Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for اکتبر 2013

– یک چیزی هست به اسم قسمت که من مخصوصا پنج سال پیش بیشتر از قبل بهش ایمان آوردم؛ وقتی که سرنوشت محل ادامه ی زندگی و تحصیلم بر اثر چیزی که به ظاهر یک فرایند کاملن تصادفی می نمود رقم خورد. آن موقع من در رومانی بودم و چند هفته ای مانده بود به ارائه پایان نامه و دریافت مدرک لیسانس. برای فوق لیسانس چند کشور اروپای غربی اپلای کرده بودم ولی دلم با هیچکدام نبود. ترجیحم جایی مثل اسپانیا بود ولی نمی دانستم در اسپانیا هم می شود به انگلیسی درس خواند. خلاصه اش این که همان روزها یک بار رفتم با یکی از همکلاسی های سابق یک قهوه خوردم. اگر آن روز برای خوردن آن قهوه نرفته بودم، الان اینجا در اسپانیا نبودم. به همین سادگی.

– یک ماه پیش در ادامه ی پینگ پنگ رفت و برگشتی ام از ایران به اسپانیا، آمدم که ظرف دو هفته برگردم. اتفاقاتی شبیه همان پنج سال پیش افتاد و فعلاً که کل سال تحصیلی را اینجا ماندگار شده ام.

– نمی دانم به اینهایی که در بالا نوشتم ربط دارد یا نه: ولی حداقل یک سالی بود خیلی غبطه ی «آن موقع ها»ی خودم را می خوردم. همان 5-6 سال پیش را. که حال خودم وقتی با خودم بودم خیلی بهتر بود و سبکتر و با عالم بالا مهربان تر و روراست تر. خوشحالی الانم این است که ظاهرن آن حال و هوای 5-6 سال پیش واقعن برگشته. البته یک دلیل بیرونی دارد و آن تنها زندگی کردن است. برای من مثل عزلت گزینی های عارفان و راهبان می ماند که می رفتند مدتی را توی یک غار به تفکر و عبادت می پرداختند.

– این یکی دیگر بی ربط به بالایی هاست ولی درس و نکته دارد برای من: پیش تر ها – بله، مثلن همان 5-6 سال پیش کذایی!- فکر می کردم هیچوقت «هالووین» برایم بیشتر از یک جشن مسخره جلوه نخواهد کرد و هیچوقت خودم را قاطی اش نمی کنم. اما الان دیگر خبری از آن آن آرمان گرایی ها و سخت گیری ها نیست. خیلی راحت من هم دیروز بخشی از یک جشن هالووین در اینجا بودم. هرچند که همه چیز را اطرافیان تدارک دیده بودند و من را هم همراه کردند. خوش گذشت.

Advertisements

Read Full Post »