Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژوئیه 2013

آدم های عملگرا

یک نعمتی که بعضن داشته ام و بعضن از آن محروم بوده ام همنشینی با آدمهای به شدت عملگراست. از بودن با این آدمها لذت می برم و باعث می شود خودم هم عملگراتر شوم. برای کسی مثل من که اگر به حال خودش بگذارید جاده ی فلسفه بافی و فکر کردن و فکر کردن را تا آخر می رود ولی در راه عمل کردن قدم از قدم بر نمی دارد؛ این آدم ها نعمتند. حتی آن هایی شان که زیاد «فکر نمی کنند» و آرام و قرار ندارند برای انجام دادن کار.
چطوری می توانم عادت عملگرایی را در خودم ایجاد و تثبیت کنم؟ حداقل پنج شش سال است این سوال را از خودم می پرسم.

Advertisements

Read Full Post »

– یادداشت روزانه نوشتن عادت خوبی است (که البته ندارم) چون نوشتن اش یعنی آدم خودش را تحویل می گیرد. خواننده ی یادداشت های روزانه فقط خودت هستی و اینکه بدانی ارزش اش را داری مخاطب قرار بگیری و برای خودت بنویسی، احتمالن نشانه ی مثبتی از وضعیت سلامت فکری و روحی است. (هر چند که می شود برعکس اش را هم متصور بود؛ کسی که در شرایط روحی بدی قرار دارد به نوشتن پناه بیاورد..ولی معمولن همین نوشتن منجر به بهتر شدن حال اش می شود، پس باز هم صرف نوشتن نشانه ی بهبودی است)

– یک سری کتاب های مهم در ادبیات جهان هست که من نخوانده ام و از این بابت خیلی احساس کمبود و خلاء می کنم. تقصیر را که مثل قبل می اندازیم گردن اختراع شدن اینترنت (عجب کاریکاتور محشری بود) .. اما چند شب پیش داشتم با دوستی در این باره صحبت می کردم و با لحنی نا امیدانه گفتم می دانم که مثلن خواندن برادران کارامازوف کاری است که دیگر از منِ اینترنت زده و بی حوصله برای متن های طولانی و کشدار ساخته نیست. الان می بینم چه حرف منفعلانه و بدی زده ام. چرا باید پیشاپیش خودم را بازنده بدانم و جلوی غول اینترنت سر خم کنم؟

همین حرف منفعلانه را درباره یادگیری زبان فرانسه به خودم گفته بودم. زبان مهمی است ولی یادگیری اش سخت است و من هم از نظر کاری/شخصی نیازی به یادگیری اش ندارم. ولی چرا یادنگیرم؟ مگر هر زبان جدید یک دنیای جدید نیست؟

یک ماه پیش بیست و هفت ساله شدم. سه سال وقت دارم تا سی سالگی (و بگذریم که نمی دانم کی می خواهم سن ام را باور کنم و از نظر خودم این عدد بیست هفت هم غیرقابل باور است همانطور که دو سال پیش بیست و پنج، و پنج سال پیش بیست و دو کاملن غیرقابل باور بود). دیده ام خیلی ها برای خودشان اهدافی معین می کنند که تا فلان سن بهش برسند. مطمئن نیستم این ایده ی خوبی باشد: با خودم قرار بگذارم تا قبل از سی سالگی، زبان فرانسه را در حد صحبت کردن آموخته باشم و کتاب برادران کارامازوف را هم خوانده باشم. قرار بگذارم؟ اگر طبق عادت قرار هایم یادم بروند چه؟

– فرار از روزمرگی؟ قبلن گفته بودم چند تا راه برایش دارم. یکی اش همین نوشتن. راههای دیگر را هم گفته اند و می دانیم. فیلم دیدن و کتاب خواندن و سفر رفتن و فعالیت اضافه داشتن. اما نکته اساسی اینها این است که اینها غذای ذهن بشوند. مثلن همین بیرون رفتن های هدفمند در تهران به نظرم خیلی مفیدند. هدفمند یعنی می دانی گردش و تفریح ات قرار است چی باشد. فلان سینما، فلان تئاتر (یک نعمت خوب در تهران که خیلی ها ازش غافلند)، فلان جلسه سخنرانی در باب مولانا… برنامه های منظم اینطوری ذهن را از روتین کار و عادت به خوبی خارج می کند. اما اگر برنامه «خالی» باشد، مثلن بی حوصله و دلزده که شدی دست دوست پسر،دختر/رفیق/همسر را بگیری بروید پارک بنشینید هم را نگاه کنید، احتمال بیشتری وجود دارد که ذهن تمام خستگی هایش را با خودش حمل کند و با شما به پارک بیاورد.
یک چیز دیگر که شاید خیلی شخصی باشد: هیجان زده شدن من را از روزمرگی نجات نمی دهد. بیشتر ارتباط برقرار کردن با چیزی معنادار و پر مغز که فضای ذهن را به طرز مطلوبی پر کند؛ چاره کار است.

Read Full Post »