خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

یک نوع دیگه ی زندگی هم هست که توش تک لحظه ها حرف اول رو می زنن. همون تک لحظه هایی که شوق زندگی در عرض چند ثانیه به وجودت سرازیر می شه و زود هم می ره، همون چند ثانیه ای که باعث می شه یکهو قلبت تند بزنه؛ همون ها بهونه ی زندگی کردن ت می شن.

مطمئن نیستم، اما بعید می دونم اینطور زندگی ای ارزش زیستن داشته باشه. حداقل  می شه گفت با ایده آل خیلی فاصله داره.

پ.ن: به قول دوستی این وبلاگ داره به مجموعه ای از حرف ها درباره ی “اصل زندگی” تبدیل می‌شه. یک دسته ایجاد کردم به اسم “مسئله ای به نام زندگی” که بعدها با یک کلیک همه ی پست های این طوری‌م رو یکجا ببینم.

 اصلن تو ی نامجو می‌فهمی وقتی می‌خونی “یار یارُم بیا” با دل یک آدم ساده دلی مثل من چی‌کار می کنی؟ اصلن به عواقب کارهات فکر کردی؟ همین‌طوری برای خودت می‌خونی و می‌ری؟ حاجی حاجی مکّه؟ اون باباطاهر عریان هم هم‌دستته. با هم توطئه کردین که جَوون هایی مثل من روعاشق و بی‌چاره کنید. بی مروّت حداقل قبل از آهنگ ت یه هشدار بگذار که مثلاً: “این آهنگ شامل مواد به شدّت عاشق کننده است” یا “برای گوش دادن در نیمه های شب مناسب نیست” ، “با مسئولیت خودتان مصرف کنید”. تو با اون صدای محزون ات؛ و اون باباطاهر هم از اون طرف هی تصویر سازی می‌کنه که “دو زلفونت بوَد تار ربابُم”. شماها ما رو به این حال و روز کشوندید. ببینم؛ باباطاهر اصلن می‌فهمیده درس و مشق و عقل و مقاله و تز و پروپوزال یعنی چی؟ اون که همه‌ش کنار آب و پای بید می‌نشسته و طبع شعرش برای یار خوش اش گل می کرده. فردا استاد گفت فلانی چرا مقاله ت رو نفرستادی بگم چی؟ بگم آخه باباطاهر صدها سال پیش یه چیزی گفته؟

ولش کن. این حرفها به جایی‌ نمی رسه. بذار صدای آهنگُ زیاد کنم اینجاش قشنگه: “نسیمی کز بن آن کاکل آیه/ مرا خوشتر ز بوی سنبل آیه // چو شو گیرُم خیالش را در آغوش / سحر از بسترُم بوی گل آیه”.

فیلم جدید چی؟

در دو ماه اخیر چهار تا فیلم خوب در سینما دیدم. اولی در جشنواره ی فیلم سه ویا: النا ساخت روسیه. برای علاقه مندان به سبک کارهای کیشلوفسکی به شدت قابل توصیه است. از آن فیلم ها که درون‌مایه ی فلسفی و ساخت هنری دارند و دوست داری لذت ش را مثل مزه ی یک غذای دلچسب آرام آرام مزمزه کنی. بعدن فهمیدم در بخش نوعی نگاه جشنواره‌ی کن برنده ی جایزه ویژه ی هیأت داوران شده. دوست دارم دوباره ببینم اش.

دومین فیلم، قتل عام رومن پولانسکی بود. تازه با دیدن این فیلم فهمیدم چرا اسم یک کارگردان اینقدر بزرگ می شود. ویژگی برجسته ی فیلم تکنیک اش بود هم در کارگردانی رومن پولانسکی و هم در فیلمنامه؛ که اقتباسی از یک نمایشنامه‌ی یاسمینا رضا بود.

