Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for دسامبر 2013

هنوز

هنوز هم اینطوری ام که ته ذهنم یک رشته افکاری برای خودش در جریان است و هر از گاهی، وقت و بی وقت به سطح می آید و بروز می کند. مثلن خیلی عادی در حال قدم زدن به سمت مرکز شهر هستم و مردم را می بینم که در رفت و آمد همیشگی اند. زوجی از کنارم رد می شوند و می شنوم دختر دارد با هیجان چیزی درباره تعطیلات به پسر می گوید. تعطیلات کریسمس. همین. بعد سریع افکاری که آن پایین های ذهن بودند بالا می آیند و ادامه ماجرا می شود فکر کردن به این روتین های همیشگی مثل تعطیلات/کار، مثل همین آدمهایی که با ماشین و پیاده این طرف و آن طرف می روند و آرام زندگی شان را می کنند و کسی نمی پرسد اینها همه از بهر چیست یا هدفش چیست. بعد یکهو همه آن آدمهای توی خیابان را مثل عروسک های خیمه شب بازی می بینم که بی اراده این طرف و آن طرف می روند. زندگی روزمره. کار، تفریح، کودکی، بزرگسالی، پیری. سعی می کنم تصویر را بر هم بزنم با به یادآوردن معدود آدمهایی که توانسته ام فکر و احساس شان را ورای روزمرگی های معمول ببینم و درک کنم چقدر یکتا و اصیل زیسته اند و اینکه هر کدام از این آدمها دنیای پهناوری هستند که می شود کشف شان کرد..

Advertisements

Read Full Post »

بخشی از مکالمه ی من با فروشنده ای که من را به یکی دیگر از شعبه ها راهنمایی کرد:

     l -Well, today is Friday, so go there  on Monday. If you’re not unlucky and by Monday [the product you’re looking for] is not sold out …l

  .No, I don’t think so. I am usually lucky –

همین سهل انگاشتن و خوش بینی بی دلیل، با ظاهر غلط اندازش، تا الان برایم کلی هزینه توی زندگی شخصی داشته.

Read Full Post »

عصر دیروز درمرکز شهر سه ویا قدم زنان مسیری 40 دقیقه ای را طی کردم تا به قرار با دوستانم برسم. مسیر در حالت عادی نیم ساعت طول می کشید اما خیابان های مرکز شهر (که مثل همه شهرهای اروپایی مختص عابر پیاده ست و ماشین رفت و آمد نمی کند) شلوغ تر از همیشه بود. تب و تاب کریسمس از اول ماه دسامبر به اوج می رسد و تعطیلی طولانی شده ی آخر هفته هم مزید بر علت شده بود. مرکز شهر سه ویا واقعن زیباست و احتمالن همه فصل بهارش را زیباترین می دانند به خاطر هوای فوق العاده و لطیف و بوی مست کننده ی بهارنارنج ها. ولی به نظرم فصل کریسمس در اینجا با شکوه ترین و باوقارترین است. همینطور که تند تند از بین آدم ها، زن و مرد و پیر و جوان، راهم را باز می کردم از دیدن این شهر لذت هم می بردم. چراغانی های کریسمس با سلیقه و زیبا. ساختمان ها مثل همیشه با عظمت و شکوه و با معماری یگانه ای که فقط در جنوب اسپانیا یافت می شود (تلفیق معماری اروپایی و اسلامی). هوا هم مطلقاً اذیت کننده نبود و برعکس خیلی مطبوع و بهاری. نوازنده های موسیقی گوشه و کنار خیابان می نواختند و این تصویر زیبا را با موسیقی هماهنگ اش زیباتر می کردند. انواع موسیقی ها را با طی کردن یک خیابان 500 متری می شنیدی، انگار که موج رادیو یا قطعه ام پی تری را هر از چند گاهی عوض کنی. مردم را مثل همیشه خوشحال و بی دغدغه و خوش پوش می دیدی. علاوه بر نوازنده ها، هنرمندهای خیابانی هم با انواع و اقسام ترفند ها و لباس ها و گریم ها مردم را سرگرم کرده بودند. در آن شلوغی هیچ بی نظمی ای نبود. هیچ! همه به آرامی قدم می زدند و کسی تنه نمی خورد. بیش از همه خانواده های جوان و بچه های توی کالسکه به نظرم متعدد آمدند. شهرداری به خاطر شلوغی این فصل، قسمتی از مسیر تراموای وسط خیابان را موقتاً تعطیل کرده بود تا مردم راحت تر قدم بزنند. یکجا جلوی فروشگاه بزرگ محصولات موسیقی و هنری، صف طولانی از مردمی تشکیل شده بود که منتظر بودند به نوبت وارد شوند و خواننده ی بزرگی (که البته من نمی شناختمش!) را ببینند که طبق برنامه آنجا بود تا بهشان امضا و عکس یادگاری بدهد. کمی آن سو تر دور تا دور کلیسای جامع سه ویا (که ظاهرن سومین کلیسای بزرگ دنیاست) حلقه انسانی از پیر و جوان و کودک درست شده بود که هر کدام شمعی در دست داشتند و پیامشان این بود که در کنار این چراغانی های زیبای کریسمس، نور درون هم وجود دارد و از ایمان می تابد.

