Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for اوت 2012

چند ساعت وقت گذاشتم برای خواندن مطالبی که از قبل کنار گذاشته بودم. این طرف و آن طرف دیده بودم، یک کنترل+دی ناقابل (برای «بوکمارک» کردن) زده بودم ولی حواسم بود به سرنوشت «بعدن می خوانم» هایی دچار نشوند که آن «بعدن» اش هیچ وقت نمی آید. چند روز پیش دو تا دوست فیلم-بازم حرف می زدند و من دیدم چه انبوهی از فیلم خوب در لیست ندیده هایم هست. کتاب را که دیگر حرفش را نزدید. احساس بی سواد بودن بهم دست می دهد وقتی دوستی راجع به فلان کتاب کلاسیک که نخوانده ام باهام حرف می زند. تازه این ها را که بگذارم کنار، می بینم در حوزه ی اصلی رشته ام و حوزه های نزدیک چقدر ضعف دارم و چقدر کار نکرده و دانش نیاموخته تلنبار شده، به این بهانه که دارم تز می نویسم (و لابد کاری به موضوعات دیگر نباید داشته باشم!).
به همه ی اینها اضافه کنید که 26 سالم شده و زمان اوج یادگیری به سرعت در حال سپری شدن است. و بدتر از همه اینکه معتاد چیزی به اسم اینترنت شده ایم و آرامش و تمرکزمان را باید دو دوستی از شر این غول در امان بگیریم؛ و البته خیلی وقت ها هم نمی توانیم.
و باز بدتر از همه ی آن دیگرها؛ این که هر از گاهی غرق در روزمرگی و تکرار، یادمان می رود که زندگی کنیم و این هایی که بالا نوشتم، بخش مهمی از زندگی اند که گاه فراموش می شوند.
اما با این حال، این که سعی ات را بکنی ولی نرسی به همه این لیست بلند بالا به قدر دلخواهت بپردازی آن قدری بد نیست نسبت به اینکه اصلن روحیه اش را نداشته باشی و در جواب با رخوت و بی علاقگی بگویی «کی حال داره؟»

Advertisements

Read Full Post »

روز آخر که ایران بودم برای انجام دادن کاری باید تا خیابان انقلاب می رفتم. سوار تاکسی بودم. در شهر خبر خاصی نبود. جز همان شلوغی ها، همان بوق ماشین ها و مسافر کش ها، همان آشفتگی و درهم برهمی همیشگی که تهران را به آن می شناسیم. از پنجره ی تاکسی، بی تفاوت، بیرون را نگاه می کردم. اما نزدیک های خیابان باقر خان، یک لحظه زمان برایم ایستاد: یک نقاشی دیواری بزرگ و قدیمی از مصطفی چمران، و این نقل قول: «خدا بود و دیگر هیچ نبود…»

گذشت. رسیدم به مقصد و کارم را انجام دادم. در آن خیابان های شلوغ و بی نظم، هیچ احساس بدی نداشتم. اما ستیز و تقابل همیشگی را می دیدم. ستیز ماشین ها با هم، با عابر های پیاده. دعوای مسافرها  با راننده ها (راستی کرایه ها را همان روز باز گران کرده بودند؟ یا فقط راننده ی ما دلش اینطوری خواسته بود؟). تقابل گشت ارشاد با بی حجاب ها. بی حجاب ها با محجبه ها. جنگ روزه خوارها با تشنگی ِ تحمیلی.  تقابل سنت با مدرنیته. ستیز من با خودم.

باز هم گذشت. بیست و چهار ساعت بعدتر، تازه رسیده بودم مادرید. از فرودگاه مستقیم آمدم به مرکز شهر، برای انجام کاری. شهر مثل همیشه آرام بود. آرام. ماشین ها بوق نمی زدند، چون نیازی نبود. با هم و با پیاده ها ستیزی نداشتند. تقابلی هم اگر بود، تفاوت این تصویر با تصویر بیست و چهار ساعت قبل تر بود. اینجا سنت و مدرنیته در خواب بودند. انگار قرن ها پیش کارشان با هم تمام شده.

اما از ورای همه ی این چیزهای قابل دیدن، موقعی که توی پیاده رو منتظر ایستاده بودم، یک لحظه سرم را بلند کردم و مسجمه ی مریم مقدس را دیدم، بر بالای ورودی یک صومعه. بالای مسجمه هیچ چیز جز آسمان آبی نبود. «خدا بود و دیگر هیچ نبود.»

Read Full Post »