Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for فوریه 2013

کاش عکس اش خوب می افتاد تا می گذاشتم اینجا. حاشیه اتوبان یادگار امام. ایستگاه اتوبوس. یک کاغذ آ-4 چسبانده شده به دیواره ی داخلی ایستگاه. انگار که آگهی باشد؛ تدریس خصوصی، آموزشگاه کنکور… اما نه، یک دستخط با ماژیک رنگی است. از حافظ نوشته: «از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر/ یادگاری که در این گنبد دوّار بماند». طرف عاشق بوده؛ بدجور هم عاشق بوده. حالی اش نبوده. ولی هر چه که هست، یک چیز را خوب متوجه شده: آدمی را عاشقیّت لازم است.

Advertisements

Read Full Post »

 

فلاش بک به ده -یازده سال پیش…
– تبصره: قبلن ها ده- یازده سال خیلی بود! الان دیگه اینطوری نیست. ده -یازده سال می شه اون موقع که ما دبیرستان بودیم، و خب معلومه که همین دیروز بود.

داشتم می گفنم: فلاش بک به ده -یازده سال پیش… روزهای پنج شنبه، دینی داشتیم و معلم مان هر هفته از درس هفته ی پیش کوییز می گرفت. روش خوبی بود که مطمئن شود وسط آن معرکه ای که حسابان و فیزیک و جبر و احتمال به راه انداخته بودند؛ معارف را هم در حد خودش جدی می گیریم و می خوانیم. اما این اواخر دیگر راهش را یادگرفته بودیم که از زیر کوئیز در برویم. حساسیت های معلم نسبت به اعتقادات دینی اش را می شناختیم. اعتقاداتی که مثل خیلی معلم دینی های دیگر، آمیخته به مسائل سیاسی هم بود. اول کلاس یک سوال راجع به مسائل روز -ترجیحن جنجالی و در حوزه دغدغه های اعتقادی اش- می پرسیدیم تا حواسش پرت شود و شروع به صحبت کند و وقت کلاس برای کوییز گرفتن کافی نباشد. مثلن یک بار گفتیم آقا به نظر شما این سریال پاورچین دیشب و این مسخره بازی شخصیت «حسام دوو برریه» ترویج فرهنگ غربی نیست؟ … دست روی نقطه ی حساس گذاشتن همان و ده/بیست/سی دقیقه -و گاهی کل کلاس- را درباره این موضوع ها صحبت کردن همان. یادم نیست موردی پیش آمده باشد که این کلک جواب ندهد و وقت کافی برای کوییز هنوز باقی باشد. ولی اگر موردش پیش آمده باشد؛ اشتباه و کوتاهی از ما بوده که در پایان صحبت اش یکی دست بلند نکرده و با قیافه ی فکور و مردد، نپرسیده : آقا می شه بیشتر توضیح بدین؟

.
*
آدم های پر حرف را راحت تر می شود گول زد. شاید چون – هر چقدر هم که باهوش باشند- موقع صبحت بخشی از قوای ذهنی شان درگیر پردازش افکار و تبدیلشان به کلمات است، و بنابراین توان کمتری برای بازخورد گرفتن از محیط در همان لحظه وجود دارد.

Read Full Post »

تب

مسیحای جوانمرد من! ای ترسا!

من تب دارم! حرف هایم را موقعی که تب دارم باور نکن. مثل همیشه -صبور و با ایمان- به من حق بده گاهی تلخ و بی منطق باشم. همین.

اینجا کسی به فکر کسی نیست.اینجا هیچ چیز روی حساب کتاب نیست. اینجا ایران است.

تمام شد، مسیحا! رویاها و خوش خیالی ها تمام شد. من آمده بودم اینجا که سری بزنم، که دودلی هایم بین عاطفه و عقل را اندکی بیشتر ادامه بدهم؛ ولی پاگیر شدم. نمی خواستم بمانم، ولی گذرنامه ام در آتش سوخت، بعد گل های سرخ را این آفتاب سوزانِ وقت نشناس زمستانی تهران، پژمرد. مرزها را هم بستند. من هم اینجا، پیش بغضم، ماندم.

مسیحا! اینجا زندگی سخت است. و سختی و رنج روح را بزرگ می کند. اینجا مشرق زمین است. اینجا آنچه که اصالت دارد و می ارزد، روح است و دنیای درون و اشراق.

اینجا اینطور نیست که من صرفاً به خاطر انسان بودنم حق و حقوقی داشته باشم. اینجا همه باید ثابت کنند «کس خاصی» هستند تا حق و حقوقی برایشان ایجاد شود. اگر نه، فقط همان سهم همیشگی را می بری که برای همه به مقدار کافی هست: رنج.

مسیحا، من دلم برای تو تنگ است. کاش بودی و بودن ِ در این لحظه را دلپذیر می کردی. حرف هایم را باور نکن. تب من گذرا و موقتی است. رنج اما، همیشگی است و ربطی به مشرق و مغرب و حس شدن و نشدن اش توسط ما ندارد. هستی هم، مثل رنج، همیشگی است.

Read Full Post »