Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for آوریل 2015

این روزها باز ذهنم شروع کرده به مرور عملکردم در گذشته ی نزدیک. باز شروع کرده ام به حساب کشیدن از خودم و «تصفیه حساب» ذهنم. (ظاهرن املای درست «تسویه» است یعنی مساوی کردن حساب بدهی و بستانکاری. ولی برای منظور من در اینجا همان «تصفیه» بهتر است: از صافی رد کردن محتویات ذهنم تا فقط آنهایی که مهم و اصیل اند باقی بمانند). برای اینکه خودم را یادم بیاید – آن خود واقعی، ورای روزمرگی ها و هیجانات زودگذر – خواندن نوشته های گذشته خیلی به کار می آید و اغلب جالب و نیرو بخش است. دو نوشته زیر را در بیست و پنج سالگی نوشته و اینجا پست کرده ام.
====

دسامبر 11, 2011
خب ظاهرن دیگه چاره‌ ای نیست، باید زندگی رو جدی گرفت.

(از مونولوگ های بیست و پنج سالگی)

====

چیزی که ارزش صحبت کردن داره…
نوامبر 30, 2011
از همون اول صبح که بیدار شدم با خودم گفتم امروز یا روز خیلی خوبیه یا خیلی بد. اول‌ش یک خبر خیلی خوبِ کاری شنیدم (در رابطه با تز و مقاله و بودجه تحقیق و این خزعبلاتی که برای یک دانشجوی دکترا اوج آرزو هاش حساب می شه!) که البته نهایی نشده بود و قرار بود ظرف چند روز آینده نهایی بشه. ظرف دو سه ساعت خبر رسید که به خاطر ملیت ام (نداشتن تابعیت اتحادیه اروپا) و طبق مقررات موضوع از بیخ کنسل شده. طبعن بال درآوردم رفتم توی محوطه دویدم از خوشحالی (آرایه‌ی دنده معکوس). یک سری کار اداری هم داشتم که انجام دادم و خیالم راحت شد و احساس مفید بودن و خوشحالی کردم؛ و هم‌زمان متوجه شدم چقدر کار اداری دیگر مانده و اوووه کی حال داره و زمان خیلی کمی هم مهلت مانده بنابر این حالم گرفته شد. بعد هم با چندین نفر از دوستان‌م حرف زدم، تلفنی و چت و امثالهم. از حرف زدن با همه شون هم خوشحال شدم هم ناراحت. شاید چون همه‌شون هم خوشحال بودند هم ناراحت. الان هم که ساعت حدود 9 شب ئه هنوز مطمئن نیستم امروز روز خیلی خوبی بود یا روز خیلی بدی. برآیند بگیریم؟ روز متوسطی بود، خیرش رو ببینید… داور نقطه ی صفر محور مختصات رو نشون می ده. -من خیلی تلاش کرده بودم برم رو سکّو ولی روز مسابقه بدشانسی آوردم + ایشالا المپیک بعدی طلا می گیری… آره می گفتم، فردا روز دیگری است. ولی برای آدمی که از اتفاقات روزانه زندگی زیاد هیجان زده نشه؛ روز خوب و بد وجود نداره. بالا و پایین های زندگی می‌آن و می‌رن. برآیندشون هم صفر می‌شه. ولی برای آدمِ حسابی، «زندگی ِ» خوب و بد وجود داره. چیزی که ارزش صحبت کردن داره اینه. بحث یک عمره. نه یک بیست و چهار ساعت.

Read Full Post »

تقلای مدام

چند وقت است کتاب کم خوانده ام. مطالعه ی درست و حسابی نکرده ام. فیلم خوب که به فکر فروببردت یا حسی را در تو بیدار کند، ندیده ام. فرصت گپ و گفت از ضمیر و باطن با دوستان کمتر دست داده. مهمتر از همه حتی با خودم کمتر از قبل خلوت کرده ام. صرفاً یا لذت روزمره برده ام یا رنج روزمره. الان دارم فکر می کنم چقدر وحشتناک خواهد بود اگر همه ی عمرم به روال همین چند وقت اخیر بگذرد. این نوع زندگی را می دانم که در نظرم چندان ارزش زیستن ندارد.

انگار در تقلایی مادام العمر هستم برای بیرون ماندن ِ حتی الامکان از دایره ای که می شود اسمش را دایره‌ی خوشی و ناخوشی روزمره گذاشت. انگار نیروهای بیرونی دست به دست هم می خواهند من را هل بدهند توی این دایره. گاهی زور من می چربد، گاهی زور آنها. خدا کند با بالارفتن سن زورم کم نشود. اصلن چرا آرزو نکنم که بیشتر هم بشود؟

Read Full Post »