رو نوشته بود و به درس هایی که از تجربه های انتخاباتی مان در طول حداقل 18 سال گذشته آموخته ایم اشاره کرده بود. به اشتباههایی که کردیم و چیزهایی که آموختیم و اینکه باید این آموخته ها چراغ راه حال و آینده شود. به این فکر کردم در زندگی هم معمولا تا اشتباه نکنیم و «سرمان به سنگ نخورد» مسیر را اصلاح نمی کنیم. اگر از اشتباههای گذشته ات بیاموزی و مسیر را اصلاح کنی، اشتباههایت را باارزش کرده ای!

چند هفته پیش دکترا را تمام کردم و بهانه ای شد که به مسیر تحصیلی پنج ساله (یا به روایتی هفت ساله) ای که طی کردم فکر کنم. دیدم چقدر اشتباهات زیادی داشته ام و چه هزینه های گزافی (هزینه از عمر و جوانی و انرژی روحی گزاف تر؟) که به پای خطاها و کاهلی هایم داده ام. با خودم گفتم اگر به آن لحظه ای که تازه فوق لیسانس یا دکترا را شروع کرده بودم برگردم ولی دید الانم را داشته باشم چقدر متفاوت زندگی می کنم. چقدر عملگراتر و متمرکز تر و منضبط تر زندگی می کنم و چقدر کمتر از این شاخه به آن شاخه می پرم وَ وَ وَ … تا اینجایش لابد خیلی داستان غم انگیزی است، ولی اینطور نیست. به خاطر آن هزینه های گزاف، درس ها و عبرت ها توی ذهنم حک شده. قیمت گرانی که برای به دست آوردن آن تجربه ها پرداخته ام، آنها را برایم عزیز و گرانسنگ کرده! اگر هفت سال پیش کسی این درس ها را در گوشم می خواند احتمالن زود فراموش می کردم. یک چیز شیرین و در عین حال تلخ در زندگی همین است که اغلب تا خودت تجربه نکنی و سرت به سنگ نخورد نمی آموزی.

Read Full Post »

غبطه

این را شاید به این دلیل می نویسم که علیرغم کاهلی هایم در مسیر معنوی و معنایی زندگی، کمی به خودم افتخار کنم. و نیز دارم سعی می کنم زیاد احساساتی نشوم. شرح ماوقع، نه شرح ماوقع که نمی خواهد، خلاصه ی آنچه در ذهنم گذشت این است:

غبطه خوردم. خلاصه اش این است که غبطه خوردم. به حال کی؟ به حال یک جوان ساده و تهیدست شهرستانی که در تهران ماجرایی برایش پیش آمده بود و دلش را آدمهای بدبین و عجول و «حقیر» -که او متاسفانه کارگر زیردستشان بود- شکسته بودند. حالا چرا به حالش غبطه خوردم؟ چون ایمان داشت و شب و روز خدا را یاد می کرد و یاد می کرد و یاد می کرد. ایمان داشت و ایمانش نجاتش بود و پناهگاهش و مامن آسایش اش از شرّ شرور انسان های دیگر. ایمان، بی نیازش کرده بود و ذکر، قدرتمندش ساخته بود. «آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟»*. با خودم گفتم کاش من، او بودم. کاش این ها که دارم- از قبیل موقعیت و شغل و وسایل زندگی- نداشتم ولی جای او می بودم.

یک لحظه از اینکه دارم به حال خوش و سعادتمندی او غبطه می خورم، احساس غرور کردم. یکهو یادم آمد آنهایی را که به حال آن مرد ثروتمند و مرفه و عیاش که چهره سلبریتی اینترنتی شده، از صمیم قلب غبطه می خوردند. با خودم گفتم حداقل من اگر در مسیر معنوی – معنای باطن زندگی- ضعیف و کاهلم ولی الگویی که بهش غبطه می خورم این جوان شهرستانی است نه آن مرد دیگر. اگر این را فرض بگیریم که «هر چیز که در جستن آنی، آنی»؛ لابد برای من هم امید رسیدنی هست.


* قرآن،سوره 39 ،آیه 36

Read Full Post »