Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for اکتبر 2010

آدمی وطن اش را نمی تواند- مثل بنفشه ها- هر کجا که رفت با خود ببرد*. اما دلتنگی هایش را چرا. کوله ی دلتنگی های آن که خودخواسته کولی وار زندگی می کند، با هربار جابجا شدن فربه تر می شود. دلتنگی های جدید اضافه می شوند و آدم ها، فضا ها، بو ها، ساختمان ها؛ تبدیل به خاطره های ذهنی.

بزرگی جمله ی خوبی داشت؛ می گفت زندگی سلسله ای از دل بستن ها و دل کندن هاست. باید همیشه آماده ی دل کندن بود؛ چه بهتر که کمتر دل ببندی.

اما ناچاری. از روی طبع؛ گوشه ای از وجودت می ماند بین کتابهای کتابخانه ی دانشگاهی که دو سال جوانی ت را در آن گذراندی؛ یا در راهروی دپارتمان؛ یا در کنج دنج «آفیس» کوچک ت؛ یا در سوپرمارکت نزدیک خانه ات. میان آدم هایی که باهاشان سر و کار داشته ای؛ رفقا، همکلاسی ها، استادها، حتی مسئول اداری دانشگاه یا چه می دانم؛ متصدی کافه تریا!

~~~

تازه همه ی این ها حرف از کشوری است که فقط دو سال آنجا بوده ای؛ و حالا قرار است از شهری به شهر دیگرش بروی! از شهری که دو سال پیش برایت غریبه بوده بروی به شهری که الان غریبه است… این ها همه چیزهای عاریتی است؛ اما شما چه می دانید مثلاً برج میلاد تهران یا انحنای فلان خیابان آن شهر چه محکم روی ذهن و روح یک کسی حک شده است؟

~~~

مثل من که زندگی کنی، همیشه نوستالژی های جدید به کوله ات اضافه می شوند و باید همیشه حواس ات باشد «ضعیف» نگاهشان داری. نوستالژی ضعیف خوب است. می شود هر از چندگاهی سری بهش زد، آهنگی گوش داد؛ عکسی، خاطره ای چیزی به یاد آورد و دلی تازه کرد. خوبی اش این است که افسار اسب ضعیف را می شود دست گرفت. اما نوستالژی قوی را، فقط باید کشت. حیوان سرکش را باید کشت وگرنه اوست که قصد جانت را می کند!

~~~

دیروز با دانشگاه تسویه حساب کردم. همان دیروز هم رفتم در «کلوب دانشجویان سابق» عضو شده م. به همین راحتی من شده م «سابق». با یک کلیک منشی بخش اداری؛ آن همه ساختمان و راهرو ودرخت وآدم؛ شدند خاطره.

امروز روز آخرم است و هیچ کاری ندارم؛ بعد از چندین روز پر مشغله؛ امروز می شد خیال آسوده بروم باز به همان جایی که حالا «سابق» شده است؛ عکس بگیرم، گپ بزنم، خداحافظی کنم. اما نرفتم… نوستالژی هایتان را دوباره دست کاری نکنید، هیچ وقت!

از آمدن نیامده ها هراس ندارم؛ فقط گذشتن لحظه هاست که ترسناک است. و زندگی چیزی جز گذشتن لحظه ها نیست!

——————————————

*) برگرفته از شعری از محمدرضا شفیعی کدکنی

Read Full Post »