Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

پی نوشت سفر

چند هفته ای می شود که از سفر تابستانی به ایران برگشته ام و ظاهرن همه چیز به قول مرحوم نوذری برگشته به «روال عادی برنامه». ولی روزی نیست که ذهنم درگیر ایران و نسبت من با آن نباشد. فکر می کنم بخش زیادی از این وابستگی عمیق و ریشه دار به خاطر پدر و مادر باشد. سعی می کنم آن دو نفر را از معادله کنار بگذارم تا ببینم چی باقی می ماند. خاطره؟ خاطره و گذشته که با گذشت سالیان خارج از ایران کمرنگ شد. دوستان؟ آنها که پراکنده اند چهارگوشه ی عالم.
هرچه که هست انگار درد ها و تشویش ها و نگرانی های مردمان آنجا را با وضوح بیشتری می بینم و می شنوم و حس می کنم. هم آنجا برای خودش «جغرافیای درد» است و هم لابد حسگرهای ما به خاطر ریشه فرهنگ و زبانی مان برای حس کردن آن چه آنجا می گذرد قوی تر است. سه-چهار سال پیش یک بار توی صف پمپ بنزین در تهران بودم. مرد جوانی دستفروشی می کرد، سی دی فیلم می فروخت. به ماشین جلویی چیزی فروخت و بعد انگار دید پول خرد ندارد باقی پول را بدهد. این پا و آن پا کرد، کلی جیب هایش را گشت، آخر سر با اضطراب بهش گفت: «راضی باش». لرزش و تمنای صدایش هنوز توی ذهنم مانده.

ایران-نامه 95


نمی شود ننوشت. هر چقدر هم سعی کنی بی قضاوت به مشاهده بنشینی، یک مواقعی هست که دوست داری حرف بزنی از تجربه ایران آمدن ت. اگر ساکن خارج از کشور هستی وقتی برای تعطیلات می آیی اینجا که متعلق به من و شماست، احتمالن روزهای اول را به ارزیابی دوباره اش می گذرانی بی آنکه خودت بخواهی.

ولی شاید بعد از گذشت سالها و تکرار شدن پیاپی این رفت و آمد ها؛ از شدت این ارزیابی هایت بکاهی. از شدت مقایسه ها و تحلیل ها -از جامعه و رفتار مردم گرفته تا وضع حکمرانی و آبادانی. وقتی مجموع سالهایی که خارج از ایران زندگی کرده ای را حساب می کنی و می بینی کسر بزرگی، مثلن نیمی از کل عمرت می شود؛ شاید آن موقع وقت «کنار نشستن و تماشا کردن» فرا رسیده است. یا شاید از اول هم راه صواب همین بوده و فقط لازم بوده کمی سن ات بالا برود، تجربه ات زیاد شود و ببینی چه قدر از این تحلیل ها و حرف ها خطا هستند و چه قدر دیگرشان تکرار مکررات و از اساس بی فایده – و لذا اتلاف وقت و انرژی. این تجربه را که از سر بگذرانی، شاید متواضع تر شوی و کمتر بی رحمانه سوژه هایت را مورد قضاوت و مقایسه و مداقه قرار دهی. هم برای خودت خوب است هم برای سوژه های بینوایت. و البته که بیش از همه برای خودت خوب است. سوژه هایت که به هر حال بیرون ذهن تو حیات عادی شان را داشته اند و دارند.

فعلن کنار نشسته ام و تماشا می کنم ایرانِ تابستانِ 95 را.

DSC_0660

عکس را در باغ نگارستان گرفته ام. از بناهای قصر زمان قاجاریه اش چیزی نمانده. کاش دویست سال بعد هم این ساختمان کنونی موزه و هم پیام تساهل و تسامح شعری که بر سردرش نوشته، مانده باشد برای نسل های آینده.

*

می گفت: آخر استرس و فشار زندگی روزمره مجالی هم برای خلوت کردن با خود باقی می گذارد؟
خواستم بگویم نه، نمی گذارد. حق با توست. به خاطر همین هم هست که باید طوری زندگی کرد که بتوانی در عین جدی گرفتن زندگی روزمره، هر موقع دلت خواست پوزخندی بهش بزنی و بگویی «تو تمام دنیای من نیستی. دنیای دیگری هم دارم، خلوتی که مخصوص خودم هست و حال و هوایی دارد برای خودش. و آینه ای که هر از گاهی باید پاک اش کنم از گرد روزها».
و بعد دوباره یادت می آید که چرا این چیزهای «نادیدنی» در زندگی مهم هستند.

*

کار و بار. زندگی. مشغله. دغدغه.

این شعر سعدی را یادتان هست؟ «عمر گرانمایه درین صرف شد/ تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا». توی کتاب فارسی یک سالی داشتیم اش. شعر به مفهوم قناعت اشاره می کرد و این که اگر قانع نباشی عمرت را به نگرانی اینکه چه بخوری و چه بپوشی می گذرانی. حالا ما که دغدغه نان را به آن شکل نداریم ولی مشغله کار و مشغله های زندگی روزمره را داریم، که در بطن و بنیان اش مثل همان دغدغه نان است. عمر گرانمایه به این دغدغه ها و مشغله ها می گذرد اگر حواسمان نباشد.

باید حواسم باشد که غرق مشغله و دغدغه نشوم. «حواسم باشد» یعنی چی دقیقن؟ ربطی به قناعت سعدی ندارد. مثلن یکی اینکه روحیه طنز و شوخی و تساهل را از دست ندهم، و قدردان زیبایی های حتی ساده اطرافم باشم. دیروز یک دختربچه 2-3 ساله توی اتوبوس، یکی از این درشکه های اسب که توی قسمت توریستی مرکزشهر هستند را به مادربزرگش نشان داد و فریاد زد «ببین! درشکه!». با چنان شور و شوقی فریاد زد که انگار تا بحال چنین چیزی ندیده بود، و مطمئنم که دیده بود. ولی دختربچه عاقل تر از من بود از این جهت که حواسش بود از زیبایی های ساده زندگی لذت ببرد.

