Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

*

چطور می شود آهنگی که برای اولین بار می شنوی حس قوی نوستالژیک در تو ایجاد کند؟ این «دعای مجیر» محسن نامجو بد چیزی است! (و البته که خود نامجو هم بدچیزی است؛ من بعد از این همه سال که می شناسمش تازه فهمیدم حزن صدایش می تواند من را با خود به جاهایی ببرد که بقیه مثل شجریان نمی توانند). تا پیش از این حتی نمی دانستم دعایی به نام دعای مجیر هست. ولی یک حس هایی را در من زنده کرد که خودم هم ماندم؛ سنگین و ریشه دار. یک چیزی از جنس خاطره و هویتی که توی گنجه قدیمی خاک گرفته پنهان شده. ممکن است فراموشش کنی ولی می دانی که آنجا است. یک چیز هایی در جان امثال ما نفوذ کرده و چه بخواهیم چه نخواهیم با ما خواهند ماند، حتی اگر در زندگی روزمره گاهی به قعر دره فراموشی رفته باشند. حس ماه رمضان هم برای من از همین جنس است. چیزی از جنس سنت و خاطره ای که بخشی از هویت ات شده. … این طوری است که ربنای شجریان یک چیزی را در دل ما -اعم از مذهبی و غیرمذهبی- تکان می دهد. اگر معقولات و خود-درگیری های مدرن کمی دست از سرمان بردارند می بینیم فراتر از این بحث های تکراری – که مثلا روزه برای سلامتی خوب است یا مضر است، دین با عقلانیت سازگار است یا نیست و…- بخشی از روح جمعی ما در سنت های مذهبی ریشه دارد، و چه خوب می شود اگر آدمها روح جمعی شان را پاس بدارند.
کاش ما هم می توانستیم مثل اسپانیاییها سنت های مذهبی مان را در گذار به زندگی مدرن سکولار حفظ کنیم. عید پاک در اصل یک مناسبت مذهبی است ولی در اسپانیا -که اکثر مردم مذهبی مقید «نیستند»- تقریبن همه آن را بزرگ می دارند. در شهر تاریخی سه ویا مدارس و دانشگاهها یک هفته تمام و ادارات چهار روز تعطیل بودند. همه شهر تحت تاثیر برگزاری مراسم و «دسته های عزاداری» بود! مسئله اعتقاد مذهبی نبود، که خیلی‌‌ها دل خوشی‌ از مذهب نداشتند و اکثریت هم دلیل شان برای شرکت کردن مذهبی نبود، بلکه سنتی را زنده نگه می داشتند که هم برایشان پر از خاطره و نوستالژی بود و هم از آن هویتی قوی می گرفتند …
این ماه رمضان تا اینجا یک چند روزی را ناپرهیزی (!) کردم و روزه گرفتم و از قضا با دوستان ایرانی ام سر سفره افطار نشستیم و حس افطارهای ایران را زنده کردیم. نگاه کردم دیدم در تمام ده سال گذشته چنین تجربه ای در خارج از ایران نداشتم و چقدر لذتبخش و ناب بود!
این از این. یک سفر به یاد ماندنی هم رفتم به جادهٔ زیارتی سانتیاگو که باید درباره اش بنویسم. شاید وقتی‌ دیگر!
عکس را آنجا گرفته ام!

