Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for مه 2012

– امروز عصر قبل از خروج از محوطه دانشگاه علی رغم خستگی و عجله  رفتم و در انتخابات رئیس دانشگاه شرکت کردم. اول مردد بودم. ولی بعد گفتم احتمالن تا چند سال قسمت نشود در هیچ انتخاباتی به عنوان شهروند ایران رای بدهم! بگذار اینجا از حقم استفاده کنم.
از بین سه کاندیدا هیچ کدام را نمی شناختم. رئیس قبلی دانشگاه چند ماه پیش بعد از یک دعوای کاری با وزارت علوم اسپانیا (یا شاید دولت محلی آندلس، مطمئن نیستم) استعفا داد. کلّن ریاست دانشگاههای دولتی در اسپانیا پستی به شدت سیاسی است و رقابت برایش زیاد است. من حتی وقت نکرده بودم برنامه ها و کارزار تبلیغاتی کاندیداها را نگاهی بکنم یا از استاد راهنمای عزیز بپرسم به کی رای بدهم؟ گفتم سفید می اندازم. در «کابین» مخصوص نوشتن رای اما تعرفه عادی مثل انتخابات های ایرانی خودمان نبود. سه دسته برگه بود، روی هر کدام اسم یک کاندیدا بود که انتخاب می کردی و توی پاکت مربوطه می گذاشتی و از کابین نصفه نیمه (پارتیشن!) میامدی بیرون تا رای را بیاندازی داخل صندوق. خلاصه من هم فقط یک پاکت خالی را برداشتم درش را بستم. مسئول پای صندوق خواست مطمئن شود درست انجام داده ام، پاکت را گرفت دید لاغر است! گفت رای را تویش گذاشته ای دیگر؟ گفتم نه رای ام سفید است. هر دو لبخند زدیم. رسمن حال کرده بودم از تحویل گرفته شدنم در فرآیند انتخابات و از متعهد بودنم به مشارکت!

– تا الان در مقابل این فکر که دسته ی «روزمره» در نوشته های وبلاگ داشته باشم مقاومت کرده بودم. تا همین چند ثانیه پیش : )

Read Full Post »

امروز وقتی از در باشگاه ورزشی ام آمدم بیرون یک لحظه احساس کردم همه چیز به طرز هراسناکی خوب و آرام است. اینجا؛ یعنی شهر کوچکی در حومه ی سه‌ویا، مرکز ایالت آندلس در جنوب اسپانیا؛ همیشه همینطور بوده است: آرام تمیز و خلوت. شهری با خیابان کشی های منظم، رفت و آمد آرام ماشین ها، عابرها و دوچرخه سوارها، –بدون اغراق یادم نمی آید در این همه مدت که در این شهرکوچک ساکنم صدای بوق شنیده باشم- نخل های بلند، آسمان به غایت آبی، خانه های دوطبقه تراس دار با رنگ آمیزی های شاد و هماهنگ، کاشی کاری های سنتی «سه‌ویا»یی در ورودی خانه ها، و حالا هم که نسیم خنک و روح افزای بهاری…
به همه ی اینها اضافه کنید مردمی را که خلق و خوی گرم و مدیترانه ای دارند؛ که به قول این دانشجوی توی فیلم مستند آلبرتا «به معنای واقعی کلمه نایس هستند»، که همه ش لبخند تحویلت می دهند. نه از این لبخند «مارکتینگ»ای ها که در فروشگاهها و کمپانی های بزرگ ابرشهر ها تحویل مشتری می دهند؛ لبخند واقعی. همه اهل بگو و بخند هستند. وقتی برای فرستادن بسته ای می روی اداره پست بسیار محتمل است متصدی باجه که اصلن نمی شناسدت باهات شوخی کند و بگویید و بخندید. اصلن انگار بدون شوخی کردن امورات این ملت نمی گذرد! هر اداره ای که کار داشته باشی خیالت راحت است که مسئول مربوطه دارد تمام سعی اش را می کند که کار ت را راه بیاندازد (بگذریم از اینکه سیستم بوروکراتیک گاهی زورش می چربد و کارت خیلی دیر راه می افتد؛ این خودش داستان دیگری است که شاید بعدن درباره اش نوشتم).

عکس را از داخل واگن مترو گرفته ام

اما امروز یک لحظه با دیدن این شهر ساکت و آرام هراس برم داشت؛ و هنوز دارم فکر می کنم چرا؟

چند هفته ای است همه ی فکر و ذکرم معطوف ایران و خانواده ام و آشنایانم در آنجاست. از قبل تر ش تصمیم گرفته بودم ایران رفتنِ این بارم با دفعه های قبل فرق داشته باشد: این بار بعد از حدود نه سال می خواهم مدت طولانی بمانم. یک سال، بیشتر یا کمتر. برای اولین بار بدون اینکه بلیط برگشت توی جیبم باشد می روم. دیگر نمی خواهم تهران بودنم مثل توریست های دست توی جیب باشد و به به و چه چه کنم و دعوت شوم به این مهمانی و آن مهمانی به صرف قورمه سبزی و زرشک پلو! قرار است بروم آنجا که مدتی «زندگی کنم». مثل بقیه ده-دوازده میلیون ساکن تهران. دود و آلودگی بخورم، توی صف بانک نگران این باشم که کسی جلو نزند، اینترنت ام کند باشد و از سانسوری که بالای سرم است اعصابم خورد شود، از آدم های بی اخلاق و ضد اخلاق اش دلم بگیرد و …

