Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for اکتبر 2012

مسئله ی زندگی در ایران (1)

فکر کنم عنوان متن به خوبی گویای کلیت حرفی باشد که می خواهم بزنم. برای من که صرف زندگی، به انتزاعی ترین شکل اش، همواره یک مسئله ی ذهنی بوده و هست و درباره اش در وبلاگ نوشته ام و برایش این کنار دسته ی جداگانه هم درست کرده ام؛ عجیب نیست که زندگی در ایران هم مسئله/چالش فکری دیگری باشد. تازه این مسئله (زندگی «در ایران») ابعاد عملی تر و ملموس تری دارد که همه مان کم و بیش می دانیم و مثلن می دانیم وقتی از «شرایط» ، «محیط»، «جامعه» حرف می زنیم منظورمان چیست. یا وقتی حرف هایی از این جنس می گوییم که: «معضلات جامعه ی امروز ما به تقابل سنت و مدرنیته برمی گردد» یا «جامعه ای داریم که نه سنتی است نه مدرن» یا «کشور در حال توسعه/جهان سومی وابسته به نفت هستیم» یا …
حرف هایی از این نوع را – که تلاش می کند معضلات و کاستی ها را ریشه یابی کند یا توضیح دهد- همه می دانیم و تکرارش در این سطح چیزی به دانش مان اضافه نمی کند. من هم قصد (و احتمالن حتی سوادش را) ندارم که تحلیل را از این سطح فراتر ببرم. این وبلاگ هم جای حرف های جامعه شناسانه نیست. بلکه قصد دارم تجربه خودم از روبرو شدن با مسئله ی زندگی در ایران را مکتوب کنم، صورت مسئله را – آن چیزهایی را که برایم مسئله و دغدغه است- بیان کنم و راه حل ها و توصیه هایی که صرفن بر مبنای همین تجربه شخصی است بنویسم.
می دانم مقدمه ی بالا زیادی جدی شد ولی لازم بود. حالا یک پست به عنوان مثال می نویسم تا منظورم روشن شود.
در واقع این اقامت طولانی مدتم در ایران قرار است همین رویارویی با زندگی در ایران را برایم رقم بزند و خودم را آزمایش کنم که «چند مرده حلاجم»: از هشت نه سال زندگی در دو کشور اروپایی و مصاحبت با انواع و اقسام آدم ها از جاهای مختلف دنیا؛ چه توشه ای گرفته ام؟ آیا آن حرف های قشنگی که در مورد مثبت بودن، موثر بودن، معنادار بودن زندگی، و … توی گوش خودم و بقیه می خواندم را اینجا در ایران -وسط گود، درگیر با مسائل و مشکلات مختلفی که بیشترشان از کنترل من خارج اند- باز تکرار خواهم کرد؟ آیا آن قدر در درون قوی شده ام که صرف نظر از اینکه محیط اطرافم کدام است، بتوانم شاد و رضایتمند زندگی کنم؟

Advertisements

Read Full Post »