Advertisements

این آخر هفته ای که گذشت، جلسه شانزدهم شب شعر ما در مادرید به داریوش شایگان اختصاص داشت. حضور معنوی او نور تابانید به افکارمان. آنطور که باید نمی شناختیمش، فقط می دانستیم بزرگ و تاثیر گذار است. مرگ اش بهانه ای شد تا بیشتر از او و درباره او بخوانیم. یک ارائه مفصل آماده کردم و بیش از یک ساعتی درباره او حرف زدیم: از «آسیا در برابر غرب» تا «زیر آسمان های جهان» و «پنج اقلیم حضور»، از آنجا که به زعم هم-قطارانش روشنفکری بومی-گرا بود تا آنجا که جهانی-گرا شد. این چند روز خیلی ها دعوت کرده بودند به بهانه مرگ شایگان سراغ شناخت بهتر میراث فکری اش برویم. پدرم هم تشویقم کرد و منابعی برایم فرستاد. زمان هم داشتم و توجیه نه.
خوش به حال امثال شایگان، که بعد از مرگ هم حیات فکری شان ادامه دارد. بیشترین چیزی که مرا به روش و منش او علاقه مند کرد «بی تعلق» بودنش بود از لحاظ حرفه ای و انسانی. به هیچ مکتب یا مرام خاصی تعلق نداشت و اصرار داشت در بند عناوین نماند تا آزادی فکر کردن اش محدود نشود! یک جا در مصاحبه ای می گوید حتی شعر بزرگان را حفظ نمی کند چون نمی خواهد روی الگوی فکر کردنش تاثیر بگذارد! هر چه بیشتر از او و سبک زندگی اش می خواندم شباهتش با سعدی بیشتر جلوی چشمم می آمد. «بی تعلق بودن» و «کمال گرا نبودن» سعدی و شایگان شاید ریشه ای هم در این واقعیت داشت که هر دو در زندگی شان بسیار سفر کرده بودند و بسیار در هوای فرهنگ ها و آیین های گوناگون دم زده بودند. هما کاتوزیان درباره سعدی می گوید «او صاحب مکتب و ایدئولوژی نیست و به هیچ ایدئولوژی، مکتب و طریقتی نیز بستگی ندارد. به جهان و آنچه در آن است از زوایای گوناگون می نگرد و در قلمرو اندیشه و سخن برای هر راه و روشی – کم یا بیش- ارزش و اعتباری قائل است.» و ادامه می دهد » به عبارت دیگر سعدی کمال‌گرا نبود و وعده ی هیچ بهشتی را در این دنیا نمی داد. در نتیجه، در همه امور اهل اعتدال بود، نسبت به جهان دیدی مثبت داشت و به هم‌نوعان خود- که کم و بیش عاری از کمال‌اند- خیلی سخت نمی گرفت. او مروج کوشش برای پیشرفت بود نه منادی امید به کمال. عقیده داشت که همین زندگی با همه کمبودهایش ارزش زیستن دارد «. تا آن جايي که من شناختم، تک تک این جمله ها در مورد شایگان هم صدق می کند. به نظرم او نه فقط دانشی عمیق بلکه بینشی روشن داشت و همين بود که من را به خودش جذب می کرد و هر چه بیشتر خواندم، بیشتر علاقمند شدم که از او یاد بگيرم. از او که به گفته خودش، نه فیلسوف، بلکه سالک فرهنگ‌های جهان بود.

فصل اول «شهرزاد» که بیرون آمد من هنوز ساکن سه‌ویا(ی دلربا) بودم و بیشتر اوقاتم را با دوستان غیرایرانی می گذراندم. پایه ی سریال ایرانی دیدن نداشتم و هیچ وقت نشد کامل ببینمش. امروز بیحالی بعد از بیماری را بهانه کردم نشستم چند قسمت پشت سر هم از فصل دوم را دیدم.

* صحنه های ابراز عشق شهرزاد و فرهاد به هم خیلی شاعرانه اند. شاید مثال دیگری از اینکه «محدودیت می تواند باعث بروز خلاقیت بشود!». طبعن بازیگر ها حتی نمی توانند به هم دست بزنند ولی با ترکیبی از بازی صورت و بدن به اضافه متنی که خلاقانه نوشته و عجین شده به شعر سحرانگیز فارسی صحنه های نابی خلق می کنند. و اصلن شاید زیبایی شعر عاشقانه فارسی (شرقی؟) به همین پرده پوشی ها و رمزآلودی هاست.

