Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژوئن 2012

تازگی ها یک جوری شده ام. فکر کنم باید بروم خودم را به روانپزشک نشان بدهم. معمولاً شب ها اتفاق می افتد؛ یک جورهایی می شوم؛ احساس می کنم ذهنم سرحال و آماده است. روزنه های ذهن ام کاملن باز هستند و آماده ی جذب. بدنم هوشیار است. برای یادگیری کاملن آماده ام. به قول اینها حسابی «شارپ» هستم. خب اینها علائم عجیبی است برای من که هنوز هم نمی دانم چه بر سر توان ذهنی ام در سالهای اخیر آمده: در یک سری جنبه ها پیشرفت کرده (مثلن پیچیدگی و پرداختن به جزئیات مسائل ذهنی. به قول اینها elaborate شده) ؛ در یک سری جنبه ها بدتر و بدتر شده (مثلاً یک انواعی از حافظه. همه اش نه ولی یک سری از انواع حافظه. که فکر کنم متاثر از مورد بعدی باشد: تمرکز!) و در یک سری از جنبه ها گاهی خوبتر شده گاهی بدتر (سینوسی!) مثل تمرکز و توجه که گفتم. و به نظرم این یعنی مثلن توان انجام محاسبات کمّی ام هم با همین بالا پایین رفتن ها، زیاد و کم شده!

می دانم «سوسول بازی» به نظر می آید ولی گفتم بروم پیش روانپزشک ببینم آقا چه بر سر این حافظه و تمرکز ما آمده و چکارش می شود کرد؟ از بخت بد تا همین چند ماه پیش بیمه ی خصوصی داشتیم و پول لازم نبود بدهیم برای این «سوسول بازی ها». از ابتدای امسال دولتِ در تقلای اسپانیا برای کاهش مخارج گفت دانشگاهها بورسیه هایشان را بیمه خصوصی نکنند، همان دولتی را بدهید بروند ته صف! خلاصه چند هفته پیش که رفته بودم مرکز بهداشت با بیمه دولتی و درخواست مشاوره برای این «سوسول بازی»ها دادم، خانم دکتر یک نگاهی بهم کرد؛ گفت متاسفم ما فقط برای مسائل حاد شما را می فرستیم پیش روانپزشک. (و این یعنی اگر می خواهی خودت برو پیش روانپزشک خصوصی یک شصت هفتاد یورویی برای هر جلسه پیاده شو). خلاصه ما هم گفتیم این سوسول بازی ها از اولش هم به ما نیامده بود. برویم بیل مان را برداریم باغچه را بیل بزنیم، که کار درمان همه ی بیماری های روانی/ فکری ست!

حالا که بحث به اینجا رسید بی انصافی است جمله ولتر را کامل ننویسم: هر زمان احساس می كنم كه درد و رنج و بیماری می خواهد مرا رنجه كند و آزار دهد، به كار پناه می برم. كار، بهترین درمان دردهای من است. -فرانسوا ولتر

Advertisements

Read Full Post »

ممتحن بودن همیشه برایم لذتبخش بوده.  شاید به خاطر احساس قدرتی که بهت دست می دهد. مثل الان که سر امتحان پایان ترم سی و هفت نفر دانشجوی بخت برگشته ی سال اول ایستاده ام. معمولن هم نمی گذارم تقلب کنند. از قیافه هایشان هم می فهمم که بعضی هایشان حسابی ازم بدشان می آید به خاطر همین سخت گیری (وظیفه ای که دانشگاه بر عهده ام گذاشته).
داشتم فکر می کردم چرا سخت گیری می کنم و نمی گذارم تقلب کنند؟ اگر بی خیال باشم هم برایشان محبوب خواهم بود و هم اینکه راحت به کار خودم می رسم (کتابم را می خوانم یا وبلاگم را می نویسم و مثل الان هی مدام سرم را بلند نمی کنم که بهشان بفهمانم حواسم هست). از این جواب های استاندارد و تکراری مثل «نمی گذارم تقلب کنند چون وظیفه ام این است و من خیلی وظیفه شناس و خوب و درستکار هستم؛ لطفن برایم کف بزنید!» که بگذریم؛ یک پاسخ دیگر دارم: نسبت به اینکه از چیزی کوتاه بیایم تا برای دیگران محبوب شوم حساس ام. اینکه بخشی از هویت یا عقایدم را نشان ندهم از ترس اینکه از چشم دیگران بیافتم. شاید گاه در این کار افراط هم کرده ام.  مواقعی بوده که طرف  مقابلم من را تحسین می کرده چون فکر می کرده من خیلی «مدرن و روشنفکر» هستم. بعد من عمدن چشمه هایی از «مذهبی بودن» و در نتیجه پایبندی به چیزی از جنس سنت را بهش نشان داده ام و از چشم اش افتاده ام. دقیقن برعکس اش هم اتفاق افتاده. رفقا یا آشنایان مذهبی ام دیده اند که لزومن به هرآنچه در مذهب آمده پایبند نیستم و پیش خودشان برایم تاسف خورده اند. هر چند، می دانم، همیشه هم اینقدر شجاع نبوده ام. خیلی وقت ها هم محتاطانه و محافظه کارانه و مصلحت اندیشانه، آن بخشی از افکار یا عقایدم را که آشکار کردنش ضرورتی نداشته پیش خودم نگه داشته ام. اما زیاد نمی توانم به این محافظه کاری ام ببالم. بر عکس؛ آن «پته ی خود را روی آب ریختن» ها باعث افتخارم است. این دقیقن اسم اش «آزادی» است و لازمه اش این است که دیگران در مورد شما قضاوت نکنند و ترس از مورد قضاوت واقع شدن را در شما ایجاد نکنند. این آزادی چیزی است که در اروپا دیده ام و یاد گرفته ام و در میان هم میهنان (از هر قشر و گروه فکری)  زیاد ندیده ام.
با این همه، به حال آن کسانی غبطه می خورم که آن قدر فردیت قوی ای دارند که حتی در جامعه مملو از انواع قضاوت کردن ها؛ هیچ عین خیالشان نیست کی چی می گوید و چی فکر می کند؛ و همیشه همانی هستند که هستند. این طوری «آزاد» بودن خیلی هنر می خواهد. گفتنش آسان است ولی پای عمل که برسد می بینید خیلی هم ساده نیست.