8136ea698a9f54c7e42e5473f393d256

خب یک کارکرد اصلی این وبلاگ «نوشتن برای دل» بود احتمالن مثل کارکرد خیلی وبلاگ ها یا دفترچه های دیگر برای آدم ها و دل های دیگر. آدم با خودش خلوت می کند و بار ذهن و روح اش را خالی می کند روی کاغذ یا دکمه های کیبورد و بعد احساس سبکی بهش دست می دهد. فکر هم منظم می شود. نوشتن برای سلامتی فکر خوب است همانطور که ورزش برای سلامتی بدن.

گاهی اوقات که سرم خیلی با مشغله های روزمره گرم است و غرق در خوشی ها/ناخوشی های روزمره گذشت زمان را درک نمی کنم؛ یکهو یادم می افتد که وبلاگی هم وجود دارد به اسم هویج. بعد آخرین چیزهایی که نوشته ام را مرور می کنم و یادم می آید که چنین چیزهایی نوشته ام! فاصله ای می گیرم از شلوغی دنیای روزمره و می روم به دل آن افکاری که پشت نوشته ها هستند. یک جورهایی یک یادآوری و تلنگر به خودم که «تو این هستی! باطن حقیقی ات را ببین که اینجا نشسته!».
این هم یک کارکرد دیگر وبلاگ. حیف که دیر به دیر می نویسم ولی چه خوب که همچنان می نویسم!

بازیچه و سرگرمی

این یکی انگار تغییر ناپذیر است، یعنی برخلاف بعضی موارد دیگر، این طرز فکرم انگار قرار نیست بعد از سالها زندگی در مغرب زمین عوض شود. کدام طرز فکر؟ همین که وقتی چیزهایی از جنس کارناوال و جشن های مرسوم و امثالهم می بینم یاد این آیه قرآن می افتم: «همانا زندگانی دنیا بازیچه و سرگرمی ای بیش نیست و سرای آخرت برای آنانکه پروا می کنند بهتر است. آیا نمی اندیشید؟» (انعام، 32)

علیرغم اینکه هیچ مشکل یا موضعی علیه آنانکه سبک زندگی شان «کارناوال-پسند» است ندارم و حتی خودم هم هر از گاهی به جشن ها و سرگرمی های آنها محلق می شوم و همدلانه لذت می برم؛ ولی به شدت آگاهم که – حداقل برای من- زندگی ای که غایت اش لذت هایی از این جنس باشد ارزش زیستن ندارد.

خلأ معنا را زود احساس می کنم. پناه می برم به «…» از شرّ اسیر ماندن و محدود شدن در زرق و برق و ظواهر زیبای بی باطن. «جای خالی» را هر از گاهی با یکی از گزینه های زیر پر می کنم: تعمق، تعمق، تعمق.

پی نوشت: فکر کنم تعداد دوست و آشناهایی که اینجا را می خوانند کم شده است. حداقل از این جهت خوب است که الان کمتر نگرانم از این که نوشته ام حمل بر خودستایی شود. نزد مخاطبی که مرا از نزدیک نمی شناسد که دلیلی ندارد (فایده ای ندارد) خودستایی کنم؛ هان؟

 متن زیر را تقریبن یک سال پیش نوشته بودم به استقبال سال پیش رو.
عمر خیلی زود می گذرد. ماه گذشته بیست و نه ساله شدم و باید باورم شود. البته من حتی موقعی که بیست و پنج ساله هم بودم باورش برایم سخت بود که زمان انقدر زود گذشته. مدتی درگیر این هراس از آمدن سی سالگی و بعد آرام آرام ورود به میانسالی بودم. اما کمی روی خودم کار کردم و الان دیگر برایم مهم نیست.
اول اینکه عدد سی فقط یک قرارداد است. چون سیستم اعداد ده تایی یک قرارداد است. اینکه بعد از هر ده تا عدد اسم رقم دهگان عوض می شود. ممکن بود سیستم دوازده تایی یا شانزده تایی می بود. مثلن اینطوری بود که عددها به ترتیب بیست و هشت، بیست و نه، بیست و اکس، بیست و وای، بیست و زد بودند بعد عوض می شد.
ولی این حرفها لوس بازی است. زمان و عمر می گذرد و این چیزها هم حالی اش نمی شود.
با خودم فکر کردم دیدم دهه ی بیست سالگی ام را در گذر از منتها الیه حواسپرتی و سر به هوایی و سیر در هپروت به سمت جدی گرفتن زندگی روزمره و الزاماتش گذرانده ام. خوشحال هم هستم و حس نمی کنم اجبار یا استیصالی در کار بود. انگار بیشتر یک انتخاب بود.

ولی یک ترس هم هست: که این حرکت در واقع به سمت میانسالی باشد و میانسالی مترادف روزمرگی و عادت. جوان تر که بودم بیشتر در جهان توی سرم زندگی می کردم تا دنیای زمینی. نکند شور و آرمانی که توی سرم بود جای خودش را به دو دو تا چهارتای معمول برای زندگی روزمره بدهد و حس های معمول و دغدغه های معمول؟

در ظاهر و در سبک زندگی ام، به میانسالی حتی شبیه هم نیستم. خدارا شکر. اما در باطن و فکر چی؟ و اصلن آیا ما چیزی جز فکر خود هستیم؟

«ای برادر تو همه اندیشه ای».