Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for اوت 2011

نیمه شب آرام و خنک تابستانی را در کوچه پس کوچه های خلوت مرکز شهر، پرسه می زدم. قسمت تاریخی شهر. کوچه های به غایت باریک. که شاید عرض شان به زحمت به یک متر می رسید. از این کوچه به آن یکی می پیچیدم و با خودم تصور می کردم مردمی را که پنج شش قرن پیش اینجا روزگار می گذرانده اند. کاشی کاری ها را می دیدم و خیالبافی می کردم. گلدانهای توی بالکن ها را می دیدم که چه تر و تازه و طرب ناک اند! … فقط صدای قدم های خودم بود که می شنیدم. پیچیدم توی کوچه ی دیگری که این محله را از یک بخش دیگر جدا می کرد. دیدم انتهای کوچه یک در بزرگ آهنی هست… که البته باز بود. اما چند ثانیه ای گذشت تا بفهمم چرا دیدن آن درب این همه حالم را گرفت. درب آهنی ناخودآگاه من را یاد تصویر کوچه ای انداخت که پیرمرد آنجا محبوس است…

 

* سهراب سپهری

Advertisements

Read Full Post »

یک دفتر صدبرگ (شاید هم دویست برگ، به هر حال این هم یک نوستالژی بود!) خریده ام برای نوشتن یادداشت های روزانه. چون دیدم انگار غلتک زمان واقعاً دارد از روی روزهایم رد می شود و نمی فهمم چگونه می گذرند و از آن بدتر حافظه کوتاه مدتم هم مدام بدتر می شود و یادم نمی آید 2-3 روز پیش تر را چه کار می کردم و چگونه گذراندم! حالا برای کمک به این حافظه ی در حال زوال، کار خرید دفتر خاطرات روزانه انجام شده. فقط مانده نوشتن اش. که برای آن هم فقط کافی است یک دفترچه کوچک برای یادآوری کارهای روزانه بخرم و کارها و خرید ها و وظایف و … را تویش بنویسم. و بعد یک آلارم روزانه هم توی موبایلم بگذارم که یادم بیندازد دفترچه ی کارهای روزانه را نگاه کنم…
همه چیز مرتب است…

: )

Read Full Post »