خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

بایگانیِ دستهٔ ‘آاای صغرا خانوم جون’

«اوه اوه ایران!». خانم میانسال اسپانیایی –منشی بیمارستان- تا نوشته ی روی کارت اقامتم را دید این جمله از دهانش پرید بیرون. با این که به برونگرایی ِ گاه افراطی و «جیغ جیغو» بودن خانم ها و مردم اینجا عادت کرده ام باز واکنش اش به نظرم کمی عجیب بود. بعد خواست سر صحبت را [...]

نوشته را کامل بخوانید »

این نوشته رو اینجا می گذارم که اگه یه وقت پنجاه سال دیگه نوه هام اومدن آرشیو وبلاگم رو چک کردن، فکر نکنن بابابزرگشون تو روزهای اوج تنش و حمله به سفارت انگلیس در تهران، نشسته بوده واسه خودش حرفهای قشنگِ بی ربط می زده و هیچی حالیش نبوده. آره خلاصه، بچه ها، بابابزگتون فقط [...]

نوشته را کامل بخوانید »

این روز‌ها همه جا در رسانه‌ها بحث احتمال حمله به ایران است. تلویزیون را که روشن میکنی‌، گوینده به همان راحتی‌ که مثلا خبر دستگیری یک ‌خرس در خیابانی در کالیفرنیا را می‌‌خواند، در باره‌ حمله به ایران هم حرف می‌‌زند. بعد کارشناس برنامه می‌‌آید و نظر می دهد. بعد گزارشگر‌شان از تل آویو. بعد دیگری [...]

نوشته را کامل بخوانید »

دسته ای از آدم ها هستند که بسیار بیش از آنکه از گفتن حرف‌هایی در زندگی شان پیشمان باشند؛ از نگفتن شان حسرت می خورند. پشیمانی و حسرت از «نگفتن» درد بدی است. همیشه با آدم می ماند. یکی از این نگفته‌های من جمله ی جادویی»به جهنّم» است. خوشبختانه اهل در گذشته سیر کردن نیستم [...]

نوشته را کامل بخوانید »

یک دفتر صدبرگ (شاید هم دویست برگ، به هر حال این هم یک نوستالژی بود!) خریده ام برای نوشتن یادداشت های روزانه. چون دیدم انگار غلتک زمان واقعاً دارد از روی روزهایم رد می شود و نمی فهمم چگونه می گذرند و از آن بدتر حافظه کوتاه مدتم هم مدام بدتر می شود و یادم [...]

نوشته را کامل بخوانید »

«من خیلی وقت ها وقتی اسم تخت جمشید رو میشنوم، ناراحت میشم. آخه میدونین، تخت جمشید اسمیه که دانشمندان مسلمان روی این بنا گذاشتند و اسم اصلی این بنا، پارسه بوده.»   – این مزه پرانی و باحال بازی نبود. عیناً نقل قول بود از حرف های جدی یک آدم که روی اینترنت گروه ملّی [...]

نوشته را کامل بخوانید »

خواستم بگم دلم برایت سوخت رفیق! تو یک پسر بچه ی 10-12 ساله افغان بودی. حالا دیگر نیستی. یک هلی کوپتر نظامی ناتو، وقتی که مشغول هیزم جمع کردن بودی اشتباهاً به تو شلیک کرده. فکر کرده از آن شورشی های خرابکار هستی. گلوله بدنت را سوراخ کرده. و تو رفتی. همین. * «آستین»، یک [...]

نوشته را کامل بخوانید »

بیا یادمان باشد که فقط یک بار به دنیا می آییم. و اینکه اگر حرفت را سر موقع اش نزنی و دست دست کنی، بعداً هم آن را نخواهی گفت و روی دلت خواهد ماند! حالا خواه حرف زدن در وبلاگ باشد، خواه پشت میز آشپزخانه؛ وقتی که با خرت و پرت های روی میز [...]

نوشته را کامل بخوانید »

آدمی وطن اش را نمی تواند- مثل بنفشه ها- هر کجا که رفت با خود ببرد*. اما دلتنگی هایش را چرا. کوله ی دلتنگی های آن که خودخواسته کولی وار زندگی می کند، با هربار جابجا شدن فربه تر می شود. دلتنگی های جدید اضافه می شوند و آدم ها، فضا ها، بو ها، ساختمان [...]

نوشته را کامل بخوانید »

دوستی برای پست پایینی کامنت گذاشته که آقا ما خودمان 70 میلیون کودتا زده داریم، چه وقت صحبت از کمک به سیل زده های کشور همسایه است؟ گاهی اوقات یک مطلب آنقدر روشن و بدیهی است که توضیح دادنش بیهوده است و حتی اظهر من الشمس بودن آن مطلب را هم زیر سوال می برد. [...]

نوشته را کامل بخوانید »

فقط خواستم بگم غصه ام می گیرد وقتی می بینم کسی در فیس بوک ویدئو به اشتراک گذاشته که مثلاً : «آموزش خوردن بستنی توسط هموطن لر». بعدش ملّت کامنت گذاشته اند و جزئیات قیافه آن شخص را و حتی لبخندش را تک تک مسخره کرده اند و لذت برده اند از این بامزگی شان. [...]

نوشته را کامل بخوانید »

پارسال که رفته بودم ایران مریضی آقا رحمان-دربان مجتمع- هنوز مهمترین موضوع صحبت های همسایه ها بود. یک بیماری عجیب و تقریباً لاعلاج که باعث شده بود همه برایش دل بسوزانند. بازنشستگی زودتر از موعدش–تحت عنوان از کارافتادگی- تازه درست شده بود و آخرین روزهای سر کار آمدنش بود. یک بار موقع بیرون رفتن نگهبان [...]

نوشته را کامل بخوانید »

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.