* آخر شب توی مترو بودم. واگن من کاملاً خالی بود. داشتم با خودم حرف می زدم و دست ها را درست مثل موقعی که با کسی صحبت می کنم تکان می دادم. دیدم از واگن بغلی مردی دارد با دقت نگاه می کند. کاش می شد بهش بگویم: «آره داداش؛ حق با توئه. دیوونه م».
* این daydreaming آخرش یک کاری دست من می دهد. خیالپردازی کردن جزء جدانشدنی رفتارم از کودکی تا الان بوده و تا همین الان هم خیلی از این بابت ضربه خورده ام. روی کارم و درسم و غیره تمرکز نداشته ام . من خیال پرداز بودن را پذیرفته ام اما فقط می خواهم بتوانم مهارش کنم. این طوری خیلی اذیت می کند. اصلاً هم حرف آدم سرش نمی شود!
* امروز داشتم به ماندن در اسپانیا یا رفتن به ایران برای زندگی فکر می کردم. بعد دیدم صرف نظر از اینکه کجا باشم، چقدر شوق زندگی کردن دارم و چقدر هر دوی این کشورها می توانند این شوق را در من زنده نگه دارند. مطمئنم الان یک سری از دوستانم که این را می خوانند طعنه می زنند که فلانی نفس ات از جای گرم بلند می شه و اگر پاشی بیای شش ماه ایران زندگی کنی آن وقت می فهمی چقدر سخت است. نمی خواهم حرفشان را در جا رد کنم و بگویم اشتباه می کنند. اما درجا هم قبول نمی کنم. از کجا معلوم اگر حالا که آدم دیگری شده ام- یعنی آن آدمی که هفده هجده سالگی از ایران خارج شدم نیستم- نتوانم از زندگی دائمی در همین ایران -به فرض هم که رو به ویرانی گذاشته- لذت ببرم؟
* امروز یک جمله خوب خواندم؛ حدس می زنم از پائولو کوئلیو در «کیمیاگر»:
The tragedy of life is not what we lose, but what we miss
زندگی خودم را نگاه می کنم. همه ی آن چیزهایی که آدم از دست می دهد یا ممکن است از دست بدهد لزومن ارزش غصه خوردن ندارند. فقط آن هاییشان که باعث دلتنگی آدم می شوند…
این دلتنگی و احساسات رقیق و اینها هم کلّهم خر و نفهم هستند!
ايران… آخ كه چقدر دلم ميخواد زودتر براي هميشه برگردم ايران
خیلی باحال بود….:دی