Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for اکتبر 2011

– اکتبر هم تموم شد و این دل ما دل نشد.

– امشب شب هالووین است. مردم سعی می کنند با لباس و آرایش عجیب هم را بترسانند. من برای ترسیدن فقط کافی است به سرعت گذر عقربه ی ثانیه شمار ساعت نگاه کنم…

– فیلم «یک تکه نان» را دیدم و از انبوه استعاره ها و اشارات عارفانه اش لذت بردم. شاعرانه بود.

-چند وقتی است زیاد تر شعر می خوانم. این برایم نشانه ی آن است که دارم «زندگی می کنم» و به روزمرگی نیفتاده ام.

– خودم را زده ام به خوش خیالی… «که بد به خاطر امّیدوار ما نرسد». خیال هم خیلی موقع ها به واقعیت پیوسته. لزومن هم خیال بد نبوده… یعنی می خواهید بگید هیچ خیال خوبی تا حالا به واقعیت نپیوسته؟!… آره خلاصه… «زده ام فالی و فریاد رسی می آید…». خودش گفت.

پی نوشت: با خیلی چیزهایی که سه سال پیش نوشته بودم دیگر موافق نیستم. اما این یک پاراگراف شب هالووین سه سال پیش را هنوز – باغرور- موافقم:

عکس های هم دانشکده ای ها و رفقای اروپایی و آمریکای لاتین و چینی ای که رفته بودند «جشن هالووین» را نگاه می کنم. پوزخند می زنم. انگار بین من و اونها «دریاها» فاصله هست. چطور این فاصله رو پیش تر ها حس نمی کردم؟ چه خیال خامی بود که: «شهروند جهانی» شده م.
حالا
که شروع کرده م به برگشتن به اصل خودم، تازه می فهمم اون پسری که قبل تر ها این فاصله رو حس نمی کرده، فقط یه سایه ای از من بوده، نه خود من.

Advertisements

Read Full Post »

نویسندگانی که در کتاب‌هایشان خلوت انس خویش را آشکار می کنند، به نظر سابینا حقیر می آیند. او «بر این باور است که هر کس خلوت انس خویش را از کف دهد همه چیزش را باخته است، و کسی که با کمال رغبت از آن چشم پوشی کند غولی بیش نیست». امّا برای فرانز «سرچشمه ی هر دروغی در تفکیک زندگی به دو حوزه ی خصوصی و عمومی نهفته است» و با کمال میل گفته ی آندره برتون را نقل می کند که می گوید «بهتر است در یک خانه ی شیشه ای زندگی کنیم، جایی که هیچ چیز پوشیده نیست و همه چیز بر همه ی نگاه‌ها آشکار است.»

سبکی تحمّل ناپذیر هستی / میلان کوندرا / پرویز همایون پور / پیش‌گفتار مترجم بر چاپ چهارم

 *

من در وبلاگ نوشتن بیشتر شیوه ی دوم را در پیش گرفته ام. حتی زمانی که در این‌جا فقط نوشته های یک خطی می نوشتم، وبلاگ دیگری درست کرده بودم برای مکتوب کردن گفتگوهای درونی، و همیشه هم نوشتن برایم به مثابه عقده گشایی بوده؛ همیشه با نوشتن حالم به‌تر شده است. دوستم کاملاً با من مخالف است و شیوه ی اول را می پسندد. باز دوست دیگرم به نظر می آید فقط به خاطر شیوه ی دوم است که وبلاگش را دوست می دارد.

به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب / که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن . (حافظ)

حیف که خوشحالی و رضایت حاصل از نوشتن را نمی شود اندازه گرفت و مقایسه کرد. یعنی اینکه من با نوشتن ِ به شیوه ی دوم، خوشحال می شوم دلیل نمی شود خوشحالی ام از دوستم که به شیوه ی مخالف می نویسد بیشتر باشد. (قطعاً اینکه دوستم خواننده ی بسیار زیاد و وبلاگ مشهوری دارد به خاطر قریحه و ذوق اش در نوشتن است و می تواند باعث خوشحالی اش هم بشود؛ اما در اینجا منظورم فقط رضایت شخصی از نوشتن- صرف نظر از زیاد یا کم خوانده شدن- است).

نمی دانم این حدس چه‌قدر درست است اما به نظرم می رسد نویسنده های بزرگ ترکیبی از هر دو را داشته اند. یعنی قبل از هر چیز خودشان آدم‌های بزرگی بوده اند بنابر این دیدن زندگی‌شان در یک خانه ی شیشه‌ای برای ما ی خواننده جذاب بوده. و ثانیاً درگیر و محدود به خود و نگاه خودشان نبوده اند و توانسته اند -مثلاً در نوشتن رمان- شخصیت های واقعی بیافرینند که گاه از خود واقعی آن‌ها خیلی دور هستند. چه کسی می تواند انکار/تایید کند که هولدن کالفید در «ناتور دشت» خود سالینجر است/نیست؟

Read Full Post »

من نمی دونم اگه این حضرت حافظ ششصد سال پیش مرده، پس این فال های دقیق ِ با-آدم-حرف-بزن چیه چپ و راست واسه آدم میاد.

