Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for سپتامبر 2013

مسئله زندگی در ایران (4)

شاید اصلی ترین تفاوت زندگی در ایران با اروپا/غرب برای من در چیزی از جنس دوگانه ی تقلا/آسودگی خلاصه بشود. در ایران که هستم در تقلا و کوشش ام برای اینکه خودم را سرحال و شاداب نگه دارم، نگذارم چیزهای کوچک عصبانی یا آزرده ام کنند، حواسم به این باشد که زیاد سخت نگیرم، حواسم به این باشد که زیاد غذای چرب نخورم(!)، توی فروشگاه و اداره و پای معامله و پشت چراغ قرمز تقلا کنم که کسی حق ام را نخورد (و طنز قضیه این جاست که خیلی جاها هم باید مواظب باشی که حق کسی را نخوری!). و البته حواسم باشد که، به قول سهراب سپهری، اگر تب دارم به مهتاب بد نگویم!
حتی در چیزهای جزئی و روزمره هم اغلب تلاش و تکاپویی مورد نیاز است که وقتی اسپانیا بودم کاملن بلاموضوع بود. مثلن وقتی برای خرید یک قلم کالای مورد نظرت به بیرون می روی و باید فکر همه چیز را بکنی: ترافیک، وسیله حمل و نقل، جای پارک، داشتن پول نقد در صورت خراب بودن دستگاه کارتخوان/خودپرداز، باز بودن فروشگاه یا بسته بودن تصادفی و بی قاعده اش، خریدن جنس با کیفیت یا تقلبی، خریدن جنس با قیمت مناسب یا گرانی بی دلیل، گشتن از این فروشگاه به آن فروشگاه دنبال کالای مورد نظر، … در مادرید 20 ساعت از شبانه روز مترو و قطارشهری و 24 ساعت شبانه روز اتوبوس با حداکثر 5 دقیقه پیاده روی در دسترس بود. مواد غذایی، پوشاک و مانند آنها به نسبت ایران متنوع تر و ارزانتر (با در نظر گرفتن قدرت خرید) و باکیفیت تر هستند و همه چیز در همه جای شهر هست و فروشگاههای بزرگ هم که صرفه جویی در زمان و راحت تر شدن خرید را تا جایی که ممکن است ضمانت می کنند. حالا این ها مثال است و در مثل مناقشه نیست. نگویید مثلن در کالیفرنیا هم سیستم حمل و نقل عمومی ضعیف است. این یک مثال عینی و ملموس و جزئی را زدم برای توضیح دادن اینکه حتی در جنبه های فکری و غیرمادی وجودم هم دو گانه ی تقلا/آسودگی در مقایسه ی زندگی «این ور» با «آن ور» جاری است.

تا اینجای حرفم را احتمالن همه تصدیق کنند. اما دارم فکر می کنم شاید این تقلا و تکاپو و به زحمت افتادن های «این طرف» آنقدر هم چیز بدی نیست. حداقل من به عنوان چیز بد نمی بینم اش.  دوگانه از جنس سیاه/سفید یا بد/خوب نیست. صرفن دو تا چیز کاملن متفاوت. یادم می افتد مثلن آن دوره هایی از زندگی ام که در آن سر طیف، در آسودگی و راحت اسپانیا زندگی می کردم، میزان شادی ام چقدر با الان توفیر داشت؟ یا میزان بهره ور بودنم، به درد بخور بودنم؟ معناداری زندگی چقدر فرق می کرد؟ امیدواری چی؟

سعی می کنم یک نفس عمیق بکشم و تا ده بشمرم بعد جواب سوال های بالا را بدهم. مطمئن نیستم اما انگار جواب همه شان گزینه ی سوم است: «اندکی فرق می کرد یا هیچ فرقی نمی کرد». نه لزومن بیشتر بود نه لزومن کمتر. این خیلی عجیب است و با این واقعیت جور در نمی آید که: «اکثر چیزهایی که من را غمگین می کند بومی ایران است یعنی هرچه از ایران دورتر شوم لاجرم باید این عوامل کمتر به من برسند».

نمی دانم.

مسئله ی زندگی در ایران (1)

مسئله زندگی در ایران (2)

مسئله زندگی در ایران (3)

Read Full Post »

سی دی فروش

در این چند هفته ی اخیر کلی آدم توی این تهران بزرگ ملاقات کرده ام، دوست های قدیمی و آدم های جدید که دوست شده ایم؛ غریبه هایی که فقط یک بار دیدم …
از بین همه این ها یک غریبه و جمله ای که ازش شنیدم توی ذهنم خیلی پررنگ تر از بقیه مانده: توی کارواش به همراه هفت هشت مشتری دیگه بیرون از ماشین منتظر بودیم تا ماشین ها شسته شوند. مرد جوان سی دی فروش آمد و فیلم هایش را به مشتری بغل دستی من نشان داد. طرف یک چیزی خرید. سر و صدای شلنگ های آب نگذاشت بفهمم دقیقن چی بین شان رد و بدل شد اما ظاهرن مرد فروشنده بقیه پول را نداشت بدهد ولی به جایش یک سی دی دیگر داد و می پرسید «راضی ای؟ ..آقا راضی باش». برگشتم نگاهش کردم. توی صورتش می شد دید چقدر نگران این است که طرف راضی باشد. آخر هم تا مطمئن نشد که طرف راضی است ول نکرد. خیلی خوشم آمد از این کارش. بعد که آمد سمت من بهش گفتم چیزی نمی خواهم که بخرم اما باهات حال کردم، دم ات گرم!
پول بالاکشیدن ها و حق خوری های میلیونی اینجا مثل آب خوردن اتفاق می افتد و طرف خیلی راحت و بدون عذاب وجدان کار خودش را توجیه می کند، آن وقت این مرد به خاطر دو سه هزار تومن مراقب بود حق کسی بر گردن اش نباشد. بزرگی به این چیزهاست. و بیشتر مواقع هم این چیزها به چشم نمی آیند.

Read Full Post »