«اوه اوه ایران!». خانم میانسال اسپانیایی –منشی بیمارستان- تا نوشته ی روی کارت اقامتم را دید این جمله از دهانش پرید بیرون. با این که به برونگرایی ِ گاه افراطی و «جیغ جیغو» بودن خانم ها و مردم اینجا عادت کرده ام باز واکنش اش به نظرم کمی عجیب بود. بعد خواست سر صحبت را [...]
بایگانیِ دستهٔ ‘آاای صغرا خانوم جون’
از جنگ می ترسانی ام؟
ارسالشده در آاای صغرا خانوم جون در فوریه 9, 2012 | ۱ دیدگاه »
برای ثبت در تاریخ
ارسالشده در هویج, آاای صغرا خانوم جون در دسامبر 3, 2011 | بیان دیدگاه »
این نوشته رو اینجا می گذارم که اگه یه وقت پنجاه سال دیگه نوه هام اومدن آرشیو وبلاگم رو چک کردن، فکر نکنن بابابزرگشون تو روزهای اوج تنش و حمله به سفارت انگلیس در تهران، نشسته بوده واسه خودش حرفهای قشنگِ بی ربط می زده و هیچی حالیش نبوده. آره خلاصه، بچه ها، بابابزگتون فقط [...]
کاش این درد مسری بود
ارسالشده در آاای صغرا خانوم جون در نوامبر 24, 2011 | 4 دیدگاه »
این روزها همه جا در رسانهها بحث احتمال حمله به ایران است. تلویزیون را که روشن میکنی، گوینده به همان راحتی که مثلا خبر دستگیری یک خرس در خیابانی در کالیفرنیا را میخواند، در باره حمله به ایران هم حرف میزند. بعد کارشناس برنامه میآید و نظر می دهد. بعد گزارشگرشان از تل آویو. بعد دیگری [...]
به درک راه نبردیم به اکسیژن آب *
ارسالشده در آاای صغرا خانوم جون در نوامبر 12, 2011 | ۱ دیدگاه »
دسته ای از آدم ها هستند که بسیار بیش از آنکه از گفتن حرفهایی در زندگی شان پیشمان باشند؛ از نگفتن شان حسرت می خورند. پشیمانی و حسرت از «نگفتن» درد بدی است. همیشه با آدم می ماند. یکی از این نگفتههای من جمله ی جادویی»به جهنّم» است. خوشبختانه اهل در گذشته سیر کردن نیستم [...]
ارسالشده در هویج, آاای صغرا خانوم جون در اوت 6, 2011 | بیان دیدگاه »
یک دفتر صدبرگ (شاید هم دویست برگ، به هر حال این هم یک نوستالژی بود!) خریده ام برای نوشتن یادداشت های روزانه. چون دیدم انگار غلتک زمان واقعاً دارد از روی روزهایم رد می شود و نمی فهمم چگونه می گذرند و از آن بدتر حافظه کوتاه مدتم هم مدام بدتر می شود و یادم [...]
ارسالشده در آاای صغرا خانوم جون در آوریل 2, 2011 | بیان دیدگاه »
«من خیلی وقت ها وقتی اسم تخت جمشید رو میشنوم، ناراحت میشم. آخه میدونین، تخت جمشید اسمیه که دانشمندان مسلمان روی این بنا گذاشتند و اسم اصلی این بنا، پارسه بوده.» – این مزه پرانی و باحال بازی نبود. عیناً نقل قول بود از حرف های جدی یک آدم که روی اینترنت گروه ملّی [...]
ارسالشده در آاای صغرا خانوم جون, عمومی در مارس 7, 2011 | 4 دیدگاه »
خواستم بگم دلم برایت سوخت رفیق! تو یک پسر بچه ی 10-12 ساله افغان بودی. حالا دیگر نیستی. یک هلی کوپتر نظامی ناتو، وقتی که مشغول هیزم جمع کردن بودی اشتباهاً به تو شلیک کرده. فکر کرده از آن شورشی های خرابکار هستی. گلوله بدنت را سوراخ کرده. و تو رفتی. همین. * «آستین»، یک [...]
ارسالشده در آاای صغرا خانوم جون در فوریه 11, 2011 | بیان دیدگاه »
بیا یادمان باشد که فقط یک بار به دنیا می آییم. و اینکه اگر حرفت را سر موقع اش نزنی و دست دست کنی، بعداً هم آن را نخواهی گفت و روی دلت خواهد ماند! حالا خواه حرف زدن در وبلاگ باشد، خواه پشت میز آشپزخانه؛ وقتی که با خرت و پرت های روی میز [...]
این متن عنوان ندارد
ارسالشده در آاای صغرا خانوم جون در اکتبر 8, 2010 | 3 دیدگاه »
آدمی وطن اش را نمی تواند- مثل بنفشه ها- هر کجا که رفت با خود ببرد*. اما دلتنگی هایش را چرا. کوله ی دلتنگی های آن که خودخواسته کولی وار زندگی می کند، با هربار جابجا شدن فربه تر می شود. دلتنگی های جدید اضافه می شوند و آدم ها، فضا ها، بو ها، ساختمان [...]
ارسالشده در آاای صغرا خانوم جون در اوت 17, 2010 | بیان دیدگاه »
دوستی برای پست پایینی کامنت گذاشته که آقا ما خودمان 70 میلیون کودتا زده داریم، چه وقت صحبت از کمک به سیل زده های کشور همسایه است؟ گاهی اوقات یک مطلب آنقدر روشن و بدیهی است که توضیح دادنش بیهوده است و حتی اظهر من الشمس بودن آن مطلب را هم زیر سوال می برد. [...]
ارسالشده در آاای صغرا خانوم جون در اوت 4, 2010 | 10 دیدگاه »
فقط خواستم بگم غصه ام می گیرد وقتی می بینم کسی در فیس بوک ویدئو به اشتراک گذاشته که مثلاً : «آموزش خوردن بستنی توسط هموطن لر». بعدش ملّت کامنت گذاشته اند و جزئیات قیافه آن شخص را و حتی لبخندش را تک تک مسخره کرده اند و لذت برده اند از این بامزگی شان. [...]
فلسفه در پارکینگ
ارسالشده در آاای صغرا خانوم جون در ژوئن 27, 2010 | 3 دیدگاه »
پارسال که رفته بودم ایران مریضی آقا رحمان-دربان مجتمع- هنوز مهمترین موضوع صحبت های همسایه ها بود. یک بیماری عجیب و تقریباً لاعلاج که باعث شده بود همه برایش دل بسوزانند. بازنشستگی زودتر از موعدش–تحت عنوان از کارافتادگی- تازه درست شده بود و آخرین روزهای سر کار آمدنش بود. یک بار موقع بیرون رفتن نگهبان [...]