* صحنه هایی که از تهران قدیم نشان می دهد چقدر دلرباست. به این فکر کردم که اگر همان بافت قدیمی را تا امروز نگه داشته بودند شاید زندگی در تهران کمی تحمل پذیرتر بود. آدمها به نوستالژی نیاز دارند برای اینکه از زندگی روزمره فاصله بگیرند. مرکز شهرهای اروپایی که اغلب نمونه اعلای زیبایی بصری «تاریخی» اند اما حتی در شهرهای کوچک امریکا هم من با همان چهارتا ساختمان با قدمت شورای شهر و پست و پلیس و … کلی صفا می کردم!

  • عاشق این یک مصرعم. مصرع بعد می گوید «عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما». در بیت بعد ادامه می دهد: «روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد / زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما». محشر است! ولی همان یک مصرعی که در عنوان گذاشتم همه این حرفها را کفایت می کند. «عقل اگر داند که دل در بند زلفش چون خوش است». هر توضیحی اضافه است. عاقل را توضیح افاقه نمی کند و عاشق هم که نیازی به شنیدن توضیح ندارد.
  • آمدم اینجا بنویسم که صرفن یادم می رود نوشته های فیس بوک را در وبلاگ هم کپی کنم و ظاهرن روش اتوماتیکی هم برای این کار وجود ندارد. دیدم پست قبلی هم همین را گفته ام! شاید وقتش است این وبلاگ را بازنشسته کنم. دوستی می گفت فلانی از سال 2007 این وبلاگ را داری (نمی دانست از 2002 در صفحه های دیگری هم می نوشته ام). «عجب پشتکاری داری که ده سال نوشته ای!»
  • ولی دوستم اشتباه می کرد. این اسمش «پشتکار» نیست، «سماجت» است. فرق این دو تا در این است که اولی برای رسیدن به هدفی با ارزش اصرار و استمرار می ورزد ولی دومی برای هدفی که ممکن است پیش پا افتاده و کم ارزش باشد.من فقط سمج بودم و وبلاگ پرخواننده ی هویج را حتی بعد از اینکه عمر طبیعی طنز/مینیمال(؟) نویسی ام به پایان رسید و تعداد خواننده ها به شدت افت کرد، با تغییر کاربری ادامه دادم و هر از گاهی سری زدم و چیزی شخصی نوشتم. سماجت کردم و دیدم معدود خواننده ی سمج تر از من هم اینجا هست و صفحه «عمومی» دیگری برای نوشتن در شبکه اجتماعی ایجاد نکردم. این شد که در عمل بعضی نوشته های مورد علاقه ام «آن طرف» جا ماند و بعضی ها «این طرف» و الان آرشیو یک دستی ندارم. حالا مثال وبلاگ فقط برای روشن شدن منظورم بود. دارم فکر می کنم در چیزهای حیاتی تر زندگی، آیا می توانم یک جوری سماجت ذاتی ام را تبدیل به پشتکاری کنم که همیشه از نداشتن اش حسرت خورده ام؟ من از آنها بودم که سر امتحان روی حل یک مسئله سخت سماجت می کردم به قیمت اینکه زمان برای باقی سوالها کم بیاورم! آیا می شود این سماجت نابخردانه را طوری هدایت کنم که به پشتکار عاقلانه برای حل «تکالیف» سخت در طول ترم تبدیل شود؟ (حالا دوره دانشجویی ما گذشت و رفت و تمام شد ولی سبک زندگی اش هنوز مانده و فکرش در استعاره و تشبیه کردن مان!)
  • بالاخره در اینستاگرام هم صفحه ای درست کردم و کمی فعال شدم. از سه روز پیش. به یادم آورد چقدر «دو-شخصیتی» هستم -بدون تعارف و ان شاء الله بدون تعارض! فضای فیس بوک من طوری است که حرف جدی «هم» می طلبد. فکر کردن عمیق را هم اجازه می دهد. و نوشتن متعاقب فکر کردن را. و گاهی بازخورد خوب و جدی گرفتن از بقیه را. فرقش با وبلاگ در جدی بودن و مجالی که برای فکر کردن می دهد «نیست»، صرفن این است که یک سری چیزهای پیش پا افتاده تر و شخصی تر و گاه به گمانم بامزه را هم آنجا می نویسم. اینستاگرام ولی برعکس. مجالی برای هیچ چیز نیست. (سخن کوتاه می کنم و نمی گویم از فضای کلی اش چقدر متنفرم. ولی دیدم آدمهایی هم هستند که استفاده های محدود و مفیدی ازش می کنند). همین سریع بودن و بی مجال بودنش، ناخودآگاه من را به طنز کشاند. «استوری» می گذارم و «تیکه»ی به نظر خودم بامزه ای می پراکنم و می دانم 24 ساعت بعد اثری هم ازش نیست! فعلا که آن روی «هویجی»ام را فعال کرده. البته بعید می دانم که زیاد آنجا فعال شوم. امیدوارم همین قدر محدود بماند. وقت آقا وقت! عمر آقا عمر! مثل برق و باد می گذرد!

