Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for دسامبر 2011

* با اینکه در هدر دادن منابع -از قبیل وقت، عمر، توانایی، انرژی روحی- ید طولایی دارم و از این نظر از خودم راضی نیستم؛ اما روزهایی که باعث حل شدن مشکل کسی از دوست و آشناها یا کم شدنِ ولو موقت درد و رنج کسی می شوم به طرز لذت‌بخشی احساس به‌دردبخور بودن می کنم و زندگی ام بیش از هر وقت دیگری برایم «معنی دار» می شود. و این خودش انگیزه ی محکمی می شود برای ادامه دادن.

* significance در انگلیسی دو معنا دارد: «اهمیت» و «معنی». در آمار و ریاضی چیزی که significant است یعنی معنادار است (اتفاقی و شانسی نیست) و چیزی که معنادار است یعنی مهم است. با این تفاسیر آن چیزی که روان‌شناس های آمریکایی به عنوان sense of significance یا احساس مهم بودن/معناداری از آن یاد می کنند و آن را انگیزه ی انسان ها در انجام دادن بخش بزرگی از فعالیت هایشان می دانند؛ بیشتر از آنکه معنی «آدم مهم و معروف بودن» داشته باشد به «مهم یعنی معنادار» بودن زندگی اشاره می کند.

* حجم درد و رنج در دنیا نامتناهی است. انسان ها و توانایی هایشان محدود و متناهی اند.  تلاش این موجودات متناهی برای کاستن از حجمی عظیم و نامتناهی به واقع ستودنی است و به بودن ِ چند-ده ساله شان معنا می بخشد.

Advertisements

Read Full Post »

هزار تومنی پاره

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری
سِد خندان به مسیرت می‌خوره؟

Read Full Post »

حدود پانصد سال پیش، در سال 1492، سپاه «فردیناند» و «ایزابل ِکاتولیک»، شاه و ملکه اسپانیای آن زمان، حکومت مسلمان‌ها را که برای هفت قرن در جنوب اسپانیا برقرار بود سرنگون کردند. در سویل (سه‌ویا) بزرگترین کلیسای آن زمان را بر مخروبه ی مسجد شهر بنا کردند. ایزابل دستور داد باید گوشت خوک در همه جای سرزمین به فروش رود و در طبخ غذاها استفاده شود. مسلمان‌ها و یهودی‌ها مورد اذیت و آزار قرار گرفتند؛ یا از آنجا بیرون رانده شدند یا در فقر و تبعید به سر بردند.

الان، در سال 2011، من در دانشگاه همان شهر سه‌ویا، از مسئول سلف سرویس درباره ی غذای بدون گوشت خوک می پرسم. خودش و همکارش با همین یک سوال ساده به تکاپو می افتند و با آن که سرشان خیلی شلوغ است یکی شان می رود از آشپزخانه می پرسد تا مطمئن شود غذای مورد سوال گوشت خوک ندارد. تازه این ها همه در حالی‌است که دو جور غذای دیگر (مرغ و ماهی) پای ثابت منوی غذاست.

شاید پانصد سال دیگر ایران هم شاهد این درجه از مدارا و تساهل باشد و شاید آن موقع این موضوع دیگر آن‌قدر برای همه مردم دنیا عادی و بدیهی شده باشد که کسی نیاید مشاهده‌ی مشابهی را در وبلاگش (یا حالا در رسانه‌‌ پیشرفته‌ی آن زمان!) بنویسد.

ما کمی زود به دنیا آمدیم. حدود پانصد سال!

Read Full Post »

خب ظاهرن دیگه چاره‌ ای نیست، باید زندگی رو جدی گرفت.

(از مونولوگ های بیست و پنج سالگی)

Read Full Post »

