Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژانویه 2012

یک نوع دیگه ی زندگی هم هست که توش تک لحظه ها حرف اول رو می زنن. همون تک لحظه هایی که شوق زندگی در عرض چند ثانیه به وجودت سرازیر می شه و زود هم می ره، همون چند ثانیه ای که باعث می شه یکهو قلبت تند بزنه؛ همون ها بهونه ی زندگی کردن ت می شن.

مطمئن نیستم، اما بعید می دونم اینطور زندگی ای ارزش زیستن داشته باشه. حداقل  می شه گفت با ایده آل خیلی فاصله داره.

پ.ن: به قول دوستی این وبلاگ داره به مجموعه ای از حرف ها درباره ی «اصل زندگی» تبدیل می‌شه. یک دسته ایجاد کردم به اسم «مسئله ای به نام زندگی» که بعدها با یک کلیک همه ی پست های این طوری‌م رو یکجا ببینم.

Read Full Post »

 اصلن تو ی نامجو می‌فهمی وقتی می‌خونی «یار یارُم بیا» با دل یک آدم ساده دلی مثل من چی‌کار می کنی؟ اصلن به عواقب کارهات فکر کردی؟ همین‌طوری برای خودت می‌خونی و می‌ری؟ حاجی حاجی مکّه؟ اون باباطاهر عریان هم هم‌دستته. با هم توطئه کردین که جَوون هایی مثل من روعاشق و بی‌چاره کنید. بی مروّت حداقل قبل از آهنگ ت یه هشدار بگذار که مثلاً: «این آهنگ شامل مواد به شدّت عاشق کننده است» یا «برای گوش دادن در نیمه های شب مناسب نیست» ، «با مسئولیت خودتان مصرف کنید». تو با اون صدای محزون ات؛ و اون باباطاهر هم از اون طرف هی تصویر سازی می‌کنه که «دو زلفونت بوَد تار ربابُم». شماها ما رو به این حال و روز کشوندید. ببینم؛ باباطاهر اصلن می‌فهمیده درس و مشق و عقل و مقاله و تز و پروپوزال یعنی چی؟ اون که همه‌ش کنار آب و پای بید می‌نشسته و طبع شعرش برای یار خوش اش گل می کرده. فردا استاد گفت فلانی چرا مقاله ت رو نفرستادی بگم چی؟ بگم آخه باباطاهر صدها سال پیش یه چیزی گفته؟

ولش کن. این حرفها به جایی‌ نمی رسه. بذار صدای آهنگُ زیاد کنم اینجاش قشنگه: «نسیمی کز بن آن کاکل آیه/ مرا خوشتر ز بوی سنبل آیه // چو شو گیرُم خیالش را در آغوش / سحر از بسترُم بوی گل آیه».

Read Full Post »

در دو ماه اخیر چهار تا فیلم خوب در سینما دیدم. اولی در جشنواره ی فیلم سه ویا: النا ساخت روسیه. برای علاقه مندان به سبک کارهای کیشلوفسکی به شدت قابل توصیه است. از آن فیلم ها که درون‌مایه ی فلسفی و ساخت هنری دارند و دوست داری لذت ش را مثل مزه ی یک غذای دلچسب آرام آرام مزمزه کنی. بعدن فهمیدم در بخش نوعی نگاه جشنواره‌ی کن برنده ی جایزه ویژه ی هیأت داوران شده. دوست دارم دوباره ببینم اش.

دومین فیلم، قتل عام رومن پولانسکی بود. تازه با دیدن این فیلم فهمیدم چرا اسم یک کارگردان اینقدر بزرگ می شود. ویژگی برجسته ی فیلم تکنیک اش بود هم در کارگردانی رومن پولانسکی و هم در فیلمنامه؛ که اقتباسی از یک نمایشنامه‌ی یاسمینا رضا بود.

سومین فیلم؛ درام عاشقانه «جین ایر» بود. اولش فقط به خاطر اصرار دوستم که کتابش را خوانده بود رفتم  سینما. اما بعد دیدم خود فیلم واقعن دیدنی است. پیش از این زیاد مشتری این جور درام های تاریخی/عاشقانه نبودم شاید چون صرفن موقعیت اش برایم پیش نیامده بود. اما الان این را هم حاضرم بار دوم ببینم.

اما فیلم آخر که دیشب دیدم «بانوی آهنی» با بازی مریل استریپ بود در نقش مارگارت تاچر اولین نخست وزیر زن بریتانیا. خود فیلم خوب بود هرچند از نظر هنری به نظرم پایین تر از سه مورد قبلی باشد. ولی باید در یک پست جداگانه بنویسم وسط های فیلم داشتم به چی فکر می کردم…

یک نکته ی قابل توجه در همه این فیلم ها موسیقی متن بود که در هر چهار فیلم خیلی استادانه انتخاب شده بود. این را هم تازه دارم می فهمم که چه قدر مهم است در تاثیرگذاری بر مخاطب. «النا» را تا پایان تیتراژ فکورانه نشستم چون موسیقی اش نمی گذاشت از صندلی جدا شوم. بعد از بیرون آمدن از سالن هم تا نیم ساعتی ذهنم فقط درگیر فیلم بود.