با این همه بعید می دانم آن هراس ای که در پاراگراف اول گفتم ربطی به این داشته باشد که به زودی راحت و امنِ اینجا را با تهران عوض می کنم. خوب که درون خودم را واکاوی می کنم؛ می بینم احتمالن این هراس دقیقن همان چیزی است که باعث شده مختارانه تصمیم بگیرم سال آینده را ایران باشم. تصمیم ام آگاهانه بر این بود که بروم ایران و با دغدغه ها و مسائل زندگی آنجا درگیر شوم. نمی دانم فایده ی بیرونی اش چیست و چه چیزی را می توانم تغییر دهم اما در اینکه باید بروم شکی ندارم.( دلایل شخصی دیگری هم هست که جای گفتن اش نیست و بحث را بیراهه می برد). انگار هراس ام از آن است که به این زندگی شیک و آرام و بی دغدغه ی اینجا خو بگیرم و راضی شوم و یادم برود که قول و قرارهایی داشته ایم. که قرار بوده حداقل بخشی از توان مان صرف دیگران شود. که خوشی هایمان ما را از ناخوشی دیگران غافل نکند.

صادق باشم… این هایی که نوشتم معنی اش این نیست که مایلم همه ی عمر ایران زندگی کنم. این ها فقط مکتوب کردن دغدغه هایی بود که ظاهرن قرار است  باعث شود تردید اینجا ماندن/نماندن را من و امثال من برای سالها به دوش بکشیم و هر از چند گاهی از ورای روزمرگی شیک و آرام و بی دغدغه مان به یاد بیاوریم که قولی داشته ایم و قراری.

کس ندانست که منزلگه مقصود کجاست
آن قدر هست که بانگ جرسی می آید

Read Full Post »

والّا زمان ما …

یادم باشد بعدها برای نوه هام تعریف کنم که «زمان ما» هیجان و انتظار و تب و تاب  فقط برای نتیجه ی مسابقات فوتبال نبود، بلکه نتیجه ی مذاکرات هسته ای خیلی برایمان مهم تر بود! حتی مهم تر از قهرمانی های فوتبال. یادم باشد برایشان بگویم چطور پدربزرگ و هم‌قطاران اش دلخوش به «اندکی گشایش» در بن بست هسته ای بودند تا آینده ی خودشان را -که ناچار به آینده ممکلت شان گره خورده بود- اندکی روشن تر ببیند.

یک نکته ای همین طوری: دقت کرده بودید دور بعدی مذاکرات «سوم خرداد» (سالروز آزادسازی خرمشهر) در «بغداد» برگزار می شود؟ کاش این بار تصمیم گیرنده ی ایرانی اشتباهی را که بعد از پیروزی سوم خرداد 61 مرتکب شد (یعنی ادامه ی رویارویی و تقابل) تکرار نکند.

Read Full Post »

دنبال رد پای خودم می گردم در آدمهای اطرافم. هر چه بیشتر می گردم، کمتر می یابم. به مجرد اینکه از جستجو دست می کشم، در آینه ی صیقلی قلب هایشان خودم را می بینم.

Read Full Post »

به رغم نوشته ی قبلی و نوشته های متعدد دیگری که روشنی و مثبت اندیشی درون‌مایه شان بود؛ به رغم همه‌ی اینها؛ هنوز مطمئن نیستم این زندگی ارزش زیستن داشته باشد (هرچند نقیض اش را هم مطمئن نیستم)… گاهی غم ها و دردها گنده تر از هیکل ات می شوند و بار سنگین را شانه هایت هیچ رقمه تاب نمی آورند. در این حالت اگر شانس بیاوری، رابطه ات با خدا تقویت می شود. همان داستان همیشگی که مضطرّها و بیچاره ها به سوی خالق توانا روی می آورند و دل های شکسته بهتر پذیرای ایمان آسمانی است. (و باز همان داستان همیشگی که کشتی نشستگان تا زمانی که اوضاع خوب است در شادی و غرور خودشان را بی نیاز از تضرع و زاری و بندگی می دانند و به محض اینکه دریا طوفانی شد همگی وحشت زده دست به دعا می برند)… اما حالت دیگر؛ آن است که شانس نیاوری و نه تنها زیر بار دردها و غم ها رنجور شده باشی بلکه ایمان و رابطه ات با خدا هم تقویت نشود (یا وجود نداشته باشد که بخواهد تقویت شود) . در این حالت ممکن است چیزهای معنوی (غیر مادی) دیگری مثل رابطه ات با انسانهای همدل و مهربان یا اعتقادت به انرژی های مافوق طبیعی و امثالهم تقویت شود. اما من یکی اگر ( به فرض) روزی در این حالت آخر باشم مطمئن ام که چنین زندگی ای ارزش زیستن ندارد.
می شود پاراگراف بالا را این طوری خلاصه کرد: اگر بی درد و غم باشی احتمالن بدون خدا هم می توانی زندگی دنیایی ای داشته باشی که ارزش زیستن داشته باشد. اما اگر درد و غم وجود داشته باشد (که در اکثر مواقع این طور است) فقط بودن خدای لایزال می تواند ارزش زیستن زندگی را توجیه کند. اگر خدایی وجود نداشت این زندگی ارزش زیستن نداشت.

Read Full Post »