Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for مه 2011

خاطره ای از یکی از آشناهایمان یادم مانده که می گفت امریکا مهد دموکراسی است و از زمان انقلاب 57 تعریف می کرد که در امریکا دانشجوی مبارز و عضو انجمن اسلامی بوده. می گفت جلوی کاخ سفید جمع شده بودند و شعار می دادند «yankee go home»! اگر درست یادم مانده باشد در اعتراض به انتصاب سفیر جدید امریکا در تهران. فکرش را بکنید؛ در قلب واشینگتن چند تا دانشجوی خارجی – که آنجا خانه شان نیست!- به صاحب خانه بگویند جمع کن و برگرد خانه ات! قضیه به همین جا هم ختم نشده. یک پیرزن امریکایی عصبانی می شود و شروع می کند بهشان پرخاش کردن و آب دهانش را به سمت یکی شان می اندازد. پلیس هم در کمال احترام وارد قضیه می شود و «پیرزن» را با خود می برد، چون دانشجوهای معترض مجوز داشته اند!

پریشب که بارسلونا قهرمان اروپا شد، در مادرید جمع 40-50 نفره ای از طرفدارها در میدان اصلی شهر جمع شدند و بزن و برقص راه انداختند. در همان میدانی که چند وقت پیش مادریدی ها جشن قهرمانی جام حذفی گرفته بودند و سال قبل هم جشن قهرمانی اسپانیا را در جام جهانی. با همه ی حساسیت  های قومی و دشمنی ای که بین مادریدی ها و کاتالان های طرفدار بارسلونا وجود دارد، طرفدار های بارسا با خیال راحت و در حالی که پلیس دورشان را محافظت کرده بود هرچقدر خواستند داد و بیداد کردند و شعر خواندند و حتی به رئال مادرید و مورینیو و کریستیانو رونالدو حرف های رکیک هدیه کردند! یک لحظه تصویر آن خاطره ی دوست مان در امریکا برایم زنده شد. فرض کن یک کاتالان باشی و در قلب شهر مادرید به تیم اول شهر هر چقدر بخواهی بد و بیراه بگویی و مامور پلیس هم موظف است  -احتمالاً علیرغم میل باطنی اش – از تو محافظت کند.

حالا بحث توهین کردن ها به کنار، با آن موافق نیستم ولی اینکه در جامعه آزادی دادن به افراد برای حرف زدن می تواند به عنوان مکانیسمی برای تخلیه انرژی ها عمل کند و بقای همان سیستم را تضمین کند نکته ای ست که ظاهراً خیلی از حکومت های دنیا هنوز نفهمیده اند.

آره خلاصه.

Read Full Post »

شایدم همه ی این بدبیاری هام به خاطر این باشه که اون ایمیل دسته جمعی ها رو فوروارد نکردم. آخه آخرش گفته بود اگه نفرستی اتفاق بدی برات میفته. اه.

Read Full Post »

این پست های اخیر را که می خواندم وبلاگم به نظرم خیلی خسته کننده و حوصله-سر-بر(!) آمد. واقعاً دم اونهایی که این مدت مشتری ثابت اینجا بودند گرم؛ چه حوصله ای داشته اند 🙂
حالا از این به بعد سعی می کنم یک سری حرکات ژانگولری توی وبلاگم انجام بدم که خواننده عزیز حوصله اش سر نره.

Read Full Post »

سه سال پیش چند هفته ای کلاس زبان اسپانیایی می رفتم. الان داشتم دفترم را نگاه می کردم، فعل بودن (ser) را معلم صرف کرده بود و ما از روی تخته کپی کرده بودیم. کنارش معنی اش را نوشته ام: «بودن». و بعد تر یک «رنج» قبلش اضافه کرده ام. رنجِ بودن. تازه یادم هست آن چند هفته یکی از شاد ترین دوره های زندگی ام بود. اصلاً این رنج بودن انگار حقیقتی است که کاری به شادی و غمگینی ما ندارد. کاری ندارد که در کلاس زبان هستی؛ یا سر خوش و بی خیال در پارک پرسه می زنی و بستنی می خوری؛ یا نشسته ای تصنیف گوش می دهی که: «ساقیا باده بده شادی آن کاین غم از اوست.»

Read Full Post »

یک عده ای هم بودند که موقع تعریف کردن ماجرای یک دعوا از افعالی مثل «کاراته زدن»  استفاده می کردن. اینها کجان الان؟

Read Full Post »

که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست… از صبح همه ش مدام این توی کله ام است. نمی دانم از کجا پیدایش شد. که آتشی که نمیرد. آتش، جان، جوانی. آتشی که نمیرد، یعنی جوانی ای که نمی رود. می ماند. جستجو کردم تا بیت کامل را پیدا کنم. دیدم غزلی از حافظ است؛ از قضا همان غزلی است که عنوان نوشته ی قبلی را از آن گرفته بودم.
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست.

دمت گرم حافظ.

Read Full Post »