Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for نوامبر 2010

یادم هست گاهی اوقات که زندگی یکنواخت و ملال انگیز می شد، سعی می کردم یک طوری به زور هم که شده سنگی بیندازم وسط برکه ی ساکن یکنواختی ش. مثلاً وقتی دوستی زنگ می زد، گوشی را بر می داشتم و به طرز مسخره ای با صدای کشدار می گفتم سلاااااااامممم، چطو و ری عمووو؟
خیلی احساس مزخرفی بهم دست می داد از انجام دادن این کار. آنقدر مزخرف که غم و غصه بیهوده م دوباره یادم می آمد.
نکنید عزیزان من! شما اشتباه من را نکنید. غم و غصه که آمد سراغتان، بروید باغچه را بیل بزنید، چه می دانم؛ فیلم ببینید، اصلاً توی تخت دراز بکشید و همه ش بخوابید، ولی از این کار ها که من کردم نکنید. اصلاً هیچ وقت وجود چیزی را که می دانید هست انکار نکنید، حتی غم و غصه را.

الان خدا را شکر کاملاً خوب و سرحالم. این چند خط بالا را هم چند وقت پیش نوشته بودم؛ گفتم پست کنم که آن طور خاک نخورد لابلای پیش نویس ها؛ خودم هم محتوایش یادم بماند؛ «نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه» * .

 

——————————————

*  از سهراب سپهری

Read Full Post »