Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for نوامبر 2014

*

– بعضی وقت ها انقدر سرخوش ام که دلم می خواد برم دنیا رو فتح کنم!
– جدی؟ خب، بعدش چی می شه؟
– هیچی، می شینم «فرندز» می بینم یا یه چرت می خوابم؛ حسش که رفت پا می شم به روزمرگی م ادامه می دم.

Advertisements

Read Full Post »

کمی حوصله کن. کمی به خودت زحمت بده. کمی بیشتر تلاش کن برای انجام آنچه احساس رضایت به تو می دهد. صبحها کمی زودتر بیدار شو. اتاق ات را مرتب کن. کارها را به وقت انجام بده. این زندگی ارزشش را دارد و خواهی دید با کمی زحمت بیشتر، چقدر دلپذیرتر می شود.

Read Full Post »

فکر نکنم الان در دوره ی فکری مناسبی برای قاطع نظر دادن در مورد چیزها باشم. انگار که ناگهان ضربه ای خورده باشم و گیج باشم. ولی؛ آخ که این دنیا چه جای جالبی است. یک خوبی ای که این خارج زندگی کردن، آن هم در جایی مثل اینجا، برای من داشته همین خلوتی بوده که با خودم داشته ام و چقدر عجیب که بیشتر مواقع، دنباله ی این خلوت کردن های اساسی همراه بوده با ملاقات تصادفی آدمهایی که تاثیر مهیب و ناگهانی روی فکر و روح ات می گذارند… یاد این آرزوی شریعتی برای فرزندش می افتم: «تنها نعمتی که برای تو در مسیر این راهی که عمر نام دارد آرزو می کنم، تصادف با یکی دو روح خارق العاده، با یکی دو دل بزرگ، با یکی دو فهم عظیم و خوب و زیباست».

Read Full Post »

*

چشمانِ پرنورت، تداوم امید بود؛ مثل اولین گریه های نوزاد.

Read Full Post »

*

«و اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرها/ ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند»
مولانا

«…و او را از راهى كه گمان نمی ‏برد؛ روزى می دهد»
قرآن

—-
مباد آمدن روزی که این جمله ها را بخوانم ولی باور نداشته باشم. آن روز فرضی (که مباد آمدنش)، روز بی ایمان شدنم به «غیب» خواهد بود و دردناک است که بعد از دیدن این همه نشانه یک روز بی ایمان شوی. کفران نشانه و آیت است! اوج شقاوت!

Read Full Post »

بعضی صبح ها هم مثل امروز هستند. با سردرد عجیبی بیدار می شوی که نمی دانی از کجا آمده فقط یادت هست تمام شب را کابوس می دیدی. یک بار هم بیدار شدی رفتی کنار پنجره و رگبار باران را تماشا کردی. سردرد تا ظهر می ماند. همین سردرد ساده باعث می شود در خودت فرو بروی و غرق اندیشه شوی. مثلن چون ناخوشی و نمی توانی از خودت «بیرون بروی» و با مردم هم‌کلام شوی. اما سردرد بهانه است و وقتی حال و هوایت ابریست هر چیزی بهانه ای برای فکر کردن و خلوت کردن می شود.

Read Full Post »

بیشتر از چهار ماه از آخرین باری که اینجا نوشتم گذشت. قرار بود خاطره بقیه بازی های جام جهانی را بنویسم که ننوشتم. اول به سرگرمی و سفر گذشت بعد به روزمرگی و فراموشی بعد هم دچار به اینرسی ننوشتن. ولی بالاخره باید چیزی می نوشتم و چه وقتی بهتر از امشب که فیلم جدید کارگردان النا را دیدم که سه سال پیش کشف اش کردم.

روزها و ماهها گذشتند و من هنوز زنده ام و زندگی می کنم گاهی به روزمرگی و گاهی اصیل. این روزها بسیار پیش می آید که از خودم بپرسم از این زندگی چه می خواهم و عجیب اینکه بر خلاف سالهایی که جوانتر بودم، جواب چندان حاضر و آماده ای ندارم. باید کلی گوشه های ذهنم را بجورم تا جوابی پیدا کنم. پیدا کردن نقیض جواب کار راحت تری است: آن چیزی که نمی خواهم یا آن طور زندگی ای که نمی خواهم. بیا تا برایت بگویم: این و آن و آن یکی …

چند ماهی ایران بودم و انگار بیشترش به روزمرگی گذشت ولی طبق معمول وقتی عمر ظاهری سفر تمام شذ تازه نوبت تعمق کردن و درک کردن حس های عمیق شد.

فعلن رسیده ام به «غار» خودم و مواجه شده ام با سوال هایی که برخلاف گذشته، جواب شان را چندان حاضر و آماده و قطعی ندارم. شاید هم همه ی اینها صرفن حالات روحی گذرا باشند. فعلن که مصمم ام به زندگی کردن.

*حافظ

Read Full Post »