Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

*

خب این هم برای اینکه وبلاگ بعد از بیش از 5 ماه بروز شود! این مدت یک چیزهایی در فیس بوک نوشتم و شاید می شد بعضی هایش را اینجا هم بفرستم. صرفن یادم نبود.

صرفن یادم نبود. یک تصادف ساده مثل خیلی چیزهای دیگری در زندگی مان که حاصل یک تصادف ساده اند و گاه بی جهت به آنها می بالیم. و یا توجیه می آوریم وقتی از ماحصل آن تصادف ها راضی نیستیم.

کاملن صادقانه زندگی کردن کار سختی است چون زمانه و آدمها بخاطر صداقت تنبیه ات می کنند؛ اما کاملن ناصادقانه زیستن عذاب بدتری ست از آن رو که سبب دوگانگی، چندگانگی و چندپاره بودن شخصیت آدمی است و نیز چون بهره ای از واقعیت ندارد.

بگذریم. این پنج ماه، فاصله بین این نوشته و قبلی، بعضی «اشتباه»ها را دوباره تکرار کرده ام و دارم فکر می کنم آیا درسهایی که فکر می کردم از خطاهایم گرفته ام از یادم رفته بودند؟ یا زندگی صرفن همین آش است و همین کاسه؟

باز بگذریم. این مدت مکالمه هایی از جنس «بلند بلند فکر کردن» با دوستان همدل داشتم که باعث شد برای چندمین بار متوجه ارزش دوستی و مصاحبت بشوم.

Advertisements

حالا من ساکن نیوجرسی بودم و بیشتر این دوره پنج ماهه را در غرب رود هادسن گذراندم. ولی اسم تجربه اش را می گذارم نیویورک. الان در فضای تعلیق هم هستم، یعنی در حالی در کمتر از 24 ساعت دیگر از اینجا می روم (اگر از پرواز جا نمانم!) که هنوز نمی دانم در آینده نزدیک برخواهم گشت یا نه. هوای مه آلود غروب امروز در منهتن بهترین طراحی صحنه بود، و قطره های نم نم باران که نمی دانی بالاخره می بارد یا نه.
نیویورک از همان اول کار دلم را برد. ولی ناخودآگاه دل نبستم چون می دانستم رفتنی ام. حواسم بود که پنج-شش ماه بیشتر نیستم، حالا گیریم اندکی هم کم یا بیش. چطور می شود آدمیزاد یادش می رود زندگی دنیا هم همین است؟ متوسط بگیریم مثلن 80 سال اینجا هستی، حالا گیریم اندکی هم کم یا بیش. «بساط عیش چنان پهن کن در این دنیا / که دست و پا نکنی گم به وقت برچیدن!». نگاه کردم دیدم نه تنها نزدیک 14 سال است که در ایران سکونت ندارم، بلکه حتی در هیچ کدام از آن چند شهر بعدی هم بساط ماندن پهن نکرده ام. همیشه مقیم موقت بوده ام و شاید قرار است همان طور که در روزهای اول آمدنم به نیویورک نوشتم (لینک در کامنت اول) عمری را اینطور زندگی کنم. مادرید این اواخر قرار بود نقش خانه دائم بگیرد اما تجربه امریکا که آمد وسط تمام کاسه کوزه ها را بهم ریخت؛ یادم انداخت که هنوز «هزار باده ی ناخورده در رگ تاک است». و اینکه در انتخاب جای زندگی بده-بستان (ترید آف) های دیگری را هم می شود متصور بود. مثل مرد جوانی که در آستانه عروسی، زن جذاب دیگری را می بیند و مردد می شود. نه اینکه وصلت آن زن دیگر را بخواهد، نه؛ ولی می بیند که هنوز جذابیت های دیگری در این دنیا هستند و شاید آماده ی چشم پوشی از همه آنها فقط به خاطر یک عروس نباشد.
جذابیت نیویورک برای من؟ لابد حدس هایی می زنید ولی نه، اشتباه می کنید. این منهتنِ بی همتا و این ساختمان ها و نورها و در و دیوار و این فضای پر از انرژی و نوآوری و خلاقیت و هنر و هیجان و تنوع، این ها همه خوبند ولی بعد از چندی عادی می شوند. مثل زیبایی زیباترین عروس دنیا. ولی آدمهایی که اینجا شناختم و فهم انسانی که بینمان شکل گرفت تکراری نمی شوند، چون چیزی است از جنس جریان سیّال فکر و روح. چه می دانم، چیزی مثل پرسشگری است و جستجو و رسیدن به فهم های جدید: از نو فهمیدن همان مفاهیم قدیم.
باز به استعاره از زندگی دنیوی، سعی کردم از لحظه های اینجا بودنم حداکثر استفاده را ببرم، انگار کن که مرگ، ساعت پرواز برگشت و کندن هواپیما از زمین است. و باز به ترتیبی که همه می دانیم (و مشابه تعبیری که در قرآن آمده) الان می گویم اگر من را به 5 ماه پیش پرتاب کنی (دوباره به زندگی دنیایی بازگردانی)، این بار بهتر و پربارتر (نیکوکارتر) می زیم. می گویی «باز آمدنت نیست، چو رفتی، رفتی»؟ بسیار خوب. چندان حسرت و غبطه ای هم برایم نماند، جز اندکی! نمره بدهم؟ «خوب» از لحظاتم استفاده بردم ولی نه «عالی»؛ و خب همین عالی نبودن و نقصان داشتنش بیشتر به زندگی زمینی مانندش می کند.
یک کار خوبی که کردم این بود که از همان هفته های اول اقامتم، یادداشت روزانه نوشتم. هر شب نوشتم و اگر جا انداختم، بعدن جبران کردم. اگر قلم (مجاز از کیبورد!) و نوشتن نبود آدمها موقعی که دلشان برای خودشان تنگ می شد چکار می کردند؟ (حالا خود در آن لحظه یا خود در گذشته!). آدمهای قبل از اختراع خط لابد نوستالژی هم حالی شان نمی شده. حالا اینها به کنار، اگر ابزارهای ارتباطی (مثل همین فیس بوک) نبود آدمها وقتی دلشان برای دیگری تنگ می شد چکار می کردند؟ این را که دیگر لازم نیست نئاندرتال (!) باشیم تا بفهمیم، قاعدتاً باید یادمان باشد! «آن موقع ها» لابد نوستالژی ها خیلی سنگین و کشنده بوده اند. شانس آوردیم!

