از غار می روم به شهر. از شهر برمی گردم به غار. متناوب. این می شود زندگی ام؛ که دوست اش دارم.
وجود غار خیلی لازم و ضروری است. باید باشد تا خودم را بشناسم. و باید هر از گاهی به آن بازگردم تا یادم بیاید کی بوده م. اما بودن شهر هم خیلی نعمت است، اصلن لازم است. شهر، جریان زندگی است. شهر یعنی حرکت و حیات و بنابراین زندگی فقط در شهر و در تب و تاب و بودن با آدم ها و گفتن و شنیدن و رقصیدن و سرمست شدن و اندوهگین شدن و کارکردن و نگران حقوق آخر برج بودن و مریض شدن و خوب شدن و غیره و غیره است که معنا می یابد.
غار، حساب اش از زندگی ولو سرشار روزمره جداست. در غار تنهایی نباید کسی را راه داد؛ مگر آن ها که خیلی محرم باشند و مهمان غار ات شوند. باید همیشه جایی باشد که هر از گاهی در آن به عزلت خود خواسته بنشینی و فارغ از هیاهوی شهر حساب خودت را با خودت پاک کنی. این دوره های عزلت تنها موقعی سودمندند که انرژی ای بدهند برای بازگشت دوباره- سر حال و غبراق- به شهر شلوغ. به جریانِ اصلی زندگی آنجا که به غیر از تو، آدم های دیگری هم هستند!
(تو ی خواننده اگر تا اینجای متن را دریافتی، لابد تصدیق می کنی که شلوغی شهر یا خلوتی غار لزومن به شلوغی و خلوتی فیزیکی اشاره نمی کند؛ اما می تواند شامل آن هم باشد. به هر حال، به نظرت زندگی ایده آل از نظر شغلی؛ آنی نیست که به تو اختیار بدهد هر موقع لازم شد از شهر بروی به غار و بالعکس؟ من که شدیدن بر این باورم.)
به غارم خو گرفته ام و بسیار دوستش می دارم اما زندگی ای که به غار محدود شود و به شهر نرسد را عبث می بینم. از سوی دیگر زندگی ای که در شهر خلاصه شود و از غار خبر نداشته باشد به سختی می تواند راضی ام کند که ارزش زیستن دارد…
در اهمیت غار و ضرورت شهر؛ یا: چه زندگی ای ارزش زیستن دارد؟
ژانویه 8, 2012 بدست هویج