Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

نیایش‌های کافری (20)

حالا من و تو ممکن است باز میانه‌مان با هم خوب شود. ولی دست‌بردار نخواهم بود. نمی‌خواهم رفیق نیمه‌راه باشم برای بقیه بندگان‌ات. ما همه مستحق بخشش توییم، خوب یا بد، پارسا یا گردنکش.
تمامش کن. داوری را کنار بگذار. آغوش‌ت را باز کن تا بال دربیاوریم و همه سوی تو آییم. این آخرین فرصت توست، و آخرین امید ما.

نوشته شده در روز یکشنبه عید پاک. 27 فروردین 1396، برابر با 16 آپریل 2017.

نیایش‌های کافری (19)

«آن نفسی که با خودی، یار کناره می کند».
کافی است. می‌دانی که همین طوری هم پرونده اتهاماتت سنگین است؛ از آفرینش گرفته تا آن شوخی‌های بی‌ملاحظه ات با بندگان. لااقل کناره نگیر.

نیایش های کافری (18)

خودت می دانی این کفرگویی های من مثال دست و پا زدنی است شاید راهی به رهایی بیابم. راهی که پیشتر ها انگار حاضر و آماده جلوی پایم بود ولی بعد کم کم در مه آلودگی دنیا- دنیایی که مسئولیت آفرینشش با توست- گم شد.
یعنی می آید آن روزی که اگر خواستم این نوشته را بنویسم جمله معترضه اش را با آسودگی خاطر حذف کنم؟ تکرار مکررات برای چه؟ … «هین سخن تازه بگو» تا «طرحی نو دراندازیم». بگو، گوش می کنم.

نیایش‌های کافری (17)

مومنان اغلب آرزو می کنند زمان مرگشان در پایان یکی از دوره های توبه باشد، تا پاک و سبکبار سوی تو آیند.
مرگ من را هم زمانی بعد از اینکه یکی از این نیایش های کافری از ذهن و دلم گذشت رقم بزن. لزومن سبکبار-از بار گناه و آلودگی- نخواهم بود اما حداقل آماده و حاضریراق برای به چالش کشیدن تو در پیشگاه ات. از قدیم گفته اند بهترین دفاع حمله ست!
مثل نور گذرای شهاب سنگی می آیی و می روی؛ لابد انتظار هم داری چله نشین ات شوم تا ظهور بعدی؟ یا غیبت ات را توضیح بده یا انتظار چله نشینی نداشته باش. انسانم و فراموش‌کار، و یادآوری می کنم؛ آفریده‌ی خودت.
«ببخش». یک کلمه. توضیح نمی دهم. اگر معنی اش نمی دانی یعنی قادر به انجامش هم نیستی. در آن صورت فراموش کن؛ مثلِ منِ فراموش‌کار.

نیایش‌های کافری (16)

از من دلگیر نشو، اما راستش این آفرینش پر از نقصان و سرشار از تنافضی که دسته گل باریتعالی است، چندان تعریفی نداشت چه برسد به اینکه بخواهی لب به تحسین بگشایی که: «فتبارک الله احسن الخالقین» !
همین که مخلوقی چون من هست یعنی یک جای کار خالق حسابی می لنگد: مخلوقی که می خواهد، ولی نمی تواند آن گونه باشد که شاید و باید. و تو، خالقی که می تواند ولی نمی خواهد اشتباهش – آفرینش- را جبران کند.
می خواهی جبران کنی؟ بیا و روی از من مگیر، تنها گناهم -زیستن جز با یاد تو- را ببخش و پایان بده! قول می دهم آن اشتباهت را بیش از این به روی ات نیاورم.  قبول؟

«ما هیچ، ما نگاه» (2)

رفته بودم کنسرت یک گروه سوریه ای که مطلقن هیچ چیز ازشان نمی دانستم. طبعن هیچ تصوری هم نداشتم کنسرت چه طور خواهد بود. فقط چون اسم اش حلب بود. به یاد جنگ زده های سوریه. همین.
………………..
ولی نه، قضیه همینجا تمام نمی شود. مسئله این است که دو تا همکلاسی اهل حلب داشتم آن زمانی که در مادرید دانشجوی فوق لیسانس بودم. کرد سوریه بودند. سه سال قبل از شروع جنگ بود. این دو پسر تمام همکلاسی ها را دعوت می کردند که تعطیلات تابستان بروند حلب مهمان اینها باشند. تازه من با اخلاقشان زیاد حال نمی کردم و رابطه مان هم چندان صمیمانه نبود. حداقل 5 سال است که تماسی هم نداشته ایم و فقط دورادور جویای وضعیتشان بوده ام، هر دو پناهنده اند در غرب. خبرهای جنگ و ویرانی های حلب من را یاد این ها می اندازد و یاد آن روز که خوش خیال همه ی کلاس را دعوت می کردند خانه شان. اما خانه ای که چیزی ازش نمانده؟

آن صدهزاران نفر سوری ای که کشته شده اند، میلیونها نفری که آواره شدند و آنها که رنج بی پایانشان را حتی نمی بینیم و نمی شنویم یک طرف؛ این دو تا جوانِ نه چندان خوش اخلاق کرد سوری هم یک طرف. با این دو تا در یک هوا نفس کشیدم. با هم سر یک سفره نشسته ایم، به جوکها خندیده ایم، از یک چیز مشترک شاد/ناراحت شده ایم. آن میلیونها آدم دیگر، شمار کشته ها، خیلی وقتها فقط عددی بوده که رقم یکانش به سرعت بالا می رفته. عکس های ویرانی هم الکترونهای نورانی توی مانیتور بوده! همین! این دو نفر ولی آدم های زنده بودند. خیلی فرق می کند، و افسوس که فرق می کند. محدودیت بشری. «ما هیچ، ما نگاه».

کنسرت برای این بود که ساعتی خوشی و شادی مخصوصن برای سوری های مهاجر بی وطن فراهم کند. همینطور هم بود. من ولی تصویری که روی سن می دیدم ارکستر منظمی بود که انگار روی تلی از خرابه های حلب نشسته و این دو همکلاسی سابقم با همان بداخلاقی معمول غر می زنند و کلافه اند. چند میلیون و دو نفر آدم زنده کلافه اند.

ما هیچ، ما نگاه (1)

*

«حتی قبل از اینکه داور سوت شروع بازی رو بزنه ما سه-هیچ از روزگار عقبیم… همه امیدمون هم به اینه که -مادامی که رمق جوانی تو بدن هست- تو ضدحمله‌های ناغافل فاصله رو کم کنیم.»
بخشی از مکالمه من و دوستی که مثل خیلی‌های دیگه گرفتار تلخی‌های روزگار، از جمله قصه‌ی پرغصه‌ی مهاجرت است.