Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for آوریل 2011

دیروز یک هو به خودم آمدم دیدم من بیست و پنج ساله م شده است و هنوز با دنیا در جنگم. در کشمکش. آرامشی بینمان نیست.

نوشته های 17 سالگی ام را که نگاه می کنم تلاطم آن دوران یادم می آید. 22 سالگی فکر می کردم به آرامش و ثبات فکری رسیده ام. امروز که این عدد غیر قابل باور 25 را باید در فرم ها جلوی » سن» بنویسم؛ فکر می کنم احتمالاً هیچ گاه آشتی و آرامشی نخواهد بود مگر آن دوره های موقتی که دوامی ندارند و آن دوره های پرکاری که مشغله نمی گذارد کشمکش ها از اعماق پایین تر ذهن به سطح بیایند و خودشان را نشان بدهند. سرنوشتم اگر این باشد که وضعیت این دوره های چند ماهه پرکاری؛ دائمی و همیشگی بشود، خوشحال و راضی خواهم بود.

مقایسه ها شاید گاهی بیهوده باشند. ولی شاید تفاوت عمیق من ایرانی با مثلاً رفیق آلمانی ام این باشد که من انگار یک نوبت به دنیا آمده ام تا فقط رمز و رازش را پیدا کنم و جواب مسائل اش را بیابم، و نوبت بعدی با آنچه که به دست آورده ام با خیال راحت زندگی کنم. «نوبت بعدی» ای که هرگز وجود ندارد. رفیق آلمانی ام امّا همین حالا دارد نوبت اصلی اش را زندگی می کند… بگذریم، هر چقدر هم که فکر می کنم می بینم دوست نداشتم جای او بودم. انقدر به این عمیق درگیر بودن با هستی و زندگی و چگونگی اش عجین شده ام و خو گرفته ام که دوست ندارم ترک اش کنم.

این هم از آن نوشته هایی بود که احتماالاً کسی چیزی سر در نمی آورد! نوشتن اش صرفاً برای یک جور تخلیه شدن بود! وگرنه ریختن این جور مفهوم ها در قالب واژه های زبان کار سختی است.

در اندرون من خسته دل ندانم کیست/ که من خموشم و او در فغان و در غوغاست. (حافظ)

Read Full Post »

– می دونی چیه… احساس می کنم به یه یأس فلسفی جدید رسیدم .

– چی هست؟

-چی؟

-همین یأس فلسفی؟

-هیچی بابا شوخی کردم. بیا این اندی رو بذار حال کنیم.

Read Full Post »

«من خیلی وقت ها وقتی اسم تخت جمشید رو میشنوم، ناراحت میشم. آخه میدونین، تخت جمشید اسمیه که دانشمندان مسلمان روی این بنا گذاشتند و اسم اصلی این بنا، پارسه بوده.»

 

– این مزه پرانی و باحال بازی نبود. عیناً نقل قول بود از حرف های جدی یک آدم که روی اینترنت گروه ملّی گرایانه درست کرده. کلاً زبانم قاصره.

Read Full Post »