Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for مارس 2012

تو این دوره زمونه ی اینترنت و سطحی شدن مطالب و تند و سرسری شدن خوندن هامون؛ و باز تو این دوره زمونه ای که جوون ایرانی کلّن حوصله موصله نداره و کل یوم خسته اس؛ آدم باید خیلی اوشگول باشه که وقت و انرژی بذاره یه متن جدی و طولانی بنویسه بذاره توی فیس بوک! (اونم فیس بوک!) بعد انتظار داشته باشه به غیر از چند تا رفیق خوره اش کس دیگه ای کامل خونده باشدش…
من اون آدم اوشگوله م… بد دوره زمونه ای شده شوکت خانوم جون. اون تره ها رو بده به من بذارم تو سینی…

Advertisements

Read Full Post »

در بیابان

ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی
کاین ره که تو می روی به ترکستان است

(در اینجا سعدی GPS ش رو در می آره و به اعرابی نشون می ده)

Read Full Post »

فیض روح القدس ار باز مددفرماید
دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد

و خلاصه «دست» زیاد میشه

Read Full Post »

عهد شکنی عصبانی ام می کند. صرف نظر از اینکه موضوع قول و قرار چی باشد، همین که طرفم عهدش را می شکند بسیار عصبانی ام می کند. در کل مدل عصبانیتم از آن «انباشته شدنی» هاست. یعنی چون خیلی صبور هستم اول هیچ نمی گویم. بعد عصبانیت ها جمع می شود؛ جمع می شود و یک روز با کوچکترین مقداری که به انباشته ی عصبانیتم اضافه می شود، از آستانه ی تحملم رد می شود و از کوره در می روم.

مسلمن راه بهتر آن است که نگذارم انباشته شود. برای همین باید هرچه زودتر با همخانه ام صحبت کنم. (مرد-38 ساله- اسپانیایی). قرارمان از روز اول این بوده که در خانه سیگار نکشد مگر روی تراس یا در حیات خلوت. صبح دیدم آقا با دوست دخترشان در آشپزخانه دور میز بساط دود راه انداخته اند. دوست دخترش دستپاچه شد و گفت آخ حواسم نبود دارم سیگار می کشم… بروم در را باز بگذارم. فقط قیافه ی درهم گرفتم و رفتم. الان هم دیدم اتاق نشیمن را دودخانه کرده اند. با اینکه در کل مرد خوب و مظلومی است ولی این جور رفتارهایش را باید پیش بینی می کردم. هی گفتم طفلک زن ش مرده و مدتی افسردگی داشته (آن طور که از صاحب خانه شنیدم)، و مراعات کردم.

خوب که فکر می کنم می بینم علت عصبانیتم فقط عهد شکنی اش است. وقتی عهد می شکنی یعنی طرف مقابلت را به هیچ گرفته ای.  وگرنه اولن دود سیگارشان مدت زیادی نمی ماند چون در و پنجره ها را باز می گذارند. ثانیاً وقتی من باشم سیگار روشن نمی کنند. ثالثاً من چندان مشکلی با دود سیگار (مثلن در جاهای عمومی یا جمع دوستان) ندارم! می خواهم بهش بگویم رفیق یا قول نده، یا اگر می دهی پایش بایست. اگر می خواهی از امروز همه قول و قرار های خانه را لغو می کنیم؛ عشقی و هردمبیل و مثل انسانهای اولیه دور هم زندگی می کنیم. روزهای تعطیل هم که سوپرمارکت بسته هر کس زورش بیشتر بود آن یکی را می پزد، می خورد : )

Read Full Post »

– اگر بخواهم سال 90 ام را خلاصه کنم؛ سالی بود که آونگ فکرم بین جدی گرفتن زندگی ملموسِ واقعیِ بیرونی از یک طرف و ادامه دادن زندگیِ سرخوشانه ی خیالاتیِ احساسی از طرف دیگر در نوسان بود (تا اینجایش البته مختص سال 90 نیست و همیشه همین طوری بوده)؛ و در نهایت بیش از گذشته به سمت اولی متمایل شد (این مختص سال گذشته بود!).