*

خب این هم برای اینکه وبلاگ بعد از بیش از 5 ماه بروز شود! این مدت یک چیزهایی در فیس بوک نوشتم و شاید می شد بعضی هایش را اینجا هم بفرستم. صرفن یادم نبود.

صرفن یادم نبود. یک تصادف ساده مثل خیلی چیزهای دیگری در زندگی مان که حاصل یک تصادف ساده اند و گاه بی جهت به آنها می بالیم. و یا توجیه می آوریم وقتی از ماحصل آن تصادف ها راضی نیستیم.

کاملن صادقانه زندگی کردن کار سختی است چون زمانه و آدمها بخاطر صداقت تنبیه ات می کنند؛ اما کاملن ناصادقانه زیستن عذاب بدتری ست از آن رو که سبب دوگانگی، چندگانگی و چندپاره بودن شخصیت آدمی است و نیز چون بهره ای از واقعیت ندارد.

بگذریم. این پنج ماه، فاصله بین این نوشته و قبلی، بعضی «اشتباه»ها را دوباره تکرار کرده ام و دارم فکر می کنم آیا درسهایی که فکر می کردم از خطاهایم گرفته ام از یادم رفته بودند؟ یا زندگی صرفن همین آش است و همین کاسه؟

باز بگذریم. این مدت مکالمه هایی از جنس «بلند بلند فکر کردن» با دوستان همدل داشتم که باعث شد برای چندمین بار متوجه ارزش دوستی و مصاحبت بشوم.

