Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for نوامبر 2011

از همون اول صبح که بیدار شدم با خودم گفتم امروز یا روز خیلی خوبیه یا خیلی بد. اول‌ش یک خبر خیلی خوبِ کاری شنیدم (در رابطه با تز و مقاله و بودجه تحقیق و این خزعبلاتی که برای یک دانشجوی دکترا اوج آرزو هاش حساب می شه!) که البته نهایی نشده بود و قرار بود ظرف چند روز آینده نهایی بشه. ظرف دو سه ساعت خبر رسید که به خاطر ملیت ام (نداشتن تابعیت اتحادیه اروپا) و طبق مقررات موضوع از بیخ کنسل شده. طبعن بال درآوردم رفتم توی محوطه دویدم از خوشحالی (آرایه‌ی دنده معکوس). یک سری کار اداری هم داشتم که انجام دادم و خیالم راحت شد و احساس مفید بودن و خوشحالی کردم؛ و هم‌زمان متوجه شدم چقدر کار اداری دیگر مانده و اوووه کی حال داره و زمان خیلی کمی هم مهلت مانده بنابر این حالم گرفته شد. بعد هم با چندین نفر از دوستان‌م حرف زدم، تلفنی و چت و امثالهم. از حرف زدن با همه شون هم خوشحال شدم هم ناراحت. شاید چون همه‌شون هم خوشحال بودند هم ناراحت. الان هم که ساعت حدود 9 شب ئه هنوز مطمئن نیستم امروز روز خیلی خوبی بود یا روز خیلی بدی. برآیند بگیریم؟ روز متوسطی بود، خیرش رو ببینید… داور نقطه ی صفر محور مختصات رو نشون می ده. -من خیلی تلاش کرده بودم برم رو سکّو ولی روز مسابقه بدشانسی آوردم + ایشالا المپیک بعدی طلا می گیری… آره می گفتم، فردا روز دیگری است. ولی برای آدمی که از اتفاقات روزانه زندگی زیاد هیجان زده نشه؛ روز خوب و بد وجود نداره. بالا و پایین های زندگی می‌آن و می‌رن. برآیندشون هم صفر می‌شه. ولی برای آدمِ حسابی، «زندگی ِ» خوب و بد وجود داره. چیزی که ارزش صحبت کردن داره اینه. بحث یک عمره. نه یک بیست و چهار ساعت.

Advertisements

Read Full Post »

اصلاً با این موضوع که داره سال 2012 می شه موافق نیستم. خیلی کار اشتباهیه. من هنوز به همین عدد 2011 اش هم عادت نکرده م و موقع نوشتن تاریخ ها «را دستم» نیست. به نظرم همون 2010 خوب بود چون هم جام جهانی داشت و هم من اون سال فوق می خوندم و این یعنی زمان بیشتری درس می خوندم، بیشتر کار مفید می کردم. 2011 که بیشترش به علافی گذشت. «از هر باغی گلی یا از هر گلی بویی» و خلاصه این چیزها. این طور زندگی کردن ظاهرش قشنگه ولی باطنش خراب. تحسین دیگران رو برمی انگیزه ولی خودت می دونی که چقدر کاستی داری و داری ساعت های طلایی عمر رو از دست می دی. حالا که چاره ای نیست 2012 داره میاد، خدا کنه یک سال دیگه نگم این هم به علافی گذشت. کلاً خاک بر سر تلف کنندگان عمرنشسته در پای اینترنت پر سرعت. زنده باد اینترنت ذغالی اعصاب خورد کن موقع های که می روم ایران.

این نوشته صرفاً جهت تخلیه روانی نوشته شده و ارزش دیگری ندارد.
(حالا نه که بقیه نوشته هات خیلی ارزش داشت!)

Read Full Post »

منم بازی

– آقا داماد چیکاره‌ن؟
– آدم منصفی‌ان. یه سوزن به خودشون می زنن یه جوالدوز به بقیه.

Read Full Post »

– برای اولین بار در خارج از ایران رفتم یک تئاتر دیدم. اولین فایده‌ش این بود که دیدم اسپانیایی‌م هنوز آنقدری خوب نشده که یک چنین نمایشنامه ی دیالوگ-محوری را با تمام بازی‌های کلامی و طنزش به طور کامل بفهمم. طبعن یک کمی حالم گرفته شد ولی انگیزه ای هم شد برای اینکه زبانم را تقویت کنم.