Sevilla en Navidad Sevilla 3890331 Sevilla en NavidadMinube.com

خیلی جالب است. خیلی. همین کلیسای 800 ساله ی سه ویا شاهد سالهای تاریک تاریخ اسپانیا، تفتیش عقاید و آزار و اذیت اقلیت ها بوده. ولی قرن ها گذشته و آن تاریکی ها به تاریخ پیوسته. دیروز در همان حالی که سعی می کردم تندتر راهم را باز کنم، از همه ی این تصویرهای اطرافم لذت می بردم و گفتم بیایم روی وبلاگم همین را بنویسم، بدون اینکه آخرش چیزی درباره ی ایران اضافه کنم و اینطور برداشت شود که همیشه در قضاوت ها/مقایسه هایم به نفع ایران نتیجه گیری می کنم. و یک چیز دیگری که در همان حال پیاده روی به ذهنم آمد؛ مثل همیشه احساس احترام و ستایش نسبت به جنبش های فکری قرن 17 و 18 اروپا بود که به نظرم اروپای امروزی بیش از همه میراث دار آن دوران و آن جنبش‌هاست. هر موقع از نظم و آزادی و زیبایی جامعه اروپایی لذت می برم ناخودآگاه همه اینها را میراث عصر روشنگری می بینم و یاد فلاسفه و متفکران اروپایی آن زمان می افتم. البته احتمالن حرف یک سویه ای باشد و عوامل تاریخی مهم دیگر هم هستند… می دانم… و همینطور بر این باورم که همین جامعه مدرن اروپایی پاشنه آشیل و اشکالات اساسی و بنیادی هم دارد. ولی کار من که فقط «وفق» دادن خودم با این محیط است، و البته درست کردن محیطی که «موافق»خواسته ها و ایده آل های من باشد. بقیه اش بماند برای متفکرین. ببینیم آدم هایی که سیصد سال بعد زندگی خواهند کرد از متفکرین الان به نیکی یاد می کنند یا نه. یا شاید اصلن دوره ی متفکرین سر رسیده و تکنولوژی است که زمام امور را گرفته…

Read Full Post »

همه چیز خوب و عادی است (قرار گرفتن این دو صفت در کنار هم عمدی است و هیچ یک به تنهایی کفایت نمی کند) ولی من چند روز پیش فهمیدم چقدر دلتنگ ایرانم. داشتم با ماشین می رفتم محل کار و راه جدیدی را- از یک اتوبان دیگر- امتحان می کردم. اتوبان سه ویا به مالاگا. خروجی ای که روی نقشه چک کرده بودم را گرفتم و پیچیدم..آخ.. چقدر دیوارهای بلند این قسمت اتوبان شبیه دیوارهای قبل از خروجی همت به ستاری ئه… آی یادش بخیر. چقدر تلخ و شیرین شد کامم …اما این همت و ستاری دقیقن چه صنمی با سه ویا و مالاگا داشتند؟ این ناخودآگاه من کجاها می گردد و خودم خبر ندارم؟ و اصلن چه خاطره ی خاص خوب یا بدی از خروجی همت به ستاری دارم؟ هیچ!

آخرش همین است. من دلتنگم. شاید به خاطر این است که آن شهر و کشوری که همت و ستاری دارد یک احساس امنیتی به من می دهد که هیچ جای دیگر دنیا نمی دهد. جالب و پارادوکسیکال است چون همان ایران عزیز لعنتی دقیقن متضاد خیال آسودگی است. ایران که هستم همه ش ذهنم در ستیز و چالش است و اینجا که می آیم ذهن آرام می گیرد (+). اما احساس امنیتی که ازش حرف می زنم چیزی عمیق تر از این هاست. لابد ربطی هم به تعداد سالهایی که آنجا در ایران زندگی کرده م ندارد چون تقریبن مساوی با سالهای زندگی در خارج از ایران است.
نمی دانم چقدر واضح نوشتم. احتمالن تا دلتنگ نباشید متوجه حرفم نشوید.

Read Full Post »