سومین فیلم؛ درام عاشقانه “جین ایر” بود. اولش فقط به خاطر اصرار دوستم که کتابش را خوانده بود رفتم  سینما. اما بعد دیدم خود فیلم واقعن دیدنی است. پیش از این زیاد مشتری این جور درام های تاریخی/عاشقانه نبودم شاید چون صرفن موقعیت اش برایم پیش نیامده بود. اما الان این را هم حاضرم بار دوم ببینم.

اما فیلم آخر که دیشب دیدم “بانوی آهنی” با بازی مریل استریپ بود در نقش مارگارت تاچر اولین نخست وزیر زن بریتانیا. خود فیلم خوب بود هرچند از نظر هنری به نظرم پایین تر از سه مورد قبلی باشد. ولی باید در یک پست جداگانه بنویسم وسط های فیلم داشتم به چی فکر می کردم…

یک نکته ی قابل توجه در همه این فیلم ها موسیقی متن بود که در هر چهار فیلم خیلی استادانه انتخاب شده بود. این را هم تازه دارم می فهمم که چه قدر مهم است در تاثیرگذاری بر مخاطب. “النا” را تا پایان تیتراژ فکورانه نشستم چون موسیقی اش نمی گذاشت از صندلی جدا شوم. بعد از بیرون آمدن از سالن هم تا نیم ساعتی ذهنم فقط درگیر فیلم بود.

به معنای واقعی کلمه

من دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت
بروم تا سر کوه
یک جایی نه چندان دور
آوایی است؛
که مرا می خواند

- وام گرفته از سهراب سپهری

خیال، زندگی و دلتنگی

* آخر شب توی مترو بودم. واگن من کاملاً خالی بود. داشتم با خودم حرف می زدم و دست ها را درست مثل موقعی که با کسی صحبت می کنم تکان می دادم. دیدم از واگن بغلی مردی دارد با دقت نگاه می کند. کاش می شد بهش بگویم: “آره داداش؛ حق با توئه. دیوونه م”.

* این daydreaming آخرش یک کاری دست من می دهد. خیالپردازی کردن جزء جدانشدنی رفتارم از کودکی تا الان بوده و تا همین الان هم خیلی از این بابت ضربه خورده ام. روی کارم و درسم و غیره تمرکز نداشته ام . من خیال پرداز بودن را پذیرفته ام اما فقط می خواهم بتوانم مهارش کنم. این طوری خیلی اذیت می کند. اصلاً هم حرف آدم سرش نمی شود!

* امروز داشتم به ماندن در اسپانیا یا رفتن به ایران برای زندگی فکر می کردم. بعد دیدم صرف نظر از اینکه کجا باشم، چقدر شوق زندگی کردن دارم و چقدر هر دوی این کشورها می توانند این شوق را در من زنده نگه دارند. مطمئنم الان یک سری از دوستانم که این را می خوانند طعنه می زنند که فلانی نفس ات از جای گرم بلند می شه و اگر پاشی بیای شش ماه ایران زندگی کنی آن وقت می فهمی چقدر سخت است. نمی خواهم حرفشان را در جا رد کنم و بگویم اشتباه می کنند. اما درجا هم قبول نمی کنم. از کجا معلوم اگر حالا که آدم دیگری شده ام- یعنی آن آدمی که هفده هجده سالگی از ایران خارج شدم نیستم- نتوانم از زندگی دائمی در همین ایران -به فرض هم که رو به ویرانی گذاشته- لذت ببرم؟

* امروز یک جمله خوب خواندم؛ حدس می زنم از پائولو کوئلیو در “کیمیاگر”:
The tragedy of life is not what we lose, but what we miss
زندگی خودم را نگاه می کنم. همه ی آن چیزهایی که آدم از دست می دهد یا ممکن است از دست بدهد لزومن ارزش غصه خوردن ندارند. فقط آن هاییشان که باعث دلتنگی آدم می شوند…
این دلتنگی و احساسات رقیق و اینها هم کلّهم خر و نفهم هستند!

