Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for فوریه 2012

خب سوال بعدی

– خب، هویج جان، شما یه کم از خودت برامون بگو
– برای آشنایی بیشتر با افکار و شخصیت بنده، لطفن به وبلاگم به آدرس دبلیو دبلیو…

[در جواب پدر عروس. جلسه ی خواستگاری. مثلن]

Read Full Post »

یک دوست کلمبیایی دارم که پریروز نوشته ی کوتاه زیر را درباره اش نوشتم و گذاشتم که بعدتر ارسال کنم.

یک دوست خارجی ام زیر نوشته ی فیس بوکی دوست دیگری که درباره مرگ ویتنی هیوستون است چیزی نوشته که انگلیسی اش می شود مثلاً «what a big loss!» و با ده-بیست تا علامت تجعب بعدش، شدت اندوه خودش را نشان داده.

آن وقت شماها می گویید چرا با خارجی ها از یک حدی بیشتر رفیق نمی شی!

اما دیروز در یک مهمانی همین دوست حرف هایی می زد که باعث شد بفهمم تصمیم ام درباره ی نگه داشتن حد دوستی با این جور آدمها – یعنی آدم هایی که فضای ذهنی خیلی متفاوتی از من دارند- اشتباه بوده. آمد یک کاره از من راجع به «رومی» (مولانا) پرسید. گفت همینجوری روی اینترنت درباره اش می خوانده و حسابی علاقه مند شده. یک نفر دیگر به بحث اضافه شد، این دوستمان آن قدر خوب «وحدت وجود» و «عشق به بیان مولانا» را برایش توضیح داد که لذت بردم. عشق عمومی، عشق به همه آدم ها. دیدم واقعن این که می گویند پیغام مولانا برای همه ملت ها و همه ی زمان هاست از آن تعارفات و اغراق های ما ایرانیان نیست بلکه واقعیت است.
«ملت عشق از همه دينها جــداسـت / عاشقان را مذهب و ملت خداست»

و نیز دیدم باید تجدید نظری در «جدی نگرفتن» دوستی هایم با غیر ایرانی ها بکنم. در فیس بوک آن قدر به فارسی پست کرده ام که حدس می زنم بیشتر دوست های خارجی «هاید»ام کرده اند! حق هم دارند بندگان خدا! درست است که همیشه حرف ها و دغدغه هایی خیلی درونی و عمیق هست که فقط یک رفیق شفیق ایرانی می تواند بفهمد، ولی دوست های غیر ایرانی هم برای باز شدن/ماندن نگاه ام به دنیا و آدمها خیلی لازم اند!

علاوه بر این، آن نوشته ام که درباره ویتنی هیوستون است بعد از نوشتن به نظرم غلط آمد. یعنی چه اشکالی دارد مرگ آن خواننده برای کسی «ضایعه ی بزرگی» باشد، هر چند برای من نیست. اگر کارهای آن هنرمند روح (عده ای از) آدم ها را صیقل می داده و به نیکویی ها متوجه می کرده حتمن مرگ اش ضایعه ی بزرگی است.

*

بی ربط به بالایی: دیشب رفتم استادیوم تیم سه ویا میزبان اوساسونای جواد نکونام بود و دو هیچ برنده شد. نکات قابل یادداشت: 1. جواد نکونام واقعن در تیم اش نقش کلیدی داره و دیشب تاثیرگذارترین بازیکن اوساسونا بود. 2. فشار تشویق ها و سر و صداهای سه ویایی ها در طول نود دقیقه امان اوساسونا را بریده بود. یادم هست یک باد خود نکونام در برنامه نود راجع به تماشاگران تیم بتیس (تیم دیگر شهر سه ویا) می گفت. 3. تماشای فوتبال در استادیوم از طبقه بالا خیلی بهتر از طبقه پایین است چون دید بهتر و مسلط تری داری. این را هم دیشب بعد از یک عمری استادیوم رفتن یاد گرفتم چون هر نیمه ی بازی را از دو جای مختلف نگاه کردم.