– عجیب نیست که اصلاً حس و حال نوروز ندارم. احتمالن هیچ کار خاصی هم نکنم. چهارشنبه سوری هم مخصوص مادرید بود نه سه ویا (و نه حتی تهران، موقعی که بودم!). اما راضی ام. گهگاهی روی فیس بوک عکس هایی که رفقا می گذارند را می بینم و دلم هوس عید های ایران را می کند اما کم کم نوستالژی هایم دارند سربراه و کم جان می شوند! اینطوری خوب است. بدون نوستالژی، زمان  تند و زمخت می گذرد، اما نوستالژیِ زیادی قوی هم دمار از روزگارت در می آورد.

– در ماههای گذشته یک جمله پای ثابت گپ زدن هایم با دوستان در باره ی اصل زندگی بوده : » زندگی… دیگه کم کم قلق اش دستم اومده.»

– با همین فرمون ادامه بده هویج …

Read Full Post »

در ستایش کرگدن

دانشجوی ترکیه ای وسط صحبت مان درباره احتمال جنگ در ایران با صراحت گفت امیدوارم جنگ نشود خصوصاً اینکه متاسفانه ایران همسایه ترکیه است [و احتمال دارد جنگ به جاهای دیگر هم کشیده شود…]
مثل این بود که به من بگوید می دانم احتمال دارد وبا بگیری؛ متاسفانه واگیردار است و من هم در کلاس باید نزدیک تو بنشینم!
یکی از مشکلات ایرانی بودن این است که وبا گرفتن ات برای خارجی ها عادی و بی اهمیت است. اما خوبی اش این است که پس از مدتی مثل کرگدن پوست کلفت می شوی و نیازی به دل سوزاندن اطرافیان نخواهی داشت!

پ.ن: من هم مثل خیلی از شما اخبار را دنبال می کنم. کماکان بر این باورم که احتمالن در کوتاه مدت و میان مدت هیچ جنگی اتفاق نخواهد افتاد. و برای تخمین بلندمدت (از شش-هفت سال دیگر به بعد) هیچ کداممان اطلاعات لازم را نداریم پس نمی توانیم پیش بینی کنیم.
پ.ن 2:  «دل قوی دار که بنیاد بقا محکم از اوست»

Read Full Post »

رهایی از «تهمت هستی»

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد
باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

حافظ

دوست می تواند:
– معشوق؛
-معبود؛ (برای انسان خدا باور)
-یا فرد دیگری باشد که شایسته دوستی است.

هر سه ی این ها این امکان را به تو می دهند که از خودبینی و خودخواهی و خودمحوری خلاصی پیدا کنی. هر چند با درجات متفاوت. برای معشوق حاضری همه چیزت را فدا کنی و فقط و فقط خوبی او را می خواهی. در کنار معبود (به فرض که خدا باور باشی) خودت را فراموش می کنی و در ذات نامتناهی ای که می دانی هست، غرق و محو می شوی. حتی در کنار یک رفیق صمیمی و همدل هم همیشه این امکان را داری که آماده ی فداکاری و بخشش بی چشمداشت باشی؛ یعنی از خودبینی و خودخواهی فاصله بگیری.

حتی اگر مثل بعضی از فلاسفه «بودن» را به خودی خود «رنج» بشماری، دوستی این سه دوست فرصتی است برای اینکه از «رنج ِ بودن» ولو برای مدتی رها شوی… یک بار دیگر ببینیم حافظ چی گفت:
«اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد / باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود»
بقیه ی اوقات صرف خودبینی و خودکامی یا اندیشه های بیهوده ای شد که راه به جایی نبرد…

خدا را به جان خراباتیان / کزین تهمت هستی ام وارهان
به میخانه ی وحدتم راه ده/ دل زنده و جان آگاه ده

«تهمتِ هستی» هم عبارت تامل برانگیزی است نه؟ قسمتی از ساقی نامه رضی الدین آرتیمانی است که من بسیار دوست دارم و تقریباً نصف اش را حفظ کرده ام.

Read Full Post »