از غار می روم به شهر. از شهر برمی گردم به غار. متناوب. این می شود زندگی ام؛ که دوست اش دارم.
وجود غار خیلی لازم و ضروری است. باید باشد تا خودم را بشناسم. و باید هر از گاهی به آن بازگردم تا یادم بیاید کی بوده م. اما بودن شهر هم خیلی نعمت است، اصلن لازم است. شهر، جریان زندگی است. شهر یعنی حرکت و حیات و بنابراین زندگی فقط در شهر و در تب و تاب و بودن با آدم ها و گفتن و شنیدن و رقصیدن و سرمست شدن و اندوهگین شدن و کارکردن و نگران حقوق آخر برج بودن و مریض شدن و خوب شدن و غیره و غیره است که معنا می یابد.
غار، حساب اش از زندگی ولو سرشار روزمره جداست. در غار تنهایی نباید کسی را راه داد؛ مگر آن ها که خیلی محرم باشند و مهمان غار ات شوند. باید همیشه جایی باشد که هر از گاهی در آن به عزلت خود خواسته بنشینی و فارغ از هیاهوی شهر حساب خودت را با خودت پاک کنی. این دوره های عزلت تنها موقعی سودمندند که انرژی ای بدهند برای بازگشت دوباره- سر حال و غبراق- به شهر شلوغ.  به جریانِ اصلی زندگی آنجا که به غیر از تو، آدم های دیگری هم هستند!
(تو ی خواننده اگر تا اینجای متن را دریافتی، لابد تصدیق می کنی که شلوغی شهر یا خلوتی غار لزومن به شلوغی و خلوتی فیزیکی اشاره نمی کند؛ اما می تواند شامل آن هم باشد. به هر حال، به نظرت زندگی ایده آل از نظر شغلی؛ آنی نیست که به تو اختیار بدهد هر موقع لازم شد از شهر بروی به غار و بالعکس؟ من که شدیدن بر این باورم.)
به غارم خو گرفته ام و بسیار دوستش می دارم اما زندگی ای که به غار محدود شود و به شهر نرسد را عبث می بینم. از سوی دیگر زندگی ای که در شهر خلاصه شود و از غار خبر نداشته باشد به سختی می تواند راضی ام کند که ارزش زیستن دارد…

* با اینکه در هدر دادن منابع -از قبیل وقت، عمر، توانایی، انرژی روحی- ید طولایی دارم و از این نظر از خودم راضی نیستم؛ اما روزهایی که باعث حل شدن مشکل کسی از دوست و آشناها یا کم شدنِ ولو موقت درد و رنج کسی می شوم به طرز لذت‌بخشی احساس به‌دردبخور بودن می کنم و زندگی ام بیش از هر وقت دیگری برایم “معنی دار” می شود. و این خودش انگیزه ی محکمی می شود برای ادامه دادن.

* significance در انگلیسی دو معنا دارد: “اهمیت” و “معنی”. در آمار و ریاضی چیزی که significant است یعنی معنادار است (اتفاقی و شانسی نیست) و چیزی که معنادار است یعنی مهم است. با این تفاسیر آن چیزی که روان‌شناس های آمریکایی به عنوان sense of significance یا احساس مهم بودن/معناداری از آن یاد می کنند و آن را انگیزه ی انسان ها در انجام دادن بخش بزرگی از فعالیت هایشان می دانند؛ بیشتر از آنکه معنی “آدم مهم و مشهور بودن” داشته باشد به “مهم یعنی معنادار” بودن زندگی اشاره می کند.

* حجم درد و رنج در دنیا نامتناهی است. انسان ها و توانایی هایشان محدود و متناهی اند.  تلاش این موجودات متناهی برای کاستن از حجمی عظیم و نامتناهی به واقع ستودنی است و به بودن ِ چند-ده ساله شان معنا می بخشد.