Read Full Post »

زندگی با به دنیا آمدن آدمها شروع نمیشود، اگر چنین بود هر روز غنیمتی بود. زندگی خیلی بعد شروع میشود، و گاهی هم خیلی دیر. تازه اگر حرف آن زندگیهایی را نزنیم که شروع نشده تمام می شود…

 – ژوزه ساراماگو

      “Life begins at the end of your comfort zone.”

Neale Donald Walsch –

Read Full Post »

داروی ضد روزمرّگی.

Read Full Post »

«اوه اوه ایران!». خانم میانسال اسپانیایی –منشی بیمارستان- تا نوشته ی روی کارت اقامتم را دید این جمله از دهانش پرید بیرون. با این که به برونگرایی ِ گاه افراطی و «جیغ جیغو» بودن خانم ها و مردم اینجا عادت کرده ام باز واکنش اش به نظرم کمی عجیب بود. بعد خواست سر صحبت را باز کند گفت خب حتمن تو که آمده ای اینجا و همه چیز آرام است راضی هستی…؟ گفتم چه طور مگر، به خاطر اخبار روز؟ گفت آره. تلویزیون داشت آن ناوهای جنگی را نشان می داد، به پسرم که می خواست مسافرت کند گفتم فقط اینجا (ایران) نرو…

در حرف های خانم منشی ذره ای توهین یا تحقیر نبود. فقط صداقت بود. نظرم را پرسید، گفتم اوضاع آنقدر ها هم بد نیست و اخبار رسانه ها زیادی شلوغ اش کرده اند. برایش قابل باور بود.

کارم را راه انداخت. تشکر کردم و آمدم بیرون. حرف های آن خانم اما از سرم نمی رفت بیرون. «حتمن آمده ای اینجا که همه چیز آرام است…». توی پیاده رو راه افتادم. یک چیزی پای گلویم را گرفته بود. «آمده ای اینجا که آرام است…». به خودم آمدم دیدم غرق افکارم دو سه تا خیابان را زیادی رد کرده ام و اشتباه رفته ام.

با خودم فکر کردم من که در حالت عادی (صلح) علاقه ای به زندگی دائمی در ایران نداشتم، اگر جنگ بشود احتمالاً ماندن در اینجا هم برایم دشوار می شود. چطور خودم را راضی کنم؟ آیا این بزدلی و عافیت طلبی نیست که «بمانم اینجا که همه چیز آرام است»؟ فرض می کنم مثلن تمام خانواده و اقوام درجه یک ام هم آمدند این طرف آب. بعد چی؟ آن موقع اگر جنگ شد باید انتخاب کنم بین ماندن دراینجا و قبول کردن این برچسب «بزدلی»؛ یا رفتن به ایرانِ در حال جنگ برای کمک به مردمی که بیشترشان را حتی دوست نمی دارم. انتخاب سختی است.خیلی سخت.  یک «اصغر فرهای» می خواهد که بیاید از این دوراهی سخت یک فیلم بسازد و جایزه بگیرد..نمی دانم کدام یک را انتخاب خواهم کرد ولی قلباً دعا می کنم و منطقاً امیدوارم که هیچ جنگی اتفاق نیفتد…

پی نوشت:  بی ربط و با ربط، این کار زیبای گروه دنگ شو را روی این غزل مولانا گوش بدهید و «بد به دل راه ندهید»!

Read Full Post »

گفته بودم باید بنویسم وسط های دیدن فیلم «بانوی آهنین» چی در سرم می گذشت.
فیلم روایت زندگی مارگارت تاچر اولین نخست وزیر زن بریتانیاست که در دهه هشتاد میلادی این سمت را بر عهده داشت. مریل استریپ به خاطر بازی در این نقش نامزد دریافت اسکار شده است.

در فیلم هایی که حول یک شخصیت محوری ساخته می شوند طبیعی است بیننده ناخودآگاه با قهرمان اصلی فیلم همراه و همدل شود. در این فیلم، با زنی  شجاع و پرکارهمراه می شوی که با سماجت و اراده ی فراوان ش توانست رقبای مردش را از میدان به در کرده و با نخست وزیر شدنش تعجب همگان را برانگیزد.

