Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژوئیه 2011

از حدود سه سال پیش که آمده ام اینجا 8 بار خانه عوض کرده ام و از این حیث بین تمام کسانی که می شناسم رکورد دارم! در مجموع هم از همه ی خانه ها و لوازم شان و صاحبخانه ها کم و بیش راضی بوده ام. شاید راضی بودنم به این خاطر است که اصولاً این چیزها برایم آنقدر مهم نیست که خود هم-خانه ای مهم است. از کشورهای مختلف هم-خانه ای داشته م: ایتالیا، برزیل، رومانی، اسپانیا، جمهوری دومینیکن، ایران(!)، آرژانتین، پرو، اروگوئه، یونان، آلمان. ولی این آخری از الجزایر از همه بیشتر برایم مرموز است. با اینهایی که اسم بردم گاه انقدر رفیق بودیم که هر روز حرف می زدیم و آشپزخانه یا اتاق نشیمن را پاتوق شبانه کرده بودیم و گاه آنقدر فاصله داشتیم که دوری و دوستی بینمان برقرار بود و فقط در راهرو یا آشپزخانه به هم سلام می گفتیم و رد می شدیم. با این حال این مرد حدوداً سی ساله الجزایری؛ که گاه با هم حرف می زنیم و گاه فقط سلام می دهیم و رد می شویم؛ برایم معماست. می خواهم باهاش نزدیک بشوم و بیشتر حرف بزنیم و ببینم چطور آدمی است، ولی مثل ماهی از دستم لیز می خورد و در می رود. ظاهراً قهرمان شطرنج اسپانیاست و هر از چند گاهی به این شهر و آن شهر، این تورنمنت و آن مسابقه می رود؛ معمولاً هم همه را می برد و قهرمان می شود. با این حال هنوز چیز زیادی ازش نمی دانم. با اینکه هر بار سر صبحت را باز کرده ام او هم به حرف آمده ولی صحبتمان فقط حول موضوعاتی تکراری مثل آینده ی شغلی او و گرمای هوای سه‌ویا چرخیده. دلم می خواهد بدانم او دنیا را چطوری می بیند، چون به نظرم می آید آدم بدبینی باشد. صبح تا شب – به معنای واقعی صبح تا شب- پای کامپیوترش مثل مرده ها نشسته، طوری که کمی روی صندلی سُر خورده و دست ها از دو طرف آویزان اند. درس می خواند برای  دوره های آموزشی  ای که مربوط به شغلش است. ساعت یک ظهر ناهار می خورد و نه شب -در حالی که هوا هنوز روشن است- شام. غذایش هم همیشه ی همیشه یا ماکارونی (پاستا) است که زود آماده می شود یا پائه‌یا (غذای اسپانیایی با برنج و میگو و ادویه) که آن را هم آماده از سوپرمارکت می خرد. کلاً همه چیزش مرتب و خط کشی شده و تکراری و به گمان من ملال آور است.
حالا که زندگی بنده خدا را این جا تابلو کردم، فقط امیدوارم ناراضی نباشد! اما جالب است که شناختن آن همه هم-خانه ای دیگر از ملیت های مختلف برایم سخت نبود ولی این الجزایری-که کشورش از لحاظ مردم شناسی به نسبت آن دیگران بیشتر به ایران نزدیک است- تنها کسی است که ناشناس مانده. انگار آلمانی و اسپانیایی و … را در یک نگاه آنالیز می کنم و می شناسم (حداقل گمان می کنم که می شناسم؛ بس که زندگی هایشان ساده است) ولی این یکی هنوز معما مانده. اگر یک روز حل اش کردم یافته هایم را اینجا می نویسم که شما هم استفاده کنید : ) به قول خارجی ها stay tuned (تو کف بمانید).

Read Full Post »