هزار تومنی پاره

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری
سِد خندان به مسیرت می‌خوره؟

حدود پانصد سال پیش، در سال 1492، سپاه “فردیناند” و “ایزابل ِکاتولیک”، شاه و ملکه اسپانیای آن زمان، حکومت مسلمان‌ها را که برای هفت قرن در جنوب اسپانیا برقرار بود سرنگون کردند. در سویل (سه‌ویا) بزرگترین کلیسای آن زمان را بر مخروبه ی مسجد شهر بنا کردند. ایزابل دستور داد باید گوشت خوک در همه جای سرزمین به فروش رود و در طبخ غذاها استفاده شود. مسلمان‌ها و یهودی‌ها مورد اذیت و آزار قرار گرفتند؛ یا از آنجا بیرون رانده شدند یا در فقر و تبعید به سر بردند.

الان، در سال 2011، من در دانشگاه همان شهر سه‌ویا، از مسئول سلف سرویس درباره ی غذای بدون گوشت خوک می پرسم. خودش و همکارش با همین یک سوال ساده به تکاپو می افتند و با آن که سرشان خیلی شلوغ است یکی شان می رود از آشپزخانه می پرسد تا مطمئن شود غذای مورد سوال گوشت خوک ندارد. تازه این ها همه در حالی‌است که دو جور غذای دیگر (مرغ و ماهی) پای ثابت منوی غذاست.

شاید پانصد سال دیگر ایران هم شاهد این درجه از مدارا و تساهل باشد و شاید آن موقع این موضوع دیگر آن‌قدر برای همه مردم دنیا عادی و بدیهی شده باشد که کسی نیاید مشاهده‌ی مشابهی را در وبلاگش (یا حالا در رسانه‌‌ پیشرفته‌ی آن زمان!) بنویسد.

ما کمی زود به دنیا آمدیم. حدود پانصد سال!

خب ظاهرن دیگه چاره‌ ای نیست، باید زندگی رو جدی گرفت.

(از مونولوگ های بیست و پنج سالگی)

زیستن به روش سعدی

سعدی به بهترین معنای کلمه التقاطی است، یعنی در هیچ چارچوب بسته ای نمی گنجد و از هیچ زاویه منحصر به فردی به جهان نمی‌نگرد. صاحب مکتب و ایدئولوژی نیست و به هیچ ایدئولوژی، مکتب و طریقتی نیز بستگی ندارد. حتی فراتر از این، به جهان و آنچه در آن است از زوایای گوناگون می نگرد و در قلمرو اندیشه و سخن برای هر راه و روشی – کم یا بیش- ارزش و اعتباری قائل است.
به کلام دیگر، نه فقط آراء و عقاید او در مکتب ویژه ای نمی گنجد بلکه –مهم‌تر از آن- متدلوژی او را هم نمی توان به یکی از مکاتب رسمی کاهش داد؛ با این‌که عقل و استدلال را برای تشخیص و تحلیل پدیده ها لازم می دانست نمی توان او را راسیونالیست (عقل گرا) خواند. به رغم آشنایی نزدیکش با عرفان و موازین عرفانی، و بزرگ‌داشت عارفان و سالکان نام‌دار و افسانه‌ای، عارف نبود و با تصوف “واقعن موجود” برخوردی انتقادی داشت. دین داشت ولی به نسبت زمان خود (و حتی زمان ما) از تعصب و تنگ‌نظری به دور بود و می گفت که “بنی آدم اعضای یکدیگرند”. عاشق پیشه بود ولی عشق را هم بی‌نهایت نمی دانست و می گفت مهری را که روزگار به دل نشانده می توان به روزگار از دل برگرفت. پادشاهان و فرمانروایان را ازستم‌پیشگی و دژکاری بر حذر می داشت و حتی گاهی با آنان درشتی می کرد اما عاصی و انقلابی نبود.
به عبارت دیگر سعدی کمال‌گرا نبود و وعده ی هیچ بهشتی را در این دنیا نمی داد. در نتیجه، در همه امور اهل اعتدال بود، نسبت به جهان دیدی مثبت داشت و به هم‌نوعان خود- که کم و بیش عاری از کمال‌اند- خیلی سخت نمی گرفت. او مروج کوشش برای پیشرفت بود نه منادی امید به کمال. عقیده داشت که همین زندگی با همه کمبودهایش ارزش زیستن دارد اگرچه اصرار داشت که باید تا اندازه ممکن پاک بود و پاک زیست و برای دیگران حق حیات قائل شد.{…}. ظهور پدیده ای مانند سعدی در قرن هفتم هجری (قرن سیزدهم میلادی) به معجزه بیشتر شبیه است.
باری به قول خودش “حکایت این همه گفتیم و هم‌چنان باقی است”. آیا به نظر شما آموختن از راه و روش و بینش و نگرش او برای ایران امروز بسیار سودمند نیست؟