سعدی به بهترین معنای کلمه التقاطی است، یعنی در هیچ چارچوب بسته ای نمی گنجد و از هیچ زاویه منحصر به فردی به جهان نمی‌نگرد. صاحب مکتب و ایدئولوژی نیست و به هیچ ایدئولوژی، مکتب و طریقتی نیز بستگی ندارد. حتی فراتر از این، به جهان و آنچه در آن است از زوایای گوناگون می نگرد و در قلمرو اندیشه و سخن برای هر راه و روشی – کم یا بیش- ارزش و اعتباری قائل است.
به کلام دیگر، نه فقط آراء و عقاید او در مکتب ویژه ای نمی گنجد بلکه –مهم‌تر از آن- متدلوژی او را هم نمی توان به یکی از مکاتب رسمی کاهش داد؛ با این‌که عقل و استدلال را برای تشخیص و تحلیل پدیده ها لازم می دانست نمی توان او را راسیونالیست (عقل گرا) خواند. به رغم آشنایی نزدیکش با عرفان و موازین عرفانی، و بزرگ‌داشت عارفان و سالکان نام‌دار و افسانه‌ای، عارف نبود و با تصوف «واقعن موجود» برخوردی انتقادی داشت. دین داشت ولی به نسبت زمان خود (و حتی زمان ما) از تعصب و تنگ‌نظری به دور بود و می گفت که «بنی آدم اعضای یکدیگرند». عاشق پیشه بود ولی عشق را هم بی‌نهایت نمی دانست و می گفت مهری را که روزگار به دل نشانده می توان به روزگار از دل برگرفت. پادشاهان و فرمانروایان را ازستم‌پیشگی و دژکاری بر حذر می داشت و حتی گاهی با آنان درشتی می کرد اما عاصی و انقلابی نبود.
به عبارت دیگر سعدی کمال‌گرا نبود و وعده ی هیچ بهشتی را در این دنیا نمی داد. در نتیجه، در همه امور اهل اعتدال بود، نسبت به جهان دیدی مثبت داشت و به هم‌نوعان خود- که کم و بیش عاری از کمال‌اند- خیلی سخت نمی گرفت. او مروج کوشش برای پیشرفت بود نه منادی امید به کمال. عقیده داشت که همین زندگی با همه کمبودهایش ارزش زیستن دارد اگرچه اصرار داشت که باید تا اندازه ممکن پاک بود و پاک زیست و برای دیگران حق حیات قائل شد.{…}. ظهور پدیده ای مانند سعدی در قرن هفتم هجری (قرن سیزدهم میلادی) به معجزه بیشتر شبیه است.
باری به قول خودش «حکایت این همه گفتیم و هم‌چنان باقی است». آیا به نظر شما آموختن از راه و روش و بینش و نگرش او برای ایران امروز بسیار سودمند نیست؟

همایون کاتوزیان، «گفتگو درباره عقلانیت و نوگرایی»، نشر پایان، به کوشش محمد صادقی.

Read Full Post »

میلیون‌ها سال از عمر بشر می گذره و هنوز مهمترین مسائل، ناشناخته ترین ها هم هستند. چیزهایی مثل عشق، خدا، هستی.
طنز تلخیه.
به جاش توانایی تبدیل اطلاعات به یک سری صفر و یک و انتقال اونها با سرعت خفن رو داریم. در واقع فقط داریم جهل خودمون رو منتقل می کنیم، حالا گیرم با سرعت فوق خفن!

.

* خیام

Read Full Post »

این نوشته رو اینجا می گذارم که اگه یه وقت پنجاه سال دیگه نوه هام اومدن آرشیو وبلاگم رو چک کردن، فکر نکنن بابابزرگشون تو روزهای اوج تنش و حمله به سفارت انگلیس در تهران، نشسته بوده واسه خودش حرفهای قشنگِ بی ربط می زده و هیچی حالیش نبوده.

آره خلاصه، بچه ها، بابابزگتون فقط می خواد دو تا نقل قول بگه که حتماً شنیدین:

Two things are infinite: the universe and human stupidity; and I’m not sure about the the universe. -Albert Einstein
و
The whole problem with the world is that fools and fanatics are always so certain of themselves, but wiser people so full of doubts. – Bertrand Russell
و در آخر دلم می خواد بدونین نسل بابابزرگ همه تلاشش رو کرد که جلوی احمق ها رو بگیره، ولی بیشتر از این از دستش برنیومد. یه دیوونه یه سنگی رو می‌ندازه تو چاه… و الی آخر!

پی‌نوشت: نوه هام خیلی برام مهمن. از وقتی فهمیدم تنها راه نوه دار شدن اینه که اول بچه دار بشی، تو تصمیم ام برای بچه دار نشدن تجدیدنظر کرده م. فقط دلم می خواد بچه هه وقتی بزرگ شد خودش تصمیم بگیره بچه دار نشه، همچین بزنم پس کلّه ش شیش دور دور خودش بچرخه.

پی نوشت 2: یادم آمد قبلن هم این را گفته ام.

Read Full Post »