– کدام تئاتر؟ نمایش «به خاطر لذت دوباره دیدن اش» که متن اصلی‌ش را میشل ترمبلی نامی نوشته که فرانسوی-کانادایی است و ظاهراً سبک کارش شبیه تنسی ویلیامز است. تنسی ویلیامز کیست؟ همان که فیلم «اینجا بدون من» اقتباسی از نمایشنامه «باغ وحش شیشه ای»اش بود. اینجا بدون من کدام فیلم بود؟ همان که صابر ابر اش خیلی واقعی غمگین بود و تابستان امسال اکران شد…

– چه‌طور بود؟ تئاتر خوبی بود بیشتر به خاطر این‌که متن خیلی خوبی داشت. معلوم بود نویسنده از روی زندگی و کودکی خودش آن را نوشته. کلاً دو تا بازیگر داشت. یکی نویسنده/راوی/فرزند و دیگری هم مادرش. یک ساعت و نیم با دیالوگ های طولانی هم سرگرم‌ت می کرد و هم می خنداند؛ و شاهکارش اینجا بود که در پرده ی آخر نمایش  اشک ملت را درآورد. (واقعن! صدای فین فین ها بلند شده بود!). فقط هم با دست مایه قرار دادن عواطف مادر و فرزندی. و تازه آن هم از سمت پسر خیال پرداز و بازیگوشی که دل خوشی از مادر غرغرو و سخت گیرش نداشت.

– ظاهراً بازیگرهای اسپانیایی تئاتر هم برای مخاطب نسبتن معروف بودند. با این حال موقعی که بازیگر نقش مادر دیالوگ های طولانی و داد و بیداد کردنش را خوب (فقط خوب) اجرا می کرد، با خودم می گفتم این نقش را باید می دادند به بهناز جعفری. یا رویا افشار. (این ها در ذهنم بودند چون از هر دوی شان همین تابستان تئاتر دیدم). و بازیگر مرد هم خیلی خوب بود و کاملن به نقش مسلط،ولی باز هم با خودم می گفتم سیامک صفری بهتر می توانست این را بازی کند.

-ساختمان تئاتر اصلی شهر سه‌ویا  -شهری که به خاطر معماری بی نظیرش معروف است- نمای بیرونی خوبی داشت. اما داخل سالن خیلی توی ذوق‌م زد. از معماری چیز زیادی نمی دانم ولی این قدر را فهمیدم که معماری آن سالن مجلل تقلید ناشیانه و بد سلیقه ای از سالن های بزرگ اروپایی بود.

– همه ی این ها به کنار. تئاتر شهرم آرزوست.

Read Full Post »

هم‌آفیسی خوب، هم‌آفیسی مرده ست.

– گِرَد استودنتِ عاصی

حاشیه: «هم آفیسی» کلمه ی اختراعی خودمه. هم‌کار لزومن معنی هم اتاق بودن رو نمی رسونه. شرمنده که فارسی نیست. من خودم دارم نهایت سعی‌ام رو می کنم که فارسی رو درست بنویسم. واسه این نیم‌فاصله ها پدرم درمیاد  («هم‌کار» رو داشتین؟ واسه اون نیم‌فاصله هه باید کنترل+شیفت+2 رو هم‌زمان فشار بدم‌).
لزومن و لطفن و این ها رو هم با «ن» می نویسم چون راست می‌گن؛ تو فارسی تنوین نداریم.
معادل فارسی برای هم‌آفیسی؟ «هم‌دفتر»؟ شوخی می کنید! آدم یاد مثنوی معنوی میفته. «بشوی اوراق اگر هم‌درس مایی».
بعضی جاها هم آدم کلمه ی بیگانه رو به جای معادل فارسی‌ش به‌کار می بره برای اینکه فضا رو به‌تر می رسونه. (این جدانویسی هم کشت ما رو در ضمن!). مثلاً من اگه بیام اون بالا بنویسم «دانشجوی عاصی تحصیلات تکمیلی»؛ خود شما، بله شما، به ریش‌ام نمی خندی؟