-همایون کاتوزیان، “گفتگو درباره عقلانیت و نوگرایی”، نشر پایان، به کوشش محمد صادقی.

میلیون‌ها سال از عمر بشر می گذره و هنوز مهمترین مسائل، ناشناخته ترین ها هم هستند. چیزهایی مثل عشق، خدا، هستی.
طنز تلخیه.
به جاش توانایی تبدیل اطلاعات به یک سری صفر و یک و انتقال اونها با سرعت خفن رو داریم. در واقع فقط داریم جهل خودمون رو منتقل می کنیم، حالا گیرم با سرعت فوق خفن!

.

* خیام

برای ثبت در تاریخ

این نوشته رو اینجا می گذارم که اگه یه وقت پنجاه سال دیگه نوه هام اومدن آرشیو وبلاگم رو چک کردن، فکر نکنن بابابزرگشون تو روزهای اوج تنش و حمله به سفارت انگلیس در تهران، نشسته بوده واسه خودش حرفهای قشنگِ بی ربط می زده و هیچی حالیش نبوده.

آره خلاصه، بچه ها، بابابزگتون فقط می خواد دو تا نقل قول بگه که حتماً شنیدین:

Two things are infinite: the universe and human stupidity; and I’m not sure about the the universe. -Albert Einstein
و
The whole problem with the world is that fools and fanatics are always so certain of themselves, but wiser people so full of doubts. – Bertrand Russell
و در آخر دلم می خواد بدونین نسل بابابزرگ همه تلاشش رو کرد که جلوی احمق ها رو بگیره، ولی بیشتر از این از دستش برنیومد. یه دیوونه یه سنگی رو می‌ندازه تو چاه… و الی آخر!

پی‌نوشت: نوه هام خیلی برام مهمن. از وقتی فهمیدم تنها راه نوه دار شدن اینه که اول بچه دار بشی، تو تصمیم ام برای بچه دار نشدن تجدیدنظر کرده م. فقط دلم می خواد بچه هه وقتی بزرگ شد خودش تصمیم بگیره بچه دار نشه، همچین بزنم پس کلّه ش شیش دور دور خودش بچرخه.

پی نوشت 2: یادم آمد قبلن هم این را گفته ام.

