Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for مارس 2011

بچه که بودم لحظه ی تحویل سال برایم خیلی خاص و مهم بود. جادویی بود. چند دقیقه قبلش ضربان قلبم تند می شد و بی صبرانه منتظر تحویل سال بودم. حتی آدم های پا به سن گذاشته ای را می شناسم که هنوز هم این چنین اند.
الان اما لحظه ی تحویل سال برایم مثل هر لحظه ی دیگری است. اول فروردین هم مثل هر روز دیگری. آن چیزی که متمایزش می کند رسم و رسوم ها و اعمال به جا مانده از سنت است؛ و دقیقاً همین چیزهاست که باعث می شود دوستش داشته باشم. اما به هر حال خود ما مردمان هستیم که به لحظه ها و روزهایی مثل نوروز، کریسمس و … جلوه ای خاص می دهیم.
اینجا در شهری در جنوب اسپانیا کلاً سه-چهار نفر ایرانی می شناسم. چند روز پیش به رفیقم گفتم کاش از مادرید سنجد و سمنوی مغازه ایرانی را خریده بودم. گفتم می خواهی سبزه بگذاریم؟ تا روز عید چقدر مانده؟ … بعد دیدیم فرصت کم است، بی خیال اش شدیم. احتمالاً -اگر همّت کنیم- یکشنبه شب یک سبزی پلو ماهی درست کنیم و بخوریم. دوشنبه صبح هم بلند شویم مثل هر دوشنبه برویم سر کار.
نوروزتان -پیشاپیش- مبارک و پیروز!

Advertisements

Read Full Post »

خواستم بگم دلم برایت سوخت رفیق! تو یک پسر بچه ی 10-12 ساله افغان بودی. حالا دیگر نیستی. یک هلی کوپتر نظامی ناتو، وقتی که مشغول هیزم جمع کردن بودی اشتباهاً به تو شلیک کرده. فکر کرده از آن شورشی های خرابکار هستی. گلوله بدنت را سوراخ کرده. و تو رفتی. همین.
*
«آستین»، یک پسر 22 ساله امریکایی است که یک هفته است ناپدید شده. اینجا در مادرید دانشجو بوده و شب تعطیل با دوست هایش می روند نایت کلاب، و آخرین جایی که دیده شده در حوالی آن منطقه بوده. روز بعد نه موبایل ش جواب می دهد نه به خانه اش بر می گردد. حالا همه نگرانش هستند. یک کمپین بزرگ راه انداخته اند برای پیدا کردن اش. هم روزنامه ها نوشته اند و عکس اش را انداخته اند، هم رادیو خبرش را گفته. در و دیوار شهر، محله های مختلف، راهروهای دانشگاههای مختلف شهر، ایستگاههای اتوبوس، و … همه جا عکس و آگهی گم شدنش را می بینی. برایش صفحه فیس بوک و خبررسانی و … درست کرده اند.
*
هم دانشکده ای ها، خیلی هایشان پیگیر خبر دانشجوی امریکایی هستند. یکی شان -یک دختر یونانی- با هیجان و نگرانی می گفت هر چند دقیقه یک بار سایت را چک می کند تا ببیند خبری شده یا نه.

من- با اینکه دوست دارم «آستین» پیدا شود و نگرانی اطرافیانش تمام شود- اما نمی دانم چرا دلم پیش توست، پیش تو پسرک 10-12 ساله ی افغان. نمی دانم چرا برایت بغض کردم. هیچ کس تو را ندید، حتی اسم ات را کسی نمی داند. و نخواهد دانست. اصلاً خیلی ها خواهند گفت بهتر که رفتی، که آینده ت فقط رنج بود و درد.

دلم بد جوری برایت سوخت رفیق!

Read Full Post »