اما آن سکانس ای که درباره ش حرف می زنم، مربوط به درگیری نظامی بریتانیا و آرژانتین بر سر جزایر فالکند (در نزدیکی آرژانتین) است. جایی که مارگارت تاچر دستور حمله ناوهای ارتش بریتانیا به جزایر فالکند را می دهد و تصاویر واقعی از درگیری هم در لابلای صحنه های فیلم نمایش داده می شود. در نتیجه ی دستور او هزاران آرژانتینی از سرزمین خودشان آواره، کشته یا مجروح شدند . تا اینجایش با خودم می گفتم «بی طرف باش، به چشم یک واقعه ی تاریخی نگاه کن، لازم نیست در ذهن ات علیه مارگارت تاچر و بریتانیا جبهه بگیری». و در سکانس بعدی هم مارگارت تاچر برای خانواده های تک تک سربازان بریتانیایی که در جریان این حمله کشته اند نامه دلجویی می نویسد و از مرگ آنان متاثر می شود (ولی مسلماً نه از مرگ شهروندان/نظامیان آرژانتینی). صحنه ی بعدی جشن پیروزی بریتانایی ها را نشان می دهد که جزایر را تسخیر کرده اند. نمی دانم چه شد که در اینجا یک دفعه یاد نقش بریتانیا در تاریخ معاصر ایران افتادم؛ کودتای بیست و هشت مرداد، قراردادهای غارت منابع ایران؛ و امثالهم. اینجا بود که دیگر نتوانستم بی طرف باشم و از زورگویی و خودخواهی سران بریتانیا احساس نفرت کردم.

همه ی این ها را نوشتم که بگویم متاسفم که تا وقتی حرف از آرژانتین بود عین خیالم هم نبود. اما بحث ایران که شد زود «ظلم ستیزی» ام گل کرد. همانجا وسط فیلم این دوگانگی یقه ام را گرفت. به نظرم این هم همان مشکل ِ مسری نبودن ِ درد است که اتفاقن برای آدمی که از بند ملیت رها شده باشد باید مسری باشد. وگرنه احساسات میهن پرستانه را که همه دارند و هنر نکرده اند وقتی یک «هموطن» به ناحق کشته می شود ناراحت می شوند. هنر آن است که وقتی یک انسان –صرف نظر از ملیت و هویت اش- کشته می شود به همان اندازه ناراحت شوی.

تکمله: روی عبارت «بند ملیت» تاکید دارم. معنی اش اصلن این نیست که میهن ام را دوست ندارم. معنی اش آن است که ملیت را هم مثل خیلی چیزهای عاریتی و غیر اصیل دیگر مثل بندهایی بر روح و ذهن می بینم که تا از قیدش خلاص نشوی نمی توانی آزاد بیاندیشی.

Read Full Post »

*

…فقط خداوند و خود من آن چه را که در قلبم می گذرد می دانیم. دوست دارم سینه ام را بشکافم، قلبم را بیرون بکشم و در دستانم بگیرم تا همه بتوانند ببینند. زیرا کسی که خود را برای خویشتن آشکار کند، آرزو دارد دیگران هم درکش کنند. همه ی ما آرزوی دیدن نوری را داریم که پشت در است. دوست داریم این نور به میان اتاق، پیش روی همه بیاید.

(از: نامه های عاشقانه یک پیامبر؛ جبران خلیل جبران)

—-

* با بعضی از دوست ها هرهر و کرکر و گذران وقت کردن حیف است. حیف است فقط بنیشید جک بگویید و خل شوید و بخندید. با اینکه خودم پایه ی جک گفتن و مسخره بازی های گهگاه هستم؛ ولی حیفم می آید دوستی را که می شود باهاش حرف جدی و عمیق زد و به ضمیرش راه پیدا کرد؛ اینطوری به هدر بدهم. برای ما که دوستانمان در شهرها و کشورهای مختلف پخش اند، فرصت مصاحبت های اینچنینی زیاد پیش نمی آید. باید قدر دانست!

—-

* چند وقت است با اینکه روتین زندگی ام خوب و روبراه است، یک دفعه یک چیزی توی کلّه ام دنگ می کند که «قدر بدان!»؛ «زندگی کن!» ؛ «اینطوری نه! بیشتر زندگی کن! تا نهایت زندگی!»
یاد آهنگ جدید نامجو می افتم : … دوباره برنمی گردد دیگر جوانی.

Read Full Post »