از همون اول صبح که بیدار شدم با خودم گفتم امروز یا روز خیلی خوبیه یا خیلی بد. اول‌ش یک خبر خیلی خوبِ کاری شنیدم (در رابطه با تز و مقاله و بودجه تحقیق و این خزعبلاتی که برای یک دانشجوی دکترا اوج آرزو هاش حساب می شه!) که البته نهایی نشده بود و قرار بود ظرف چند روز آینده نهایی بشه. ظرف دو سه ساعت خبر رسید که به خاطر ملیت ام (نداشتن تابعیت اتحادیه اروپا) و طبق مقررات موضوع از بیخ کنسل شده. طبعن بال درآوردم رفتم توی محوطه دویدم از خوشحالی (آرایه‌ی دنده معکوس). یک سری کار اداری هم داشتم که انجام دادم و خیالم راحت شد و احساس مفید بودن و خوشحالی کردم؛ و هم‌زمان متوجه شدم چقدر کار اداری دیگر مانده و اوووه کی حال داره و زمان خیلی کمی هم مهلت مانده بنابر این حالم گرفته شد. بعد هم با چندین نفر از دوستان‌م حرف زدم، تلفنی و چت و امثالهم. از حرف زدن با همه شون هم خوشحال شدم هم ناراحت. شاید چون همه‌شون هم خوشحال بودند هم ناراحت. الان هم که ساعت حدود 9 شب ئه هنوز مطمئن نیستم امروز روز خیلی خوبی بود یا روز خیلی بدی. برآیند بگیریم؟ روز متوسطی بود، خیرش رو ببینید… داور نقطه ی صفر محور مختصات رو نشون می ده. -من خیلی تلاش کرده بودم برم رو سکّو ولی روز مسابقه بدشانسی آوردم + ایشالا المپیک بعدی طلا می گیری… آره می گفتم، فردا روز دیگری است. ولی برای آدمی که از اتفاقات روزانه زندگی زیاد هیجان زده نشه؛ روز خوب و بد وجود نداره. بالا و پایین های زندگی می‌آن و می‌رن. برآیندشون هم صفر می‌شه. ولی برای آدمِ حسابی، “زندگی ِ” خوب و بد وجود داره. چیزی که ارزش صحبت کردن داره اینه. بحث یک عمره. نه یک بیست و چهار ساعت.

اصلاً با این موضوع که داره سال 2012 می شه موافق نیستم. خیلی کار اشتباهیه. من هنوز به همین عدد 2011 اش هم عادت نکرده م و موقع نوشتن تاریخ ها “را دستم” نیست. به نظرم همون 2010 خوب بود چون هم جام جهانی داشت و هم من اون سال فوق می خوندم و این یعنی زمان بیشتری درس می خوندم، بیشتر کار مفید می کردم. 2011 که بیشترش به علافی گذشت. “از هر باغی گلی یا از هر گلی بویی” و خلاصه این چیزها. این طور زندگی کردن ظاهرش قشنگه ولی باطنش خراب. تحسین دیگران رو برمی انگیزه ولی خودت می دونی که چقدر کاستی داری و داری ساعت های طلایی عمر رو از دست می دی. حالا که چاره ای نیست 2012 داره میاد، خدا کنه یک سال دیگه نگم این هم به علافی گذشت. کلاً خاک بر سر تلف کنندگان عمرنشسته در پای اینترنت پر سرعت. زنده باد اینترنت ذغالی اعصاب خورد کن موقع های که می روم ایران.

این نوشته صرفاً جهت تخلیه روانی نوشته شده و ارزش دیگری ندارد.
(حالا نه که بقیه نوشته هات خیلی ارزش داشت!)

منم بازی

- آقا داماد چیکاره‌ن؟
- آدم منصفی‌ان. یه سوزن به خودشون می زنن یه جوالدوز به بقیه.

یه کم تئاتر

- برای اولین بار در خارج از ایران رفتم یک تئاتر دیدم. اولین فایده‌ش این بود که دیدم اسپانیایی‌م هنوز آنقدری خوب نشده که یک چنین نمایشنامه ی دیالوگ-محوری را با تمام بازی‌های کلامی و طنزش به طور کامل بفهمم. طبعن یک کمی حالم گرفته شد ولی انگیزه ای هم شد برای اینکه زبانم را تقویت کنم.

