Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژوئن 2014

جام جهانی برای تیم ما تمام شد و سه هفته دیگر برای همه تمام می شود. اما خاطراتش هیچ وقت تمام نمی شوند. امشب بعد از آخرین بازی ایران، داشتیم با رفقا حرف از بازی های 18 سال پیش تیم ملی می زدیم. 18 سال! خیلی سخت است باور کنم این همه زمان گذشته. مگر جام ملت های آسیای 1996 همین دیروز پریروزها نبود؟
===
خاطره های 2014 هم حتمن در ذهنم می ماند. 10 روز پیش بازی ایران-نیجریه بعد از حدود شش ماه انتظار و انتظار و انتظار -از زمان قرعه کشی- فرا رسید. از همان روز قرعه کشی رفتم تاریخ بازی را چک کردم دیدم بازی دوشنبه شب ای است ساعت 9 شب. 9 شب ای که من تازه 5 دقیقه قبلش کارم تمام می شود و یعنی 5 دقیقه فرصت دارم همان حوالی محل کار، کافه ای پیدا کنم برای دیدن بازی. اول فکر کردم کل روز یا ساعت آخر را مرخصی بگیرم. بعد دیدم به هر حال فوتبال را باید در کافه ببینم چون فقط کانال های پولی نشان می دهند که در خانه ندارم. رفتم با مدیرمان صحبت کردم، قرار شد 5 دقیقه هم زودتر جیم شوم و این یعنی وقت داشتم هم به آن کافه ی نزدیک محل کار برسم هم شاید مراسم شروع بازی و سرود ملی ها را هم ببینم! هفته ی قبل از بازی با کافه دار چک کردم ببینم اشتراک آن کانال پولی را دارد، گفت آره و مشکلی نیست. با دوستان ایرانی م هماهنگ کردم که بیایند همان کافه. فوتبال دیدن دسته جمعی حال دیگری دارد. اما همه ی این برنامه چیدن ها در یک ثانیه فروریخت وقتی بعد از ظهر آن روز دوشنبه ی کذایی سری به کافه زدم-محض اطمینان- ولی دیدم بسته است و نوشته «این دوشنبه تعطیل برای استراحت کارکنان»! خدای من! یعنی دقیقن همین دوشنبه باید می بستید؟ همین دوشنبه ای که از شش ماه پیش منتظرش بودم؟ حالا من مانده ام و ساعت کاری ام که ده دقیقه دیگر شروع می شود و آوار استرس ندیدن بازی که هر لحظه بر سرم خراب می شود. اگر می دانستم که مرخصی می گرفتم و بازی را جایی همانجا نزدیک خانه ام می دیدم. سریع زنگ زدم به دوستم که «تو نیا اینجا. از من که گذشت ولی تو خودت را نجات بده برو دم خانه ات یک کافه ای رستورانی چیزی پیدا کن». حالا چکار کنم؟ ساعت کار تمام شد و 10 دقیقه مانده به شروع بازی. دوستانم جایشان را پیدا کرده اند و نشسته اند منتظر شروع بازی؛ ولی در آن سر شهر. حداقل 35-40 دقیقه ای طول می کشد برسم آنجا. بروم یا نه؟ سوال کردن از این کافه و آن کافه بی فایده ست، خیلی هایشان یا تلویزیون ندارند یا اشتراک آن کانال پولی را. اصلن اینها بازی ایران-نیجریه چه می دانند چیست. اینجا همه چیز آرام و معمولی است و این چقدر عجیب است. مادر ها بچه هایشان را آورده اند در پارک و پیاده رو بازی کنند و پیرتر ها نشسته اند گپ می زنند و همه خوش و بی خیال اند. عجب تفاوت شگرفی بین تصویر آرامی که می بینم و آشوبی که در دلم هست!  «کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها؟» سوار ماشین می شوم بروم پیش بچه ها که حداقل گزینه ای مطمئن است. این یعنی نصف نیمه ی اول بازی را از دست بدهم؟ حیف! ولی چاره ای نیست. با عصبانیت گاز می دهم. روی گوشی چک می کنم: بازی تازه شروع شده. تا می آیم بپیچم توی اتوبان چشمم به تلویزیون داخل کافه ای می افتد که سر نبش هست و خدا پدر معمارش را بیامرزد که دیوارهایش را شیشه ای ساخت. برای همچنین روزی که من از پشت فرمان سبز و سفیدی پیراهن های نیجریه و ایران را ببینم و نپیچم توی اتوبان و سریع یک جای پارک پیدا کنم. پیاده که می شوم پیرمرد متشخصی با آرامش و طمانینه می آید ازم سوالی بپرسد. آرام توضیح می دهد که «فردا صبح» می خواد برود فرودگاه و راهش را بلد نیست. «فردا صبح»؟؟ پدرجان الان دقیقه 6 یا 7 بازی ایران با نیجریه است و تو آدرس می خواهی برای «فردا»؟ فکرم کار نمی کند آدرس بدهم. پس عذاب وجدانی هم در کار نیست وقتی می گویم نمی دانم و می دوم به سمت کافه. چنان دویدنی که انگار سگ دنبالم کرده. وارد می شوم و نفس نفس زنان صفحه تلویزیون را می بینم که گوشه اش نوشته ایران 0-نیجریه 0. بی اختیار می گویم «ئه …ایران» انگار که به سرمنزل مقصود رسیده باشم! دقیقه 6 بازی است. باز نفس نفس می زنم و از تنها کسانی که دارند در این کافه ی خلوت بازی را نگاه می کنند، دو تا مرد اسپانیایی، می پرسم این 6 دقیقه چطور بوده نیجریه حمله کرده؟ چیزی ندارند بگویند جز اینکه هیچ اتفاق خاصی نیفتاده. تا بیایم توضیح بدهم که آخر من ایرانی هستم و برای این می پرسم؛ خودشان می گویند آره با آن وضعی که تو وارد شدی مشخص بود و قیافه ات هم که نمی خورد نیجریه ای باشی!… یک ساعت و چهل دقیقه بعد: من بعد از کلی بالا و پایین پریدن و ایستاده بازی را نگاه کردن و داد زدن تنهایی به فارسی و انگشت نمای خلق اسپانیایی بی خیال و بی خبر شدن؛ آرام کافه را ترک می کنم در حالیکه صفر-صفر مطلوب را گرفته ایم و کافه دار هم موقع خداحافظی باهام همدلی کرده که «یک امتیاز گرفتید، خوبه». ولی یادم نمی رود چطور در طول بازی دو بار  اصرار کردم که صدای تلویزیون را بیشتر کنند برای من یک نفر که آنجا در عالم دیگری کاملاً جدا از بقیه آدمها بودم. و آن یکی مردی که شاید رفیق صاحب کافه بود و باز شاید از سر بیکاری، وسط بازی رفته بود این دستگاه بازی (قمار؟) را که زیر تلویزیون هست باز کرده بود تا سکه هایش را دربیارود یا سکه بگذارد یا هرچه…فقط یادم هست صدای ممتد تق تق ریزش سکه ها را و اینکه با خودم می پرسیدم این چرا باید دقیقن زمان بازی ایران-نیجریه را انتخاب کند برای ایجاد این آلودگی صوتی؟ایران-نیجریه
===
این شد وصف بازی یک از سه. دوتای دیگر بماند برای بعد.

Read Full Post »