Read Full Post »

من دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت
بروم تا سر کوه
یک جایی نه چندان دور
آوایی است؛
که مرا می خواند

– وام گرفته از سهراب سپهری

Read Full Post »

* آخر شب توی مترو بودم. واگن من کاملاً خالی بود. داشتم با خودم حرف می زدم و دست ها را درست مثل موقعی که با کسی صحبت می کنم تکان می دادم. دیدم از واگن بغلی مردی دارد با دقت نگاه می کند. کاش می شد بهش بگویم: «آره داداش؛ حق با توئه. دیوونه م».

* این daydreaming آخرش یک کاری دست من می دهد. خیالپردازی کردن جزء جدانشدنی رفتارم از کودکی تا الان بوده و تا همین الان هم خیلی از این بابت ضربه خورده ام. روی کارم و درسم و غیره تمرکز نداشته ام . من خیال پرداز بودن را پذیرفته ام اما فقط می خواهم بتوانم مهارش کنم. این طوری خیلی اذیت می کند. اصلاً هم حرف آدم سرش نمی شود!

* امروز داشتم به ماندن در اسپانیا یا رفتن به ایران برای زندگی فکر می کردم. بعد دیدم صرف نظر از اینکه کجا باشم، چقدر شوق زندگی کردن دارم و چقدر هر دوی این کشورها می توانند این شوق را در من زنده نگه دارند. مطمئنم الان یک سری از دوستانم که این را می خوانند طعنه می زنند که فلانی نفس ات از جای گرم بلند می شه و اگر پاشی بیای شش ماه ایران زندگی کنی آن وقت می فهمی چقدر سخت است. نمی خواهم حرفشان را در جا رد کنم و بگویم اشتباه می کنند. اما درجا هم قبول نمی کنم. از کجا معلوم اگر حالا که آدم دیگری شده ام- یعنی آن آدمی که هفده هجده سالگی از ایران خارج شدم نیستم- نتوانم از زندگی دائمی در همین ایران -به فرض هم که رو به ویرانی گذاشته- لذت ببرم؟

* امروز یک جمله خوب خواندم؛ حدس می زنم از پائولو کوئلیو در «کیمیاگر»:
The tragedy of life is not what we lose, but what we miss
زندگی خودم را نگاه می کنم. همه ی آن چیزهایی که آدم از دست می دهد یا ممکن است از دست بدهد لزومن ارزش غصه خوردن ندارند. فقط آن هاییشان که باعث دلتنگی آدم می شوند…
این دلتنگی و احساسات رقیق و اینها هم کلّهم خر و نفهم هستند!

Read Full Post »

از غار می روم به شهر. از شهر برمی گردم به غار. متناوب. این می شود زندگی ام؛ که دوست اش دارم.
وجود غار خیلی لازم و ضروری است. باید باشد تا خودم را بشناسم. و باید هر از گاهی به آن بازگردم تا یادم بیاید کی بوده م. اما بودن شهر هم خیلی نعمت است، اصلن لازم است. شهر، جریان زندگی است. شهر یعنی حرکت و حیات و بنابراین زندگی فقط در شهر و در تب و تاب و بودن با آدم ها و گفتن و شنیدن و رقصیدن و سرمست شدن و اندوهگین شدن و کارکردن و نگران حقوق آخر برج بودن و مریض شدن و خوب شدن و غیره و غیره است که معنا می یابد.
غار، حساب اش از زندگی ولو سرشار روزمره جداست. در غار تنهایی نباید کسی را راه داد؛ مگر آن ها که خیلی محرم باشند و مهمان غار ات شوند. باید همیشه جایی باشد که هر از گاهی در آن به عزلت خود خواسته بنشینی و فارغ از هیاهوی شهر حساب خودت را با خودت پاک کنی. این دوره های عزلت تنها موقعی سودمندند که انرژی ای بدهند برای بازگشت دوباره- سر حال و غبراق- به شهر شلوغ.  به جریانِ اصلی زندگی آنجا که به غیر از تو، آدم های دیگری هم هستند!
(تو ی خواننده اگر تا اینجای متن را دریافتی، لابد تصدیق می کنی که شلوغی شهر یا خلوتی غار لزومن به شلوغی و خلوتی فیزیکی اشاره نمی کند؛ اما می تواند شامل آن هم باشد. به هر حال، به نظرت زندگی ایده آل از نظر شغلی؛ آنی نیست که به تو اختیار بدهد هر موقع لازم شد از شهر بروی به غار و بالعکس؟ من که شدیدن بر این باورم.)
به غارم خو گرفته ام و بسیار دوستش می دارم اما زندگی ای که به غار محدود شود و به شهر نرسد را عبث می بینم. از سوی دیگر زندگی ای که در شهر خلاصه شود و از غار خبر نداشته باشد به سختی می تواند راضی ام کند که ارزش زیستن دارد…

Read Full Post »