Read Full Post »

گفتگوی درونی

نه، نه، اون مسئله رو فعلن ولش کن. حالا که چی هی بهش فکر می کنی؟ همین الان، همین لحظه ی ساده رو کامل ِ کامل درک کن. اگه درک نکنی از دستت رفته.. آهان… بازم بیشتر. خوبه.  همینطوری ادامه بده.. بال در بیار. بپر!

Read Full Post »

همین که (حداقل) یک نفر در زندگی ات باشد که وقتی پیغام محبت آمیز اش را می خوانی لبخند بزرگی روی صورت ات نقش ببندد، یعنی اینکه لحظاتی در زندگی ات هستند که به حد کمال ارزش زیستن دارند!

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد +

با دوست/ به یاد دوست/ در یاد دوست

Read Full Post »

من اصطلاحی دارم به نام «سندروم اوشگول شدگی دور از وطن». این سندروم موقعی بروز پیدا می کند که شما اولاً: بیش از شش ماه متوالی خارج از ایران باشید ثانیاً: زمان زیادی در روز را با افراد و/یا در معرض محتوای فرهنگی غیر ایرانی سپری کنید. در این حالت شما اوشگول شده اید و بنده هم شرمنده ام که کلمه ی مناسب تری برای توصیف این سندروم پیدا نکرده ام : )

در این حالت، شوخی ها و جوک های شما به حد پایینی از بامزگی نزول می کند. شما بچه مثبت تر از قبل شده اید و همه اش فکر می کنید همه چیز باید از راه قانونی/عقلانی پیش برود و اگر پیش نرود تعجب می کنید. در صحبت کردن روزمره فارسی عباراتی که عیناً از زبان بیگانه (در اینجا اسپانیایی) ترجمه شده اند به کار می برید. مثلن در پاسخ دوستتان که دستش لرزیده و لیوان چایی را رویتان ریخته می گویید «نگران نباش» ( به جای «بی خیال چیزی نشد»). وقتی برای تعطیلات به ایران بروید رفقایتان شما را به خاطر همین چیزها دست می اندازند و شما رسمن بساط تفریح و خنده شان را فراهم کرده اید.

تنها راه مداوای این مشکل هم اقامت کافی در ایران است به شرطی که شامل به روز شدن و مطلع شدن از شوخی ها و اصطلاحات جدید باشد. متاسفانه این اختلال بازگشت پذیر است و علاج قطعی ندارد.

احتمالن لازم نیست ذکر کنم که نگارنده این سطور در حال حاضر به این مشکل مبتلاست!

Read Full Post »

*

ظرف بیست و چهار ساعت دو تا اتفاق افتاد که قشنگ انرژی روحی ام را تخلیه کرد. یکی مشاجره با یکی از دو تا استاد راهنمام، و دیگری هم خبر اینکه یک نفر که قرار بود با هم پروژه ی مشترکی انجام بدهیم وقتی دید گزینه ی بهتری هم دارد به راحتی «زد زیرش» و احتمالن به خاطر زیرکی اش الان به خودش می بالد. با خودم گفتم توی زندگی روزمره ایران (تهران) از این اتفاق ها حتمن زیاد می افتد. خیلی زیاد شنیده ام از آدم هایی که قولشان را نگه نداشته اند، دروغ و فریب و ریا چاشنی همه کارشان بوده و آن قدر هم باهوش نبوده اند که بدانند طرف مقابل دستشان را خوانده ولی از روی بزرگواری یا به دلایل استراتژیک(!) است که چیزی نمی گوید… به طور کلی می دانم اگر قرار باشد بروم تهران در زندگی روزمره با آدم هایی مجبورم روبرو شوم که با برخوردهای غیراخلاقی/ضداخلاقی شان انرژی روحی ات را قشنگ تخلیه می کنند. حالا از کجا باید دنبال منبع جایگزین انرژی بود؟ در همین بیست و چهار ساعت کذایی گفت و گوی لذت بخشی با دوست همدلی آن سر دنیا داشتم و الان هم کمی مولانا خواندم. این منبع های انرژی جبران آن از دست رفته ها را می کند!

اینجاست که این حرفم نمود پیدا می کند: اینکه اگر ورای معقولات و دو دوتا چهارتای زندگی روزمره (مثلاً سود و ضرر در یک کسب و کار) چیز دیگری از جنس عشق و دیوانگی در سرت نبود احتمالن زندگی کردن خیلی سخت می شد.

Read Full Post »