نیایش‌های کافری (20)

حالا من و تو ممکن است باز میانه‌مان با هم خوب شود. ولی دست‌بردار نخواهم بود. نمی‌خواهم رفیق نیمه‌راه باشم برای بقیه بندگان‌ات. ما همه مستحق بخشش توییم، خوب یا بد، پارسا یا گردنکش.
تمامش کن. داوری را کنار بگذار. آغوش‌ت را باز کن تا بال دربیاوریم و همه سوی تو آییم. این آخرین فرصت توست، و آخرین امید ما.

نوشته شده در روز یکشنبه عید پاک. 27 فروردین 1396، برابر با 16 آپریل 2017.

نیایش‌های کافری (19)

«آن نفسی که با خودی، یار کناره می کند».
کافی است. می‌دانی که همین طوری هم پرونده اتهاماتت سنگین است؛ از آفرینش گرفته تا آن شوخی‌های بی‌ملاحظه ات با بندگان. لااقل کناره نگیر.

نیایش های کافری (18)

خودت می دانی این کفرگویی های من مثال دست و پا زدنی است شاید راهی به رهایی بیابم. راهی که پیشتر ها انگار حاضر و آماده جلوی پایم بود ولی بعد کم کم در مه آلودگی دنیا- دنیایی که مسئولیت آفرینشش با توست- گم شد.
یعنی می آید آن روزی که اگر خواستم این نوشته را بنویسم جمله معترضه اش را با آسودگی خاطر حذف کنم؟ تکرار مکررات برای چه؟ … «هین سخن تازه بگو» تا «طرحی نو دراندازیم». بگو، گوش می کنم.

نیایش‌های کافری (17)

مومنان اغلب آرزو می کنند زمان مرگشان در پایان یکی از دوره های توبه باشد، تا پاک و سبکبار سوی تو آیند.
مرگ من را هم زمانی بعد از اینکه یکی از این نیایش های کافری از ذهن و دلم گذشت رقم بزن. لزومن سبکبار-از بار گناه و آلودگی- نخواهم بود اما حداقل آماده و حاضریراق برای به چالش کشیدن تو در پیشگاه ات. از قدیم گفته اند بهترین دفاع حمله ست!
مثل نور گذرای شهاب سنگی می آیی و می روی؛ لابد انتظار هم داری چله نشین ات شوم تا ظهور بعدی؟ یا غیبت ات را توضیح بده یا انتظار چله نشینی نداشته باش. انسانم و فراموش‌کار، و یادآوری می کنم؛ آفریده‌ی خودت.
«ببخش». یک کلمه. توضیح نمی دهم. اگر معنی اش نمی دانی یعنی قادر به انجامش هم نیستی. در آن صورت فراموش کن؛ مثلِ منِ فراموش‌کار.

نیایش‌های کافری (16)

از من دلگیر نشو، اما راستش این آفرینش پر از نقصان و سرشار از تنافضی که دسته گل باریتعالی است، چندان تعریفی نداشت چه برسد به اینکه بخواهی لب به تحسین بگشایی که: «فتبارک الله احسن الخالقین» !
همین که مخلوقی چون من هست یعنی یک جای کار خالق حسابی می لنگد: مخلوقی که می خواهد، ولی نمی تواند آن گونه باشد که شاید و باید. و تو، خالقی که می تواند ولی نمی خواهد اشتباهش – آفرینش- را جبران کند.
می خواهی جبران کنی؟ بیا و روی از من مگیر، تنها گناهم -زیستن جز با یاد تو- را ببخش و پایان بده! قول می دهم آن اشتباهت را بیش از این به روی ات نیاورم.  قبول؟