Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژوئن 2010

پارسال که رفته بودم ایران مریضی آقا رحمان-دربان مجتمع- هنوز مهمترین موضوع صحبت های همسایه ها بود. یک بیماری عجیب و تقریباً لاعلاج که باعث شده بود همه برایش دل بسوزانند. بازنشستگی زودتر از موعدش–تحت عنوان از کارافتادگی- تازه درست شده بود و آخرین روزهای سر کار آمدنش بود. یک بار موقع بیرون رفتن نگهبان پارکینگ را دیدم. همکار و دوست رحمان. سلام و احوال پرسی. بعد طبعاً بحث رحمان شد. گفتم خوب خدا رو شکر کارش درست شد، دیگر لازم نیست بیاید سر کار ولی حقوقش را می گیرد. می دانستم مدتهاست مدیرهای مجتمع دنبال کارش بودند. گفت نه، این طوری بدتر است. این طوری که برود بنشیند توی خانه، زندگی اش می شود «روزشمار مرگ». دقیقاً همین اصطلاح را به کار برد. گفت آدم تا وقتی کار می کند، دلیلی دارد که زندگی کند. » سیگار فروش سر خیابونم که باشی، باز شب که می ری خونه با خودت فک می کنی فردا کدوم نوع سیگارو بیشتر بخرم که فروشش بهتر باشه…». ولی وقتی منتظر مرگ بشینی، روح ات مرده قبل از اینکه جسم ات بمیره.

از این عمیق حرف زدن اش خیلی جا خوردم. انگار که از جلسه ی سخنرانی یک فیلسوف برجسته بیرون آمده باشم، متأثر و فکور راهم را گرفتم و رفتم. امروز بعد از یک سال یادش افتادم. کسی چه می داند توی این یک سال چه بر رحمان و امثال او گذشته. من فقط می دانم همه ی آن «رنج ِ بودن»ای که روشنفکر ها و فیلسوف ها درباره ش حرف می زنند، فهمیدنش را باید لابلای حرف های دوست رحمان و روی پوست زمخت دست های کارگری اش جستجو کرد، وقتی که دست دادیم و خداحافظی کردیم.

Read Full Post »

نه، نمی شود بی خیال بود. حقیقت زندگی همین هایی است که با چشم می بینی. (و آنهایی که با چشم نمی بینی اما می دانی حقیقت اند). این که زندگی و دنیا انقدر بر پایه بی عدالتی و شانس بنا شده، حقیقت است. منظورم خودم نیستم. من به سهم خودم از این زندگی راضی ام و بیشتر از این را هم برای خودم ممکن می بینم و در انتظار و تلاش برایش هستم. ولی اصلاً حرفم چیز دیگری است. دنیا در مقیاس بزرگ، جای بی حساب کتابی است.
کاش من مثل این همکار خوب چینی ام بودم که مثل ماشین کار می کند. که هیچ وقت دلش نمی گیرد برای دلتنگی آدم های دور و نزدیک. این اواخر – که به صرافت کار کردن و کار کردن و کار کردن افتاده م- درباره ی انضباط شخصی بیشتر می خوانم. (سالهاست می دانم اگر کسی بپرسد بزرگترین اشکال ت چیست باید بگویم ضعف در «سلف-دیسیپلین»). یک جایی خواندم که انضباط شخصی یعنی توانایی انجام دادن اقدام عملی صرف نظر از اینکه چه حالت روحی ای دارید. با این حساب چینی ها قهرمان انضباط شخصی در همه ی دوران ها خواهند بود!
کاش راهی بود که مثلاً آدم برود پیش یک دکتر؛ بگوید آقای دکتر بی زحمت این گیرنده های احساس من را برایم بکشید. (درست مثل عصب دندانی که درد می کند). بی زحمت من را به همین ماشین های کار کن چینی تبدیل کنید. توی این بیست و چند سال به اندازه ی کافی احساسم کار کرده که برای همیشه آنچه لازم است در قلب و ذهنم ثبت شده باشد. بس است. بگذارید بقیه عمر را بروم به کارهایی برسم که همان قلب و ذهن می گویند و می خواهند.
خوب می دانم چنین دکتری حداقل در دنیای بیرون وجود ندارد.

——————————
پی نوشت: آن تغییر کاربری که می گفتم، اتفاق افتاد. از این به بعد اگر به سبک سابق هویجی چیزی در ذهن داشتم طوری می نویسم که مشخص باشد، مثلاً ایتالیک یا با رنگ متفاوت.

Read Full Post »

این وبلاگ ممکن است با تغییر کاربری روبرو شود.
(حیف که خواننده هام رو خیلی وقته از دست داده م وگرنه الان میومدند می نوشتن: وبلاگ خوبی داری کاربری ش هم خوبه به من سر بزن بای)

Read Full Post »

– بدانم و بمیرم بهتر است یا ندانم و بمیرم؟

-خودتو لوس نکنی و بمیری بهترین است.

Read Full Post »