همین طوری ادامه بده کم کم رکورد نوح رو می زنه!

Read Full Post »

آه از دلت آه…

پردهٔ اول: سینما عصر جدید تهران، شهریور ۹۰: جدائی نادر از سیمین. بعد از مدت‌ها چند قطره‌ای اشک می‌ریزی. با دیدن ۲ سکانسِ جداگانه. یکی‌ آنجا که پیمان معادی پدرش را در حمام می شوید و گریه اش می‌گیرد، دیگری هم یکی‌ از همان چند سکانس محشر شهاب حسینی.

پردهٔ دوم: سه‌ویا، اکتبر ۲۰۱۱. اکران اروپایی جدائی نادر از سیمین تازه شروع شده. دوباره فیلم را میبینی‌ و عجبا که در طول فیلم بیشتر از بار اول اشک می‌ریزی. این بار اشک ریختن ات، بر خلاف بار اول، فقط به خاطر متن و فیلم و حسّ‌های قوی درآن نیست. در اصل به خاطر «چیز دیگر»ی است که این چنین بی‌ محابا اشک می‌ریزی. و انگار خودت را آماده کرده بودی برای چنان لحظه هایی‌، چون در تاریکی سینما ی خلوت، دور از جمع دوستان نشستی، تا کاملا غرق فیلم شوی و خجالتی در کار نباشد…

این نوشته را اینجا نوشتم تا بعدن در بارهٔ آن «چیز دیگر» بنویسم و خود سانسوری نکنم. نمی‌دانستم انقدر فرق هست بین دیدن این فیلم در تهران و دیدنش در اینجا. اینجا ضربه‌ای که فیلم به تو میزند، کاری تر است! یک جوری در تنگنا قرارت میدهد تا واقعیت خودت را عریان و تلخ ببینی‌ و همانجا هم تصمیم بگیری که کدام طرفی‌ هستی… ‌!

این جوری نمی‌شود… باید سر فرصت این فکر‌ها را روی کاغذ آورد. احتمالن خواننده‌ای پیدا می شود که همذات پنداری کند.

Read Full Post »

کسی می دونه چرا قرار بوده عمو زنجیر باف زنجیر رو پشت کوه بندازه؟
متأسفانه ماها تو عوالم بچگی مون خیلی ساده از کنار این مسائل گذشتیم.

Read Full Post »

به نظرتون آدمی که موسیقی مورد علاقه ش موسیقی سنتی ایرانیه، هیچ وقت هم طرفدار همیچین موسیقی ای نبوده، ولی یکهو به این آهنگ معتاد بشه در حدی که 8 بار (خب حالا شد 9 بار… به قول گوگل and counting !) پشت سرهم با ماکزیمم صدا (هم صدای ویندوز هم صدای خود پلیر موسیقی) در حالیکه هدفون هاییکه خودش آمپلی فایر داره توی گوشش باشه و لپ تاپ قراضه و قدیمی ش از شانس خوب یا بد کارت صدای فوق العاده خوب داشته باشه که bass ها رو (دوبس دوبس ها رو!) قشنگ یه حــــالی بهشون می ده، بعد خود اون آدم هم هدفون ها رو محکم تو گوشش فشاربده… به نظرتون این آدم حالش خوبه؟

یا کسی که مثلاً دیروز رو مثل خر کار کرده (درس و دانشگاه) و خودش هم از اینکه می تونه انقدر بهره وری ش بالا باشه متعجب شده، بعد امروز مثل مرده فقط به مانیتور زل زده و هیچ کاری نکرده؛

یا کسی که تنها چیزی که دوست داره یه ماشین در حال پارکه که بره توش بشینه، و در حالی که شیشه های ماشین کاملاً بالاست سیگار پشت سیگار دود کنه تا فضای کوچیک ماشین پر از دود بشه.

به نظرتون این آدم حالش خوبه؟

من چرا انقدر عادی ام پس؟ هیچ کس نگرانم نیست، حتی خودم!

*
پی نوشت: اگه جونتون رو دوست دارید از گذاشتن کامنت با مضمون «عاشق شدی؟» جداً خودداری کنید : )
*
پی نوشت 2: به لیست اضافه کنید: یا کسی که کمتر از یک ساعت بعد از اینکه بالاخره دکمه استاپ رو می زنه و هدفون رو درمیاره، می ره می شینه رو نیمکت پارک دکلمه ی شعرهای سید علی صالحی و شاملو رو که با موسیقی «خیلی ملایم و کند-ریتمی» همراهه گوش می ده؟ (در ضمن این لینک شاملو و کلاً اون سایت رو از دست ندید که یکی از مهمترین دستاوردهای اخیر زندگیم بوده : )  )

Read Full Post »