حالا من ساکن نیوجرسی بودم و بیشتر این دوره پنج ماهه را در غرب رود هادسن گذراندم. ولی اسم تجربه اش را می گذارم نیویورک. الان در فضای تعلیق هم هستم، یعنی در حالی در کمتر از 24 ساعت دیگر از اینجا می روم (اگر از پرواز جا نمانم!) که هنوز نمی دانم در آینده نزدیک برخواهم گشت یا نه. هوای مه آلود غروب امروز در منهتن بهترین طراحی صحنه بود، و قطره های نم نم باران که نمی دانی بالاخره می بارد یا نه.
نیویورک از همان اول کار دلم را برد. ولی ناخودآگاه دل نبستم چون می دانستم رفتنی ام. حواسم بود که پنج-شش ماه بیشتر نیستم، حالا گیریم اندکی هم کم یا بیش. چطور می شود آدمیزاد یادش می رود زندگی دنیا هم همین است؟ متوسط بگیریم مثلن 80 سال اینجا هستی، حالا گیریم اندکی هم کم یا بیش. «بساط عیش چنان پهن کن در این دنیا / که دست و پا نکنی گم به وقت برچیدن!». نگاه کردم دیدم نه تنها نزدیک 14 سال است که در ایران سکونت ندارم، بلکه حتی در هیچ کدام از آن چند شهر بعدی هم بساط ماندن پهن نکرده ام. همیشه مقیم موقت بوده ام و شاید قرار است همان طور که در روزهای اول آمدنم به نیویورک نوشتم (لینک در کامنت اول) عمری را اینطور زندگی کنم. مادرید این اواخر قرار بود نقش خانه دائم بگیرد اما تجربه امریکا که آمد وسط تمام کاسه کوزه ها را بهم ریخت؛ یادم انداخت که هنوز «هزار باده ی ناخورده در رگ تاک است». و اینکه در انتخاب جای زندگی بده-بستان (ترید آف) های دیگری را هم می شود متصور بود. مثل مرد جوانی که در آستانه عروسی، زن جذاب دیگری را می بیند و مردد می شود. نه اینکه وصلت آن زن دیگر را بخواهد، نه؛ ولی می بیند که هنوز جذابیت های دیگری در این دنیا هستند و شاید آماده ی چشم پوشی از همه آنها فقط به خاطر یک عروس نباشد.
جذابیت نیویورک برای من؟ لابد حدس هایی می زنید ولی نه، اشتباه می کنید. این منهتنِ بی همتا و این ساختمان ها و نورها و در و دیوار و این فضای پر از انرژی و نوآوری و خلاقیت و هنر و هیجان و تنوع، این ها همه خوبند ولی بعد از چندی عادی می شوند. مثل زیبایی زیباترین عروس دنیا. ولی آدمهایی که اینجا شناختم و فهم انسانی که بینمان شکل گرفت تکراری نمی شوند، چون چیزی است از جنس جریان سیّال فکر و روح. چه می دانم، چیزی مثل پرسشگری است و جستجو و رسیدن به فهم های جدید: از نو فهمیدن همان مفاهیم قدیم.
باز به استعاره از زندگی دنیوی، سعی کردم از لحظه های اینجا بودنم حداکثر استفاده را ببرم، انگار کن که مرگ، ساعت پرواز برگشت و کندن هواپیما از زمین است. و باز به ترتیبی که همه می دانیم (و مشابه تعبیری که در قرآن آمده) الان می گویم اگر من را به 5 ماه پیش پرتاب کنی (دوباره به زندگی دنیایی بازگردانی)، این بار بهتر و پربارتر (نیکوکارتر) می زیم. می گویی «باز آمدنت نیست، چو رفتی، رفتی»؟ بسیار خوب. چندان حسرت و غبطه ای هم برایم نماند، جز اندکی! نمره بدهم؟ «خوب» از لحظاتم استفاده بردم ولی نه «عالی»؛ و خب همین عالی نبودن و نقصان داشتنش بیشتر به زندگی زمینی مانندش می کند.
یک کار خوبی که کردم این بود که از همان هفته های اول اقامتم، یادداشت روزانه نوشتم. هر شب نوشتم و اگر جا انداختم، بعدن جبران کردم. اگر قلم (مجاز از کیبورد!) و نوشتن نبود آدمها موقعی که دلشان برای خودشان تنگ می شد چکار می کردند؟ (حالا خود در آن لحظه یا خود در گذشته!). آدمهای قبل از اختراع خط لابد نوستالژی هم حالی شان نمی شده. حالا اینها به کنار، اگر ابزارهای ارتباطی (مثل همین فیس بوک) نبود آدمها وقتی دلشان برای دیگری تنگ می شد چکار می کردند؟ این را که دیگر لازم نیست نئاندرتال (!) باشیم تا بفهمیم، قاعدتاً باید یادمان باشد! «آن موقع ها» لابد نوستالژی ها خیلی سنگین و کشنده بوده اند. شانس آوردیم!

نیایش‌های کافری (20)

حالا من و تو ممکن است باز میانه‌مان با هم خوب شود. ولی دست‌بردار نخواهم بود. نمی‌خواهم رفیق نیمه‌راه باشم برای بقیه بندگان‌ات. ما همه مستحق بخشش توییم، خوب یا بد، پارسا یا گردنکش.
تمامش کن. داوری را کنار بگذار. آغوش‌ت را باز کن تا بال دربیاوریم و همه سوی تو آییم. این آخرین فرصت توست، و آخرین امید ما.

نوشته شده در روز یکشنبه عید پاک. 27 فروردین 1396، برابر با 16 آپریل 2017.