- کدام تئاتر؟ نمایش “به خاطر لذت دوباره دیدن اش” که متن اصلی‌ش را میشل ترمبلی نامی نوشته که فرانسوی-کانادایی است و ظاهراً سبک کارش شبیه تنسی ویلیامز است. تنسی ویلیامز کیست؟ همان که فیلم “اینجا بدون من” اقتباسی از نمایشنامه “باغ وحش شیشه ای”اش بود. اینجا بدون من کدام فیلم بود؟ همان که صابر ابر اش خیلی واقعی غمگین بود و تابستان امسال اکران شد…

- چه‌طور بود؟ تئاتر خوبی بود بیشتر به خاطر این‌که متن خیلی خوبی داشت. معلوم بود نویسنده از روی زندگی و کودکی خودش آن را نوشته. کلاً دو تا بازیگر داشت. یکی نویسنده/راوی/فرزند و دیگری هم مادرش. یک ساعت و نیم با دیالوگ های طولانی هم سرگرم‌ت می کرد و هم می خنداند؛ و شاهکارش اینجا بود که در پرده ی آخر نمایش  اشک ملت را درآورد. (واقعن! صدای فین فین ها بلند شده بود!). فقط هم با دست مایه قرار دادن عواطف مادر و فرزندی. و تازه آن هم از سمت پسر خیال پرداز و بازیگوشی که دل خوشی از مادر غرغرو و سخت گیرش نداشت.

- ظاهراً بازیگرهای اسپانیایی تئاتر هم برای مخاطب نسبتن معروف بودند. با این حال موقعی که بازیگر نقش مادر دیالوگ های طولانی و داد و بیداد کردنش را خوب (فقط خوب) اجرا می کرد، با خودم می گفتم این نقش را باید می دادند به بهناز جعفری. یا رویا افشار. (این ها در ذهنم بودند چون از هر دوی شان همین تابستان تئاتر دیدم). و بازیگر مرد هم خیلی خوب بود و کاملن به نقش مسلط،ولی باز هم با خودم می گفتم سیامک صفری بهتر می توانست این را بازی کند.

-ساختمان تئاتر اصلی شهر سه‌ویا  -شهری که به خاطر معماری بی نظیرش معروف است- نمای بیرونی خوبی داشت. اما داخل سالن خیلی توی ذوق‌م زد. از معماری چیز زیادی نمی دانم ولی این قدر را فهمیدم که معماری آن سالن مجلل تقلید ناشیانه و بد سلیقه ای از سالن های بزرگ اروپایی بود.

- همه ی این ها به کنار. تئاتر شهرم آرزوست.

هم‌آفیسی خوب، هم‌آفیسی مرده ست.

- گِرَد استودنتِ عاصی

حاشیه: “هم آفیسی” کلمه ی اختراعی خودمه. هم‌کار لزومن معنی هم اتاق بودن رو نمی رسونه. شرمنده که فارسی نیست. من خودم دارم نهایت سعی‌ام رو می کنم که فارسی رو درست بنویسم. واسه این نیم‌فاصله ها پدرم درمیاد  (“هم‌کار” رو داشتین؟ واسه اون نیم‌فاصله هه باید کنترل+شیفت+2 رو هم‌زمان فشار بدم‌).
لزومن و لطفن و این ها رو هم با “ن” می نویسم چون راست می‌گن؛ تو فارسی تنوین نداریم.
معادل فارسی برای هم‌آفیسی؟ “هم‌دفتر”؟ شوخی می کنید! آدم یاد مثنوی معنوی میفته. “بشوی اوراق اگر هم‌درس مایی”.
بعضی جاها هم آدم کلمه ی بیگانه رو به جای معادل فارسی‌ش به‌کار می بره برای اینکه فضا رو به‌تر می رسونه. (این جدانویسی هم کشت ما رو در ضمن!). مثلاً من اگه بیام اون بالا بنویسم “دانشجوی عاصی تحصیلات تکمیلی”؛ خود شما، بله شما، به ریش‌ام نمی خندی؟

