Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for مه 2014

*

هنگام تنگدستی، در عیش کوش و مستی

چند روزی است یاد این پست و توصیه ی پوریا می افتم. اینجا می گذارم که عمل کردنش را به خودم یادآوری کنم.

Advertisements

Read Full Post »

آن نفسی که با خودی …

چقدر این دریا حرف دارد برای گفتن. چه شکوهی دارد این هوای ابری. چه وقاری دارند موجها و چه طنینی دارد حرفهایشان.

ابر سرتاسر آسمان را پوشانده و روی سر ِ زمین سایه ای انداخته تا دور از دسترس امپراتوری تابان خورشید، خلوتی بیابی برای در خود فرو رفتن و غرق اندیشه شدن. چه خلوتی بهتر از آن که در آن به خود نیاندیشی. با خودت باشی ولی بدانی همه هدف این تفکر کردنها، رهایی از خود است. چه لحظه های بامعنایی هستند این چند دقیقه ای که در آن به جای اندیشیدن به خود، به فکر رهایی از خود هستی. از خودت حساب می کشی که چقدر برای «بی خود» شدن تلاش کرده ای. کتاب گذشته را تورقی می کنی و از همه‌ی آن صفحاتی که در آن‌ها مشغول کسب خوشی و جذب مطلوبیت برای خودت بوده ای، تند تند می گذری تا برسی به اندک صفحاتی که در آنها، «مشغول دیگری» بوده ای.
گر جان به تن ببینی، مشغول کار او شو  /  هر قبله ای که بینی، بهتر ز خودپرستی

موج‌ها یکی پس از دیگری به پاهایم می رسند. حرفشان را می زنند و برمی‌گردند. آن سوتر، نبرد جانانه‌ی صخره و دریا، خروش و هیاهو به راه انداخته. همه ی اینها، از آن ابرهای بالای سر گرفته که نور صحنه را چنین با شکوه تنظیم کرده اند؛ تا موج دریا که نقش آفرین پرسر و صدای این صحنه است؛ تا صخره و شن و هوای مرطوب پیش از باران که اجزای چیدمان صحنه اند، همه و همه یادآوری می کنند که: بدان که دنیا و هستی همیشه و همیشه پابرجا بوده ولی تو، موجودی هستی «متهم به بودن». برچسب عاریتی «بودن» روی ات خورده. اگر جاودانگی می خواهی، از پوسته ی فانی‌ات رها شو، از «تهمت هستی» و «وصله ای به اسم بودن» که به تو چسبیده فاصله بگیر و در مقابل این ابدیت باشکوه طبیعت، سر تعظیم خم کن. عمر این جزیره و آن دریا و این صخره، هزاران و میلیون ها سال است و عمر تو لابد به صدسال هم نمی رسد.

موج‌های ساحل ابری «سن سباستین» تمام نشدند. فقط منِ محصور مانده در میانه ی خشکی دیگر نمی بینم‌شان. کاش صدایشان همیشه در گوشم بماند. موج ها یک دریا حرف داشتند برای زدن.

عصر پنج‌شنبه 8 می 2014، مادرید، دانشگاه UCM

Read Full Post »

*

در همان حالی که من و کسانی مثل من زمین گیر ِ نوستالژی های مردافکن مان شده ایم، آدمهایی هم هستند که مشغول کارهای مفید هستند: فعالیت می کنند و ارزش ( ثروت، دانش، فهم، نیکویی) تولید می کنند.

از بین گروه اول، خوشبخت آن کسی است که وقتی هم زیر بار غم و نوستالژی خم شده؛ باز خودش را از تک و تا نیندازد و به همه آن آدمهای فعال و مفید، پوزخند مهربانانه ای بزند و بگوید: عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی / عشق داند که در این دایره سرگردانند.

آدمهای گروه اول باید قبول کنند اینطوری به دنیا آمده اند و کاری ش نمی شود کرد. چه می دانم لابد چیزی در دی-ان-ای شان فرق می کند. باید بپذیرند هر از چند گاهی احساس و نوستالژی زمام زندگی شان را به دست می گیرد. یک روزی هم ول می کند و کنار می رود، و آن آدمها می توانند موقتاً مثل گروه دوم، فعال و مفید باشند؛ تا سیل بعدی احساس از راه برسد و باز غرق شان کند.

 

Read Full Post »