حاشیه-2: آره می گفتم. هم‌آفیسی خوب هم‌آفیسی مرده ست. ماها فکر می کنیم این اروپایی‌ها خیلی به حقوق بقیه احترام می‌ذارن. اما حساب اسپانیایی‌ها رو  باید جدا کرد. با اینکه آدم‌های باحالی هستند ولی ملاحظه بقیه رو نمی کنند. توی آپارتمان پارتی می‌گیرند آهنگ رو تا آخر بلند می کنند عین خیالشون هم نیست. توی آفیس هم، با تلفن بلند بلند و به مدت طولانی حرف می‌زنن (اون هم زن‌ها شون که اکثرن تن صداشون چیزی شبیه صدای ارّه برقیه). شاید تربیت کودکی ما طوری بوده که مدام مراعات حال بقیه رو می کنیم بنابراین همین انتظار رو هم از بقیه داریم؛ ولی این‌ها هم دیگه خیلی بی‌خیالن.

خب مثل اینکه حرف‌های خاله زنک‌شون تموم شد. من برم به بقیه کارم برسم!

Read Full Post »

این روز‌ها همه جا در رسانه‌ها بحث احتمال حمله به ایران است. تلویزیون را که روشن میکنی‌، گوینده به همان راحتی‌ که مثلا خبر دستگیری یک ‌خرس در خیابانی در کالیفرنیا را می‌‌خواند، در باره‌ حمله به ایران هم حرف می‌‌زند. بعد کارشناس برنامه می‌‌آید و نظر می دهد. بعد گزارشگر‌شان از تل آویو. بعد دیگری و دیگری… همه ی این‌ها شغل‌شان این است که پول بگیرند و در باره‌ حمله به ایران نظر بدهند. مثل همان دخترکِ شیرینی‌ فروشی سر خیابان که شغلش گذاشتن نان‌ها و شیرینی‌ها در پاکت و تحویل به مشتری ‌ست. این آقایان و خانم‌ها هم، وظیفه‌شان این است که در مورد بمباران کردن شهر و کشور من، هراساندن پدر و مادر و خواهر و برادرم، بی‌ خانمان کردن رفقا و دوست هایم، آواره کردن خودم؛ نظرات کارشناسانه بدهند. وظیفهٔ‌شان بررسی احتمالات مختلفی‌است که طی‌ِ آن میتوان با حمله به ایران، ملتی‌ غمگین و خسته را غمگین‌تر و رنجورتر کرد.

موقعیت دردناکی است.

برای من دردناک است، برای آن‌ها عادی و روزمره.

خوب که فکر می‌کنم، میبینم شنیدن هر روزه ی خبر کشتار سوریه هم برای من همینطور راحت و عادی بوده. یا اخبار لیبی‌، یا عراق، افغانستان، و …

مرگ خوب است، اما برای همسایه.

Read Full Post »

روزی که خبر اعطای جوایز موسیقی آمریکا رو- که به افرادی با اسم‌های مشهور مثل جنیفر لوپز، جاستین بیبر، ادله، اون یارو زنیکه لیدی گاگا، و غیره داده می‌شه- پیگیری کنم؛ روز  مرگ آرمان هامه!

حتی یک کلیک ساده برای دیدن عکس‌های عروسی‌ خانوادهٔ سلطنتی انگلستان، بیهوده‌ترین کاریه که می‌تونم انجام بدم.

حتی یک سرچِ سریع برای اینکه ببینم اسم فرزندان برد پیت و آنجلینا جولی چیه، میتونه تا مدت‌ها حالم رو بگیره.

حالا شاید این چند خطّی که بالا نوشتم یه خورده شدّت و حدّت ش زیاد بود، ولی‌ کلا داستان همینه. دلم بیش از همه برای هولدن کالفیلدها تنگ شده.

این نوشتهٔ ظاهرا بچه گانهٔ زمانِ ۱۹ سالگی م رو که میخونم لبخند رضایت میزنم:

قهرمان‌های کاغذی، سلبریتی‌های عزیز، با زبون خوش از دنیای من می رید بیرون یا جور دیگه باهاتون برخورد کنم؟

Read Full Post »

Older Posts »