حاشیه-2: آره می گفتم. هم‌آفیسی خوب هم‌آفیسی مرده ست. ماها فکر می کنیم این اروپایی‌ها خیلی به حقوق بقیه احترام می‌ذارن. اما حساب اسپانیایی‌ها رو  باید جدا کرد. با اینکه آدم‌های باحالی هستند ولی ملاحظه بقیه رو نمی کنند. توی آپارتمان پارتی می‌گیرند آهنگ رو تا آخر بلند می کنند عین خیالشون هم نیست. توی آفیس هم، با تلفن بلند بلند و به مدت طولانی حرف می‌زنن (اون هم زن‌ها شون که اکثرن تن صداشون چیزی شبیه صدای ارّه برقیه). شاید تربیت کودکی ما طوری بوده که مدام مراعات حال بقیه رو می کنیم بنابراین همین انتظار رو هم از بقیه داریم؛ ولی این‌ها هم دیگه خیلی بی‌خیالن.

خب مثل اینکه حرف‌های خاله زنک‌شون تموم شد. من برم به بقیه کارم برسم!

کاش این درد مسری بود

این روز‌ها همه جا در رسانه‌ها بحث احتمال حمله به ایران است. تلویزیون را که روشن میکنی‌، گوینده به همان راحتی‌ که مثلا خبر دستگیری یک ‌خرس در خیابانی در کالیفرنیا را می‌‌خواند، در باره‌ حمله به ایران هم حرف می‌‌زند. بعد کارشناس برنامه می‌‌آید و نظر می دهد. بعد گزارشگر‌شان از تل آویو. بعد دیگری و دیگری… همه ی این‌ها شغل‌شان این است که پول بگیرند و در باره‌ حمله به ایران نظر بدهند. مثل همان دخترکِ شیرینی‌ فروشی سر خیابان که شغلش گذاشتن نان‌ها و شیرینی‌ها در پاکت و تحویل به مشتری ‌ست. این آقایان و خانم‌ها هم، وظیفه‌شان این است که در مورد بمباران کردن شهر و کشور من، هراساندن پدر و مادر و خواهر و برادرم، بی‌ خانمان کردن رفقا و دوست هایم، آواره کردن خودم؛ نظرات کارشناسانه بدهند. وظیفهٔ‌شان بررسی احتمالات مختلفی‌است که طی‌ِ آن میتوان با حمله به ایران، ملتی‌ غمگین و خسته را غمگین‌تر و رنجورتر کرد.

موقعیت دردناکی است.

برای من دردناک است، برای آن‌ها عادی و روزمره.

خوب که فکر می‌کنم، میبینم شنیدن هر روزه ی خبر کشتار سوریه هم برای من همینطور راحت و عادی بوده. یا اخبار لیبی‌، یا عراق، افغانستان، و …

مرگ خوب است، اما برای همسایه.

روزی که خبر اعطای جوایز موسیقی آمریکا رو- که به افرادی با اسم‌های مشهور مثل جنیفر لوپز، جاستین بیبر، ادله، اون یارو زنیکه لیدی گاگا، و غیره داده می‌شه- پیگیری کنم؛ روز  مرگ آرمان هامه!

حتی یک کلیک ساده برای دیدن عکس‌های عروسی‌ خانوادهٔ سلطنتی انگلستان، بیهوده‌ترین کاریه که می‌تونم انجام بدم.

حتی یک سرچِ سریع برای اینکه ببینم اسم فرزندان برد پیت و آنجلینا جولی چیه، میتونه تا مدت‌ها حالم رو بگیره.

حالا شاید این چند خطّی که بالا نوشتم یه خورده شدّت و حدّت ش زیاد بود، ولی‌ کلا داستان همینه. دلم بیش از همه برای هولدن کالفیلدها تنگ شده.

این نوشتهٔ ظاهرا بچه گانهٔ زمانِ ۱۹ سالگی م رو که میخونم لبخند رضایت میزنم:

قهرمان‌های کاغذی، سلبریتی‌های عزیز، با زبون خوش از دنیای من می رید بیرون یا جور دیگه باهاتون برخورد کنم؟

نوشته‌های قدیمی‌تر »