متروی سه‌ویا واگن هایی دارد با ردیف صندلی های روبه روی هم، چهار تا صندلی یک ردیف و چهار تای دیگر با فاصله‌ی کم روبرویشان. (همین ها که در عکس می بینید). هر ردیف انگار بخشی از یک نیم دایره را تشکیل داده، بنابراین کل داستان بسیار شبیه نشستن در جکوزی است. که دست های ت را بالای پشتی صندلی بگذاری و چشم در چشم نفر روبرویی بیاندازی و گل بگویید و گل بشنوید، مثلاً.
روی یکی از این صندلی ها نشستم و برای خودم کاغذ و قلمی بیرون آوردم. حرف مانده بود توی گلو، که بنویسم. یکی دو صفحه سیاه کردم. طبعاً به فارسی. می دانستم احتمالاً توی آن مترو-جکوزی که نوع چیدمان صندلی هایش باعث می شود خیلی با مسافرهای دیگر احساس نزدیکی بکنی، کسانی هم هستند که کنجکاوانه خط فارسی و به
زعم خودشان عربی ام را می بینند و هیچ سر در نمی آورند. انگار که من ببینم کسی چینی یا ژاپنی می نویسد. کمی که گذشت  دیدم کسی آرام زد بهم. جوانی که روی صندلی مقابل نشسته بود ازم خواست اسمش رو با این حروف  برایش بنویسم. روی یک کاغذ دیگر نوشتم «دیه گو ماکارنا». دادم دستش. تشکر کرد. خودکار را بردم سر خط، برگشتم سراغ نوشته ام که دیدم رشته ی فکر پاره شده. رو کردم به پسرک و توضیح دادم که راستی این هایی که می نویسم عربی نیست و فارسی است ولی حروف الفبایمان یکی است. من ایرانی هستم… حالا اصلاً گفتن اش چه لزومی داشت؟ شک ندارم تا حالا کلمه persa یا فارسی به گوشش نخورده بود. در هر حال اصلاً جا نخورد. گفت خب بله همان دیگر، الفبایشان یکی است دیگر، یعنی یکی هستند(!). ادامه ندادم. چند خط دیگر نوشتم و رسیدیم به ایستگاه مقصدم. باهاش خداحافظی کردم و پیاده شدم.

Read Full Post »

انگیزه

ذوست دارم زندگی م طوری باشه که وقتی خاطرات جوونی م رو برای نوه هام تعریف کردم حظ کنند. از این بابابزرگ حوصله-سر-بر ها نباشم خلاصه. اصلاً به خاطر اوقات مفرح اون ها هم که شده باید خوب زندگی کنم.

Read Full Post »

یک چیز جدیدی که تجربه کردم این است که وقتی در بین آدمهایی باشی که از جنس تو نیستند، خیلی بیشتر احساس تنهایی می کنی تا وقتی که کاملاً تنها باشی. یعنی این تنهایی فیزیکی گاهی حالت مطلوبه چون انتظاری هم ازش نداری. هر چند که در بلند مدت هیچ چیز جای لذت هم نشینی رو نمی گیره.

Read Full Post »

 خب گاهی وقت ها هم آدم باید حرف های قبلی اش را پس بگیرد. این طوری نیست که هیجان زندگی کم بشود. اگر : 1) چیزی داشته باشی که به آن دل بسته باشی، مثلاً ادبیات یا موسیقی یا چه می دانم هر چیزی که فکرش را بکنی از نگهداری حیوان خانگی بگیر تا مثلاً خرید لباس و مد و … به قول خارجی ها به چیزی passion  داشته باشی. 2) آدم یا آدمهایی دور و برت باشند که این علاقه یا علاقه ها را با تو شریک باشند و بتوانید درباره آن ها حرف بزنید و همدیگر را بفهمید. این طوری شاید بتوان گفت زندگی می تواند همیشه تر و تازه بماند. تا وقتی که علاقه ات را از دست نداده باشی.

حالا این ها را برای چی می نویسم؟ آن هم توی این وبلاگ «اشتباهی». که اسم اش و آدرس ش وصله ی ناجوری است به محتوایش (یا برعکس). اینجا قبلاً جولانگاه من نبود. از این وبلاگهایی نبود که بیایی خودت را در مرکز عالم قرار بدهی و دنیا و اطرافت را از نگاه خودت حرف و کلمه کنی و دکمه ی ارسال را بزنی. مینیمال و یک خطی بود و اسم هویج بهش می آمد و به خاطر همین هم خواننده داشت. الان خواننده چندانی ندارد و علتش هم کاملاً قابل فهم است.

اما من هنوز هم می نویسم. گاهی هم پست می کنم اینجا. فرقی نمی کند. هفته ی پیش داشتم نوشته های سال های قبل ترم را می خواندم. اصلاً یادم نبود که چه ها نوشته ام و چیزها را و دنیا را چطور می دیدم. برایم تازگی داشت. از آن مهمتر احساس کردم نوشته های قدیمی ام یک جورهایی ملجأ و پناه اند. احساس آرامش می کردم از این که زمان از دستم در نرفته. چون ثبت شده. هر چه بود روی کاغذ (کاغذ؟) آمده بود. وقتی «لحظه» ای روی کاغذ بیاید یعنی درک شده است. یعنی ماشین زمان با غلتک بولدزرش از روی ت رد نشده چون تو فرصت داشته ای بنشینی و بنویسی.

دارم فکر می کنم شاید همه ی ما آدمها این طوری هستیم که باید به چیزی «پناه» بیاوریم. حالا هر چه که می خواهد باشد.

Read Full Post »